چهار ماهی که گذشت

نزدیک به دو هفته از چهارمین ماهگرد پسرکم می گذره؛

و من در حالی این پست رو می نویسم که عنقریب باید به فکر عکسای پنج ماهگیش باشم!

این روزها مثل بقیه ی روزها مشغولم! خیلی زیاد! و شبیه کسی هستم که دنبالش کردن. دنبالش کردن تا بتونه با سرعت کاراشو انجام بده و بره سراغ بعدی! یکی پشت دیگری!

بچه ها خیلی زود بزرگ می شن؛ خیلی زود...  اون کوچولوی ظریف و نحیف ِ چهار ماه و نیم ِ پیش الان جون گرفته، ارتباط برقرار می کنه. مشتاقه که نزدیک رایین باشه. با نگاهش مسیر حرکت برادرش رو دنبال می کنه و می خنده. گاهی سعی در چرخیدن داره و و نیم خیز ما رو نگاه می کنه.

روزهای ملسیه... ترش و شیرین. روزهای کودکی دو تا فرشته ی کوچیک... بازی های پر سر و صدای رایین، از خواب پریدن های کیان؛ بیقراری هر دو با هم! کارهای تلنبار شده، بچه هایی که هر دو خوابشون میاد و بهت نیاز دارن!  مهمونی هایی که اگه نری بهتره! مسافرت هایی که خالی از دردسر نیست؛ روزهایی که نمی دونی شیرین گذشت یا خسته!

گاهی با خودم فکر می کنم که آیا لازمه کاری بکنم که نکردم؟! نکنه روزهای بچگیشون با جای خالی ِ چیزی بگذره که ازم برمیومده و انجام ندادم؟! البته هیچ وقت نمی شه عاری از ایراد بود، ولی خب این سوال خیلی توی ذهنم نقش می بنده و هیچ وقت هم جوابشو پیدا نمی کنم!!!!

و اما عکسهایی که روز سی ام مرداد (چهار ماهگی کیان نازنین) گرفته شدن:

 

       

                          کیان چهار ماهه

                          کیان چهار ماهه

 

پی نوشت ِ بی ربط به موضوع ِ پست: دوباره برقرار کردن بعضی از رابطه ها، مثل به هم چسبوندن تکه های شکسته ی یه ظرفه! شاید دوباره بشه از اون ظرف استفاده کرد اما هر بار که چشمت بهش بیفته یاد خاطره ی بد ِ شکستنش میفتی!!! ناراحت

پی نوشت 2: یهویی چه حکیمانه نوشتما! (آیکون یک انسان از خود متشکر!)

پی نوشت 3: دلم برای پی نوشت نوشتن هام تنگ شده بود! اصلا دلم برای اینجا خیلی تنگ میشه تازگی ها! حیف که واقعا نمی رسم دوباره رونقی به این کلبه ی مهجور بدم:(((

/ 16 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان اهورا

راستي كيان خيلي بامزه شده

ستیکا

قوربون تو و دلتنگی هات برم من...[ماچ] [بغل] واقعا هم حکیمانه بودااا! خیلی خیلی زیبا بود...و غم انگیز[پلک][نگران]

ستیکا

واااای خنده هاششش! واییی دستااااش! وااااای زیر گردنش!!! وااااای که چقدر خوردنیههههه!!!![نیشخند][خوشمزه]

ستیکا

+مامانم عکساشو دیده، بعد از کلی ذوق کردن و ماشالا ماشالا گفتن و ابراز احساسات....کلی سفارش کرده که اسفند دود کنی و عکسای لختیش رو تو جمع نذاری!!![نیشخند]

ستیکا

فقط آدم‌های خوب به خوبی خود شک دارند … پل استر (شک نکن که مادر بی نظیری هستی![گل] )

sahar

[ماچ][ماچ] من کیانو میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییخوام

سارا

ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][لبخند][لبخند]

منم!!!!!

خدااااااااا این نی نی چه نازهههههههه[قلب][قلب]

سحر

فريبا جونم خوبي؟؟ خيلي وقته ك خبري ازت نيس!! نگران شدم..