یه فرصت کوچولو

این پست با تاخیر چهار ماهه، و این یکی با تاخیر یک ماهه نوشته شدن، ولی فرستادمشون سر جای اصلیشون!!!

مثل یه بار روی دوشم سنگینی می کردن. انگار با ننوشتن این دو تا پست روزهایی از زندگی فسقلی هام توی این تقویم مصور گم می شد! یه همچین احساسی داشتم در موردش!

نه اینکه چیز خاصی باشن، ولی روزهای زندگی می گذرن و هیچ وقت نمی شه که به روزهای قبل برگردیم، ولی این آرشیو، خیلی کارها می کنه، خیلی روزا رو فریز می کنه، خیلی روند ها رو نشون می ده...

به یمن ماه رمضون، بعضی شب ها رو تا سحر بیدارم؛ و به این ترتیب یه فرصت ِ کوچیکی پیدا کردم تا به بعضی از کارهای عقب مونده برسم. کارهایی که صف کشیدن و هی همدیگه رو توی صف هل می دن تا بیان جلو و یکی یکی انجام بشن! اما مگه این صف تمومی داره؟!

گردگیری اینجا هم این وسط های صف داشت گردنشو اینور و اونور می کرد تا ببینمش! منم کشیدمش بیرون و گفتم امشب نوبت توئه!

خلاصه که بالاخره رسیدیم به اینجا، این کلبه ی تنهای مهجور که حسابی از دستم شاکیه!

ولی واقعا چاره ای ندارم. وقتی برام نمی مونه که بتونم بیام اینجا. کل روز وقتم پره و بعضی وقتا یادم نمیاد که چند ساعت ِ گذشته رو چطور گذروندم! اگر هم وقتی باقی بمونه باید پابه پای رایین بدوم و بازی کنم تا حوصله ش توی این روزهای کشدار تابستونی سر نره.

خلاصه که زندگی روی دور تند داره می گذره... خیلی تند، می گذره و من حتی نمی تونم به خاطر بیارم که چند دقیقه پیش رو چطوری گذروندم؛ و هر لحظه با خودم می گم که کاش راهی بود تا می تونستم یه کم زمان رو نگه دارم؛ که از بودنشون بیشتر لذت ببرم، که بتونم باهاشون بیشتر وقت بگذرونم، و بتونم راهی پیدا کنم برای حفظ حس کودکی ِ این دو تا فرشته؛

راه هایی مثلِ گرفتن عکس و فیلم، نگه داشتن بعضی لباسای کوچیک شده، سیو کردن موسیقی های پر تکرار ماه هایی که می گذره تو آرشیو هر ماه و هزار و یک راه دیگه؛

و با این حال می دونم هر روزی که می گذره دیگه تکرار نمی شه و من می مونم و خاطره ی روزای شیرین کودکی بچه هام...

                         کیان کوچولو

                         رایین نازم

 

این هم من و جوجه هام :))

/ 10 نظر / 44 بازدید
نیلوفر

عزیز دلم واقعا سخته من خواهرم یه دونه بچه داره ،من و مامانم و شوهر خحواهرم 3 تایی در اختیارشیم باز غر میزنه..[نیشخند]

دختری بنام اُمید!

خدا قوت فریبای مهربونم [ماچ] خیلی کار بزرگیه که مامان دوتا پسر کوچولوی شیطون باشی [رویا] من که حتی نمیتونم تصورشم بکنم [هیپنوتیزم] الان زندگی ها همش رو دور تنده، من که فقط خودمم و خودم، نه همسری، نه بچه ای، بازم وقت کم میارم برای کارهام ، به نظرم توقعت از خودت زیاده [چشمک]

مامان شهرزاد

واقعا خسته نباشي مادر فعال . خيلي سخته ميدونم

سانازی

عزیزم ایشالا سالم باشن .. مامان فریبا رمز داده نمیشه عزیزم1؟ اگه امکانش بود و ارسال کردی ممنوون میشم :)

دُختـر حـوا *

فریبا چقدر این تیکه از حرفت برام لذت داشت " من میمونم و خاطره ی ِ روزای ِ شیرین کودکی بچه هام " کیان چقدر نازتر شده فریبا [قلب]

فرشته ام "امیرحسین"

سلام فریبا جون خداقوت ،انشاله همیشه در کنار این فرشته های خوشگل شاد و سلامت باشی و پرانرژی

میترا

واااااای منم ناراحتم که زمان انقدر زود میگذره و بچه ها بزرگ میشن. دوست دارم همیشه بچه باشن ای جووووووووووووونم بزرگ شده، قیافه ش عوض شده.

ستیکا

خااااااااااااااله قوربوووونتون بشهههه جوجووووهاااا....فریبا از طرف من یه ماچ قرمز روی لپهاشون بکار...[قلب][ماچ]

ستیکا

اونوقت من نمیدونم به کی بگم که به جای من خود تورو ماچ کنه؟[سوال] [ماچ] بزار دستم بهت برسهههه!!!

مامان بهراد

قـــــــــــــــــــــــربون این دوتا پسر ناز بشم من الــــــــــــــــــــهی[قلب][بغل][ماچ]