دیگه با چه رویی بنویسم آخه؟!!!

26 ماهگی رایین گذشت و اینجا چیزی ننوشتم..

روز جهانی کودک گذشت و اینجا چیزی ننوشتم...

خیلی روزهای من و رایین گذشت و اینجا چیزی ننوشتم....

روزهایی که گذشت شاید خیلی نمی شد که بیام اینجا، و البته همه ی دلایلش کار و مشغله ی کاری نبود...

چیزهای دیگه ی هم بود که شاید بهتره اینجا بخونیدش، و بعدش تصمیم بگیرید که بابت اینهمه تاخیر بهم حق می دید یا نهچشمک

این روزها من و رایین روزهای متفاوتی رو تجربه می کنیم. همه چیزمون به نوعی تغییر کرده. عادات غذایی مون، مدل تلوزیون دیدنمون، نوع بازی هامون و حتی نوع کنار اومدنمون با همدیگه... انگار تغییرات فصلی اثرش رو خیلی آشکار روی ما هم گذاشته. پسرک بزرگتر و آرومتر شده، اما خرابکاری هاش همچنان ادامه داره و آمار شکستنی هاش خیلی زیاد شده.خیلی دوست داره که باهاش بازی های پر تحرک انجام بدم. یه وقتایی من دیگه می بُرم و اون همچنان بالا و پایین می پره و جیغ و داد می کنه. علاقه ش به کفش و دمپایی و کلاه به شدت زیاد شده! به طوری که تو خونه هم کفش و دمپایی می پوشه و بعضی وقتا دلش می خواد با کلاه بخوابه!!! نیشخند

به ماشین بازی خیلی بیشتر از قبل علاقه پیدا کرده و همیشه تو هر دو تا دستاش یه ماشین داره و همه جا با ماشین هاش بازی می کنه، روی دسته ی مبل ها، لبه ی شومینه، روی دیوار و حتی روی دست و پای من! و البته به بازی ماشین توی موبایل و دستگاه های بازی هم همینقدر علاقه منده!

             

          

پسر شیرین ِ دوست داشتنی ِ من اما اینروزها اخلاق ِ جدیدی پیدا کرده. اونهم اینه که زیاد از مهمونی رفتن خوشش نمیاد. با افراد فامیل زیاد نمی جوشه و غیر از من و باباش به کسی ابراز احساسات ِ آشکاری نمی کنه. مگر در مواقع ِ خیلی نادر...

این زیاد خوب نیست و نمی دونم چی کار کنم که این حالت از بین بره. چون هر جا که می ریم با ممانعت رایین از ورود به اون فضا مواجه می شیم و هر جا که باشیم طرفای ساعت ده و نیم، یازده بلند می شه، دست می ده و روبوسی می کنه و ما باید خداحافظی کنیم و بریم!!!

و از تغییرات جدید به این موارد هم می شه اشاره کرد:

- دیگه برای عکس گرفتن به دوربین نگاه نمی کنه!

- به بچه های کوچک هیچ نوجهی نمی کنه!

- هر چقدر که بقیه صداش می کنن توجه نمی کنه و برنمی گرده!!!

- دوست داره غذاشو خودش بخوره..

- علاقشو به طبل نوازی از دست داده و فعلا تو مود ِ پیانو و ارگ و اینجور چیزهاست که با هر وسیله ی مشابهی مثل ِ کیبورد، داشبورد ِ ماشین و ... شبیه سازیشون می کنه!

- و ....

خلاصه که این روزها با موارد کاملا جدیدی مواجه هستیم و همه چیزمون خیلی تغییر کرده...

                          

پی نوشت 1: دلم برای همه ی دوستام خیلی خیلی تنگ شده... دلم واسه وقتایی که اینجا شلوغ و پر رفت و آمد بود تنگ شده... دلم برای دوربین عکاسیم تنگ شده، اما چاره ای نیست.. فعلا کمی کمرنگم و هر چی رنگ می ریزم پر رنگ نمی شم انگار!!!

پی نوشت 2: با عرض معذرت فراوان از دوستان و آشنایان ِ دنیای واقعی، رمز ِ وبلاگ تا اطلاع ثانوی تغییر می کنه و فقط به دوستان وبلاگی داده می شه. البته این موضوع همیشگی نیست. پس لطفا رمز ِ قبلی رو همچنان داشته باشید که دوباره مورد استفاده قرار خواهد گرفت. 

پی نوشت 3: دوستای وبلاگی که یادم رفته رمز رو بهشون بدم حتما یادآوری کننبغل

 

 

 

/ 23 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

منم رمز میخوام[ناراحت][گریه]

سیده زهرا (عاشقانه های مسیحا

برایتـــــان سربلندی ابراهیم ، آرامش اسماعیل، امیدواری هاجر، عطر عرفه و برکت عید قربان را آرزومندم ... زندگیتان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه ی زمزم عید سعید قربـــــان همایون باد . . .

مامان پریسا

همه ی این موارد به اقتضای سنشه فریبا جون[خنده] زیاد سخت نگیر. فعلا تا میتونن از این شاخه به اون شاخه میپرن تا ایشالله یه جای ثابت پیدا کنن.[شوخی]

زهرا(✿◠‿◠)

اوا.....پناه بر خدا.... من ازین شهر به اون شهر شدم!!!!چرا پرچمم عوض شده؟؟؟؟[قهقهه][قهقهه] خودمم یه لحظه شک کردما!!!! نکنه کشورم و عوض کردم حواسم نیس!!!![ابله]

نوشین

قربون تیپ خوشگلش برم من[ماچ] مامان جونش نگران نباش همه بچه ها اینجوریند داره شخصیت مستقل پیدا میکنه راستی چرا من رمز ندارم[دلشکسته]

رادین عشق زندگی

عزیزم ماشالله بزرگ شده ها کوچولو خاله مثل همیشه هم خوشتیپ و خوردنیه خاله جون به ما رمز ندادیا [ناراحت]

مامان بهراد

سلام عزیزم...چقدر عشقی تو خاله؟عاشق اون قیافه ی مردونه شم به خدا[قلب][ماچ]رایین ما با هر عادت جدیدی هم که باشه یه دونست[ماچ][قلب]

بهار

رمزو عوض کردی من نتونستم بخونم [منتظر]

مامان خورشيد

ما هميشه به يادتون هستيم و از خوندن اينجا لذت مي بريم. آرزو مي كنم هميشه شاد و سلامت باشيد و هيچ گرفتاري براتون طولاني نشه و زود بگذره.

یاس

یادت رفته جیگررررر