دردسر ِ شیرین ِ من...

این روزهای من و تو خیلی جالبه! یه دوربین ِ 24 ساعته می خواد که لحظه هامونو ثبت کنه و بعدا بشینیم و به این روزا بخندیم...

شیطنت های بی پایان ِ تو... ریخت و پاش های بی حد و اندازه ت... عصبانیت های گهگاه ِ من... پشیمونی ِ بعد از عصبانیتم!... سماجت های تو برای بدست آوردن چیزهایی که می خوای؛... بازی کردنامون با هم... قیافه ی من وقتی از دست ِ تو کلافه می شم... قیافه ی تو وقتی می خوای کاری رو که کردی لاپوشونی کنی! بهم ریختگی های خونه... خستگی های من؛... و الباقی ِداستان!!!

و از همه جالبتر اینه که وقتی بعد از ظهر ها یکی دو ساعت می خوابی، من ذوق زده از وقت ِ آزادی که پیدا کردم، می مونم که به کدوم کار ِ عقب افتادم برسم؟! ظرفها رو بشورم؟ خونه رو جمع کنم؟! به کارهای کامپیوتریم برسم؟ و بیشتر اوقات از فرط ِ خستگی خودم هم کنار تو خوابم می بره و به هیچ کدوم از این کارها نمی رسم!!!!

و تو این روزها:

بازیگوش تر شدی و کمتر به حرفم گوش می دی:(

غذا خوردنت دچار اختلال شده و هر غذایی رو خوب نمی خوری؛

اصلا اجازه نمی دی لپ تاپم رو روشن کنم و همه ی کارهام روی هم تلنبار میشه!!!

حتی اجازه ی صحبت کردن با موبایل رو به من نمی دی و می خوای اونو ازم بگیری...

وقتی بیرون می ریم توی مسیر راه نمی ری و همش اینور و اونور می کنی و من مجبورم با خودم بِکشمت!!!

مدام از روی زمین سنگ ریزه جمع می کنی و توی دستات نگه می داری! (نمی دونم به چه دردت می خورن اینا!!!)

شبها موقع خواب دوست داری محکم بغلم کنی، ولی یهویی پرتم می کنی اونور وبه خودت می پیچی و خوابت می بره!!!

نصف شبها از جات بلند می شی و میای بالای سرم، شیشه تو نشونم می دی و آب می خوای، بعد که برات آب میارم دستمو محکم تو دستات می گیری تا خوابت ببرهقلب

وقتی می خوام از کارهام عکاسی کنم بدو بدو میای زیر نور و تجهیزات ِ من تا از تو عکس بگیرم و قیافه های آنچنانی به خودت می گیرینیشخند

و هزار و یک ماجرای دیگه که من و تو با هم داریم....

 

و یه درد و دل کوچولو که اینجا می نویسمش...

 

و اما عکسهایی از این روزهای تو...

                            

 

همه جا دنبال سنگ ریزه هایی:

                           

 

و وقتی که می خوام عکاسی کنم بدو بدو از راه می رسی و می شی سوژه ی دوربینم!!!

        

        

/ 18 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منم!!!!!

همین الان تصمیم گرفتم هر وقت مادر شدم تو خونم دوربین مداربسته بذارم...[نیشخند]

مامان اهورا

میگم پسرت بچه کرمانشاهیه بابا . kord[نیشخند]

دُختـرک ِ بهـار

عزیزم چقدر خوشحالم از دوباره مادر شدنت بی نهایت خوشحالم برات از ثمینه چه خبر؟ دلم بی نهایت براش تنگه

مامان گلی

نازنازی من خوب پسرم خوشتیپ .فقط باید ازاین گل پسر عکس بگیری[ماچ][قلب]

151 سانتی

روزای که می اومدم و اینجا رو می خوندم هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی منم به مادر شدن فکر کنم. دغدغه ام بشه مادر شدن. در عین حال که سعی کنم خودمم باشم... از همین الان استرس دو سال دیگه رو دارم که قرار مادر بشم.... اونم مادر یه پسر شیطون[خجالت]

151 سانتی

این آدرس آدرسی که تو عاشقانه هام رو ثبت میکنم . خوشحال میشم بهم سر بزنید... حتی خاموش[چشمک]http://151cm-3.persianblog.ir/

رادین عشق زندگی

عزیزم خیلی دلم براتون تنگ شده بود مخصوصا واسه این کوچولو ناز نازی که حالا دیگه حسابی بزرگ شده....

مامان ملیناوکیانا

عزیزم. درکت میکنم.... امیدوارم از همیشه پرانرژی تر و شادتر باشی. رایین جونم ماشالا بزرگ شدده....[ماچ]