خواب زمستونی و یه عالمه کار مونده..

اول از همه، این آهنگ ِ شاد و جینگول تقدیم به دوستای خوبم، البته از طرف ِ رایین که جدیدا با شنیدن ِ این آهنگ از خود بیخود شده و انواع قر و قمبیل ِ ریز و درشت و حرکات ِ موزون ِ عجیب و غریب از خودش در می کنه!!! (خب چه اشکالی داره گاهی باید شاد بود.. حتی با همین آهنگهای جینگیلی مستون.. :))

 

و اما روزهای اول ماه آخر سال رو سپری می کنیم، اما در من هیچ اثری از بیدار شدن از خواب زمستونی نیست!... بعد از ماجراهای عمل و مریضی و این حرفا، خیلی سست و بی انرژی شدم... برای هیچ کاری حوصله ندارم و البته از لحاظ بدنی هم کمی سستم و انرژی کافی برای جنب و جوش ندارم...

خونه م شبیه موزه شده و هر گوشه ش می تونید یه چیزی پیدا کنید! فقط کارهای ضروری ِ خونه رو انجام می دم و نه بیشتر! و ترسم از اینکه که این کرختی و بی حوصلگی توی تنم بمونه و من تو خواب زمستونی بمونم و بهار بیاد!!!

خب اینم یه نوع ترسه دیگه! همچین بعید هم نیست!!!

 

و اما بگم از رایین، در روز آخر ِ هجده ماهگی..

                         رایین 18 ماهه

خب طبیعیه که به هیچ عنوان حاضر نیست چیزی از شیطنت هاش کم کنه و خدای نکرده کمی تمرکز کنه برای صحبت کردن... دیگه صدای همه ی فامیل دراومده و البته من احساس می کنم که یه خورده دارن عجله می کنن... اما خب رایین  همون 4 -5 تا کلمه ای رو که نزدیک یه سالگیش می گفت رو هم کنار گذاشته! گاهی برای این که کارش رو راه بندازه یه چیزایی می گه اما فقط گاهی...

ولی علاقه ی زیادی به درآوردن ِ صدای حیوانات داره! وقتی تو کوچه و خیابون راه می ریم فقط چشمش دنبال گربه هاس تا میو میو کنه و البته گاهی هم هاپ هاپ!

این یکی از اسباب بازی هاییه که تو ماه گذشته خیلی سرگرمش می کرد.. هم چیدن ِ شکل هاشو دوست داره، هم ضربه زدن به اونا رو.. البته قسمت ِ دومش رو بیشتر چون کلا به کارهای کوبه ای علاقه ی خاصی داره...

و همچنان عاشق کتاب شعره، البته بیشتر کتاب شعرهایی که شخصیت اصلیشون حیوانات باشن... همینطور تازگیها کلید کرده روی کلیپ های عروسک ِ چرا، و ما دیگه تو خونه همه ی آهنگاشو حفظ شدیم! از همه بیشتر هم آهنگ های لالایی، دکتر، و شالاپ شولوپ آب بازی رو دوست داره :))

 

* دو سه روز پیش دوست رایین محمد جون اومده بود خونمون... داشتن با هم بازی می کردن و من و مامانش ( افسانه جون ) مشغول صحبت بودیم که یهو احساس کردیم کمی با هم درگیر شدن؛ وقتی رفتیم پیششون دیدیم که رایین سعی کرده خودشو پشت محمد که روی دوچرخه نشسته بوده جا کنه! و البته موفق هم شده بود و کمی بعد هر دوشون از این قضیه راضی به نظر می رسیدن و در شرایط ِ سخت و به هر طریقی که بود خودشونو روی اون صندلی کوچیک جا دادن...

خب، خوبه که بچه ها بتونن توی داشتن ِ چیزی شریک بشن و با هم کنار بیان. این دو تا هم به ناچار همین راهو انتخاب کرده بودن!

 

این عکس ِ زمان درگیری:

                   رایین و محمد

 

و این هم عکس ِ بعد از همزیستی ِ مسالمت آمیز!

                    رایین و محمد

 

* پی نوشت: مشغول ِ یه سری کار ِ طراحی هستم... اگر دیر به دیر میام از تنبلی یا بی معرفتیم نیست.. کارم زیاده و توانم کم... یه سر و هزار سودا... مامانم همیشه می گه: تو استاد ِ کارهای نا تمومی! راست می گه، به هر کاری سرکی می کشم و آخرش هم هیچینیشخند اما الان دارم برای یه سری از دوستان که سفارش داده بودن تقویم نوروزی ِ کودکانه طراحی می کنم... اینبار دیگه جدی ِ جدی هستم؛ ببینید: بازنده

راستی از فاطمه جون و نسرین جون عذر می خوام که کار نقاشی ِ کوچولوهاشون دیر شد... کار نقاشی یه کم زمان بره و البته رایین خوره ی مداد رنگی شده و به هیچ عنوان وقتی بیداره نمی تونم کار کنم... ولی دیگه برنامه ریزی مو طوری ترتیب دادم که تا نیمه ی اسفند هیچ کار ِ مونده ای نداشته باشم... نسرین جون زودتر عکس رو اوکی کن لطفامنتظرماچ

 

/ 23 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین مامان باران

قربونت برم چقدر باحالی رایین جونم [قلب][قلب][ماچ][ماچ] حالت چطوره ؟ این بی حالی عوارض عمله .امیدوارم زودتر خوب شی.[قلب]

لی لی

سلام فریبای عزیز. خیلی طبیعیه که بعد این بیمارستان و عمل جراحی همچنان حس خواب زمستونی داشته باشی. امسال آخر سالی به خودت زیاد سخت نگیر و از خودت خیلی توقع نداشته باش تا بتونی انرژی مجدد ذخیره کنی. انشالله که به زودی خوب و پرانرژی باشی.[گل]

زهرا (عاشقانه های مسیحا

فریبا جان تا 3 سالگی حرف نزدنش اصلا نگران کننده نیست نگران نباش فقط خودتو اماده کن که به زودی اینطوری بشین[کلافه]

بهار

چه آهنگا قری گوش میده وروجک[نیشخند][دست] عجب بلاییه! خو جات نمیشه وروجک! [خنده] اصن تو نبایدکار کنی.. ما اینهمه سفارش کردیم بت[عصبانی] بخدا ینی یه بار بیای بگی حالم بد شده هاااااااا[عصبانی] انوخ هیچی دیگه شمارو که دستم نمیرسه که خودمو باید حلق آویز کنم[نیشخند] .. میدونم به همه کارت میرسی خانوم ِ هنرمند[قلب] فقط بیشتر مراقب خودت باش..

مامان پریسا

خسته نباشی فریبا جون ایشالله با اون عید از خواب زمستونی بیدار میشی.البته ایشالله[چشمک][دست]

مامان اهورا

فریبا جونم من چون رمز نداشتم درست و حسابی در جریان بیماریت نیستم . الان که دارم نظر ها رو میخونم مثل گیج و منگام. سر در نمیارم. اگه دوست داشتی رمزتو بهم بده منم بخونم. هرچند امیدوارم دیگه هیچوقت گذرت به بیمارستان نیوفته . ولی به خودت فشار نیار اصلا.