از کجا بگم؟!

بعد یه هفته غیبت نمی دونم از چی بگم!

از روزهای بلند ماه رمضون که انقدر کش اومدن؟

از گرمای هوا و بی آبی که یهویی قوز بالا قوز شدن؟

یا از بی خوابی های اخیر که البته هیچ ربطی به رایین نداره؟! دروغگو

خب؛ از همش می گم، یکی یکی!

اول اینکه امسال واقعا ماه رمضون با اعمال شاقه داشتیم! روزها طولانی و هوا گــــرم! پسری شیطون و مامانی کم طاقت! قند خون هم که هی میاد پایین و آدم بی حوصله تر میشه! دیگه توانی نمی مونه که بیفتی دنبال این وروجک. این میشه که ایشون هم از فرصت استفاده می کنه و هر نوع خرابکاری که دوست داره می کنه و من هم مجبورم مدارا کنم. البته اگه از کوره در نرم ( که فایده ای هم نداره! ) و آخر سر هم وروجک کار خودشو می کنهاوه

دوم اینکه تهران شده کوره ی آجرپزی! تو این هاگیر و واگیر فشار آب هم به شدت کم شده و برای خلق خدا مشکل ساز شده. تا جاییکه بعضی شبها و گاهی صبح ها برق ها قطع میشه و کولر ها خاموش! خلاصه که هر دم از این باغ بری می رسد!!!

و اما بگم از ساعت ِ خواب ِ این روزای ما که دیگه به نوعی شاهکار محسوب میشه!!!!

چند شبه که رایین تا بعد از سحر بیداره و بعد از اون به زور می خوابه!!!! بله درست خوندین! تا بعد از سحر! بچم دلش نمیاد ما تنهایی سحری بخوریم! اینه که دمار از روزگار بنده درمیاره و تا صبح بنده رو مشایعت می کنهخنثی

خودتون تصور کنید که چقدر خسته ام این روزا! دیگه کل روز بی حوصله و کم انرژی هستم. تقریبا خواب ندارم! غذا خوردنش هم تبدیل به پروژه شده! میل به هیچ چیز نداره و تمام روز با اصرار از من شیر می خواد! نمی دونم تاثیر گرماست یا اینکه بچه م ماه رمضونی می خواد ادای روزه گرفتن رو در بیاره!!!متفکر

خب بگذریم.

پست بدون عکس نَمونه بهتره.

از اونجاییکه جشن تولد رایین دو سه هفته زودتر برگزار شد، روز تولدش ادای تولد گرفتن رو در آوردیم (البته حس و حالی برای کیک پختن و این مباحث نبود) اما خب با یه دونه تی تاپ و چند تکه بیسکوییت و یه دونه شمع کارمون راه افتاد و دیگه رایین بی خیال بشو نبود. فکر کنم سی چهل بار شمع بیچاره رو روشن و خاموش کردیمنیشخند

                       عکس تولد رایین

 

تازگیها هم ادای منو در میاره و عینک من رو روی سرش می ذاره (وقتایی که کار نمی کنم عینکم رو از روی چشمم برمیدارم و بالای سرم می ذارم تا دوباره ازش استفاده کنم) بعد ژست می گیره و احساس پرفسوری بهش دست می ده!

                       رایین

خب تا همینجا بسه فعلا.

 

نکته قابل توجه: الان دیگه اذان صبح رو می گن، ساعت 4:24 و رایین کنار من بیداره و نوشتن من رو تماشا می کنهتعجبخمیازه

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان خورشيد

دلتنگتونم و سرم بسيار شلوغه، سر فرصت خدمت مي رسم. "دوستان عزيزم اگر براي خرج كردن مبالغ فطريه هاتون راهي خواستيد، خواهش مي كنم يك سري به اينجا بزنيد و يا در صورت امكان اطلاع رساني كنيد. بسيار سپاسگزارم." /http://massi1353.blogfa.com لطفا پست EB را مطالعه فرماييد.

ترکان

احساس پروفسوریو خیلی خوب اومدین[نیشخند]

نسرین مامان باران

سلام فریبای عزیزم از نقاشی بسیار زیبات ممنونم خیلی زحمت کشیدی خدا اجرت بده . به نظرم روزه واست خوب نباشه . مراقب خودت باش . شیطون منو ببوس [قلب]

سیده زهرا (عاشقانه های مسیحا

بیدار تو تا بـــــودم رویای تو می دیدم بیدار کن از خوابم ای شاهد رویایی از چشم تو می خیزد هنگامه ی سر مستی وز زلف تو می زایـد انگیزه ی شیدایی

زهرا(✿◠‿◠)

شیطونـــــــــــــــــــــــک مـــــــــــــــــــــــــــــــن[قلب][بغل] حال و روز خواب ماه رمضون مام همینه.... محمد صادق تا 6 صبح بیداره!!!!!![تعجب][کلافه] ولی اونجایی که ما فعلا بیکار الدوله تشریف داریم!!!!با پسری ....دوتایی......تا اذون ظهر عین غشی ها میفتیم!!!!!!![نیشخند][نیشخند][نیشخند] بعد ماه مبارک......همه چی بر میگرده به حالت سابقش.....مطمئن باش عزیزم[ماچ]

زهرا(✿◠‿◠)

راستی می خواستم راجع به شیر رایین بگم.... ببخ منم توو همین دوران همین طوری بود! به جای غذا همش.....فقـــــــــط ازم شیر می خواست.... دیدم دیگه نمیشه...اصلا میلش به غذا رفته بود.....کم کم شیر و کم کردم و جایگزینش تا یه مدت مایعات دیگه میدادم تا اعتیادش کم شه.... حتی شیر طعم دار دادم....چون اعتیادش روو شیر سفید بود!!![نیشخند] یواش یواش بهتر شد..........شایدم یه دوره است و خود به خود حل شده باشه!!![نیشخند]

میترا

کجایی دختر؟؟ نگران شدم

مریم مامان نیکان

سلام خانمی،طاعاتتون قبول باشه،خوشحال میشم در صورت تمایل شما باهم تبادل لینک کنیم آدرس ما http:/www.nikanjoon.niniweblog.com خو شحال میشیم به ما سر بزنین

مامان اهورا

چرا آپ نمیکنی په ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟