دو ماهگی کیان و حال و هوای این روزهای ما

یه وقتایی وقتی می دیدم دوستام دیر به دیر آپ می کنن و سراغ وبلاگاشون نمیان، با خودم می گفتم حتما دیگه وبلاگ نویسی سرگرمشون نمی کنه، وگرنه آدم اگه بخواد هر طور شده یه وقتی از یه جایی پیدا می کنه برای نوشتن؛

اما الان می فهمم که اصلا اینطور نبوده. خیلی وقتا با اینکه دلم پر میکشه تا بیام اینجا و بنویسم، نمی تونم حتی سری به اینجا بزنم و این خیلی بده :(

دلم برای از خودم نوشتن هام تنگ شده...

دلم برای از رایین و روزانه هامون نوشتن هام تنگ شده...

دلم برای دوربین به دست گرفتن به هر بهونه ای، سوژه های مختلف پیدا کردن ها، کتاب خوندن ها و از کتاب ها نوشتن ها، و خیلی چیزهای دیگه تنگ شده...

اما کاری نمی شه کرد، الان بزرگترین مشغله ی من دو تا فرشته کوچولوی بازیگوش هستن که باید براشون مادری کنم. و مادری کردن یعنی گذشتن از خیلی چیزهایی که دلت هواشونو کرده...

بگذریم؛

کیان کوچولوی من دو ماهگیشو گذروند، واکسنشو زد و خدا رو شکر بعد از زدن واکسن زیاد مامانشو اذیت نکرد.

پسر کوچولوی من الان کمتر از قبل می خوابه، با نگاهش دنبالمون می کنه، خیلی دوست داره بهش نگاه کنیم و باهاش حرف بزنیم و وقتی که این کارو می کنیم بهمون پاسخ می ده و میخنده....

این هم از عکسهای دو ماهگی کیان کوچولو:

        کیان کوچولو

        کیان

 

و اما رایین عزیزم؛

این روزا احساساتی تر شده. به کیان ابراز احساسات بیشتری می کنه. همین کار رو با عروسک ها هم انجام می ده. مثلا اونها رو می خوابونه و بوسشون می کنه. روشون پتو می کشه و بهشون غذا می ده، فکر کنم از من یاد گرفته که تمام روز مشغول این کارام!!!

       رایین نازم

این روزها کمتر می تونم از خونه برم بیرون و احساس می کنم توی خونه حوصله ش سر می ره. مجبورم کیان رو بغل بگیرم و با رایین بازی کنم.  فوتبال، دنبال بازی، ماشین بازی...

خلاصه که تمام روزم پره از این دو تا وروجک... و شبها که کمی برای خودم می شم پلکام سنگین میشه و دیگه انرژی باقی نمی مونه تا یخورده به دلمشغولی های خودم برسم.

 

 پی نوشت: دو تا عکس از دو تا وروجکای من که دارن به کنار هم بودن عادت می کنن.

         رایین و کیان

        رایین و کیان

/ 24 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا (✿◠‿◠)

اتفاقا من جزو افرادی بودم که انگیزه شو نداشتم دیگه! ولی حالا خداروشکر برگشتم به زمون اول وبلاگ نویسیم! دوباره عزمم داره جزم میشه که خاطرات پسرکم و بنویسم!

سمانه

عزززیزززززای دلم.... خدا حفظشون کنه.... لطفا لوووووپ کیان جون رو بکش و هردوشون رو ماچ کن... مرسی.

مامان بهراد

عزیییییییییییییییییزای خاله من عاشقتونم[قلب][بغل][ماچ] دلم براتون یه ذره شده بود این کوچولو رو نیگا روز به روز داره جیگر تر میشه ...[ماچ][ماچ][ماچ] سلام به دوست جون خودم امیدوارم این روزا روبه راه باشی عزیزم[قلب][گل]

ندا

سلام فریبای عزیزم/ماشاللا کیان جان چه بزرگ و ناز شده[قلب] رایین ناز هم که ماشاللا مرد تر شده/از طرف من ببوسشون و بدون همیشه بیادتونم[گل]

منم!!!!!

ای جااااااان چقد عکس های دوتاییشون نااااز شده... مخصوصا اونی که خوابیدن...[قلب][قلب][قلب]

مامان بهراد

اي جووونم،چقدر ماهند اين دوتا گل پسر[ماچ][ماچ]كيان جون خيلي شبيه خودته ها فريبا جون،ايشالا هميشه شاد و سلامت كنار هم باشيد....

مامان دانیال

سلام خدا حفظشون کن دوتاشون رو زیر سایه خدا و پدر و مادر

رادین عشق زندگی

ای خدا چه قدر بانمکه اکیان کوچولو این اقا رایین هم که دیگه حسابی برای خودش مردی شده ماشالله خدا هر دورو نگه داره و ان شالله سالیان سال سایه شما بالا سرشون باشه