و من، همچنان خودم هستم...

صبح بیدار می شی و فقط کمی وقت داری تا بیدار شدن پسرک کمی به کارهای کم سر و صدات برسی...

هنوز گرم ِ کار نشدی که پسرک با چشمهای پف کرده میاد سراغت... دستشویی، صبحونه، بازی... حواست کجاست؟ ناهار نپختی هنوز!!!

تند و تند یه چیزی برای ناهار سر هم می کنی و آقای پدر میاد خونه... غذا رو می کشی و ناهار می خوری و ناهار پسرک رو میدی و سفره رو جمع می کنی و چایی رو ردیف می کنی و همسر خان رو راهی می کنی، خب؛ حالا وقت خواب ِ بعد از ظهر ِ پسرکه...

خونه ساکته، خیلی ساکت.. هیس؛ آقا پسر خوابیده، مبادا محکم قدم برداری، بیدار میشه!!! پس ظرف شستن و جارو کشیدن و روشن کردن مخلوط کن و همزن و خلاصه هر چی کار ِ سر و صدا داره، ممنوع!

همچنان تو و کارهای کم سرو صدا...

کمی از خوابش گذشت.. انگار از خوابیدن هم کسل شده! هی اینور و اونور میشه و پیچ و تاب می خوره... کم کم نق می زنه و بهونه می گیره. البته توی خواب و با چشمای بسته.. چاره ای نیست.. چند دقیقه روی پا تکونش می دی و می خوابه... سعی می کنی بذاریش زمین، اما باز نق می زنه.. در همون حالت می مونی... یه ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت! نخیر! نه بیدار میشه، نه آروم می گیره می خوابه! تو هم سر جات میخکوب شدی!!!

عقربه ها تند و تند دنبال هم می دون... هوا داره تاریک میشه. پسرک کم کم کش میاد و بیدار میشه... چقدر هم بداخلاق و بی حوصله... نق می زنه و هی دستتو می گیره و دنبال خودش این طرف و اونطرف می کشونه... لباساشو تنش می کنی و سوار کالسکه ش می کنی تا یه دوری بزنید و کمی روحیه تون عوض بشه... چند قلم خرید و دوباره خونه... اوخ اوخ! داره دیر میشه! شام نپختی هنوز!!!

بدو بدو... آماده کردن ِ شام و اومدن ِ همسر خان به خونه.. حواستو جمع کن! قیافه ت نباید خسته باشه... شام رو می کشی و سفره رو جمع می کنی و چای دم می کنی و کمی با رایین بازی می کنی و ... دوباره شب شده... همسرخان یه گوشه خوابش برده و تو هم مشغول خمیازه کشیدنی... پسرک اما خیال خواب نداره. همبازی هم می خواد حتی! مدام بهونه های جور واجور می گیره و سی دی های مختلف رو از دستگاه در میاره و توی دستگاه می ذاره... تو اما دوست داری اون زودتر بخوابه تا حداقل بتونی نیم ساعت قبل از خواب به خودت برسی... بدون دغدغه، با آرامش...

اما، ساعت همچنان تند و تند می گذره و به نیمه شب می رسه، بالاخره پسرک رو می خوابونی اما دیگه نایی برای وقت گذاشتن برای خودت نداری...

چشماتو روی هم می ذاری... تمام روز سعی کردی مادر ِ خوبی باشی، و همینطور همسری متعادل، اما خودت؟!

لبخند می زنی.. همون چند دقیقه های بین روز رو به خاطر میاری، امروز چند ثانیه بیشتر برای خودت بودی؟

خدا رو شکر...

 

                              رایین

 

 

پی نوشت: اگه شما هم مثل ِ من موقع دیدن برنامه عمو پورنگ، از دیدن تبلیغات تک ما.کارون چندشتون می شه... یا اینکه اعصابتون از دست عمو قناد با اونهمه شعارهای تبلیغاتی به هم ریخته، یه سری به اینجا بزنید... یکی از دوستامون یه کمپ.ین  اعت.راض تشکیل داده...

/ 20 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

[شرمنده][شرمنده] من که همیشه میگم تو با امدادهای غیبی زنده ای.برای خودت اسفند دود کن عزیزم.همیشه سلامت باشی و سایه ات روی سر انیشتن کوچولو باشه [قلب][ماچ]

ملیحهـ چگینی

ناراحت کنندست که احساسات پاک یه زن در لا به لای حجم ِ همسر بودن و مادری اش گم شود ، سرکوب شود .. زن باید اول زنانگی کند و بعد مادری و همسر بودن .. البته این نظر من بودا : دی

151 سانتی

کاش رایین ها قدر بدانند چنین مادرانی را

سیده زهرا (عاشقانه های مسیحا

یکی باید باشد که آدم را صدا کند... به نام کوچک اش صدا کند... یک جوری که حال آدم را خوب کند... یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد... یکی باید آدم را بلد باشد… + چقدر میفهممت

sahar

خدارو شکر.. مهربون ترین مامانِ دنیا [ماچ][ماچ]

دختری بنام اُمید!

و ما عاااااااااااااااشق این مامان مهربونیم [بغل][ماچ][قلب] یعنی برای یه برنامه کودک هم بودجه ندارن، خب در صدا و سیمای محترمو! گِل بگیرن خیال همه راحت بشه [اوه]

نفیسه

سلام عزیزم...واااای ماشالله چه موهای نازی داره این رایین جون...این مطالبت هم انگار حرف دل من بود..دلم میخواست کپی میکردم ومیذاشتم تو وبلاگ بهراد!!!!!راستی تو نظرسنجی وبلاگ رایین جون روهم نوشتم.....ببوس این گل پسررو...[لبخند]

رادین عشق زندگی

خاله جون قربون اون قیافه متفکرت بشه اخه عزیز دلم.....معلومه در اینده نه چندان دور یه فیلسوف بزرگ میشی