مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

سلام دوستان؛ ما برگشتیم! مژه

بعد از 5 روز غیبت ناگهانی، به دلیل سفر به اون سر کشور، امروز برگشتیمنیشخند

اما بگم از سفر! اوه اوه اوه! هر روز پر ماجرا تر از دیروز! رایین سومین سفر خودش رو تجربه کرد و چه تجربه کردنی! هر چه شیزین کاری بلد بود انجام داد!

مقصد سفر قشم بود. همسفر ها هم مامانی و بابایی و دایی و خاله ی رایین + من و همسر خان و هنرپیشه ی نقش اول رایین خان!

به دلیل تجربه ی سفر قبلی با هواپیما ، تصمیم بر این شد که این بار با قطار سفر کنیم تا رایین راحت تر باشه. خوب تا اینجای کار مشکلی نبود و رایین هم تو قطار خیلی راحت بود و شب هم با تکون های قطار راحت گرفت خوابید.. حتی نسبت به شب های قبل کمتر بیدار شد تا شیر بخوره. ما هم خوشحال، خیال باطل منتظر یک سفر راحت و بی دغدغه بودیم!

فردای اونروز هم بد نبود.. توی قایق و روی آب و خلاصه حسابی سرگرم شده بود و زیاد کاری به کارمون نداشت... تا اینکه عصری رفتیم برای خرید و کم کم غرغرهای رایین شروع شد.. نا گفته نماند که جای شازده حسابی گرم و نرم بود و کالسکه داشت، اما حضرت والا ترجیح می داد تو بغل باشه و ویترین مغازه ها رو دید بزنه!!!

بدین صورت کالسکه ی رایین تبدیل شد به یه چرخ خرید و مایه ی خرسندی بقیه!تعجب

اون شب هم به هر ترتیبی بود گذشت و ما تقریبا نفهمیدیم که چه خبر بود و چه خبر نبود! اما صبح روز بعد ماجرا یه طور دیگه شروع شد!

اولش رایین تو کالسکه اش تخت خوابیده بود و ما فکر کردیک که دو سه ساعتی رو به راهه، به همین خاطر سپردیمش به مامان و بابا و با همسر خان رفتیم پی خرید.. یک ساعت و نیم گذشت و با صدای زنگ گوشی شصتم خبر دار شد که رایین طوفان به پا کرده، سریع خودمو بهش رسوندم و دیدم بابام این شکلی شده:کلافهاوه

دو سه نفری سعی کردیم تا یه جوری سرگرمش کنیم اما زهی خیال باطل! ما همه سر کار بودیم و رایین مشغول بازیگوشی! از کشیده زدن تو صورت و کشیدن گوش بابا امیرش گرفته تا سر و صدا درآوردن واسه مردم و داد زدن با صدای وحشتناک و بالا آوردن روی لباسهامون و غلت زدن روی میز رستوران ها یا حمله کردن به قوطی های نوشابه و انداختن اونا روی زمین!

خلاصه هر جور که بود این پنج روز گذشت، اما درس های جالب توجهی به ما داد که براتون می نویسم:

1- اگر راحت طلب هستید و حوصله ی یه سری برنامه ها رو ندارید، حداقل تا یک سال بعد از به دنیا اومدن نوزاد، به هیچ نوع مسافرت ماجراجویانه ای نرید!!

2- اگر به فکر رفتن به سفر هستید، فراموش نکنید که کمی آرام بخش یا گل گاو زبون یا هر چیز دیگه ای که آرومتون می کنه، همراه خودتون داشته باشید!

3- به هیچ عنوان فکر نکنید که سفر با نوزاد، مثل سفرهای قبلی شما خواهد بود!

 

نتیجه گیری خانوادگی:

پنج دقیقه مراقبت از رایین، معادل پنج ساعت کار در معدن می باشد!!

( در همین راستا به زودی قرار است طی مراسمی ویژه، جوایزی به بنده اهدا شود!)

 

و حالا این شما، و این عکس رایین در سفر:

(البته به دلایل فوق الذکر، زیاد فرصت عکاسی نداشتیم!)

 

                 
                     

 

بقیه عکسها در ادامه ی مطلب..           

 

پی نوشت 1: چند روزه رایین سعی بر سینه خیز رفتن داره.. البته با سر! یعنی سرشو روی زمین فشار می ده و کمرشو بلند می کنه! یعنی یه وضع جالبیه که نگو! یه کم می گذره و لپاش قرمز می شه و بعد کلا بی خیال هر نوع حرکتی می شه! بچه ام خیلی اکتیوه! البته از نوع خلاقش!

پی نوشت 2: جدیدا سر و صداهای با مزه ای ایجاد می کنه! مثلا خیلی طولانی و کشدار می گه اٍاااااا یا اینکه زل می زنه تو چشات و سر و صدا می کنه و مثلا می خواد باهات حرف بزنه!خیال باطل

پی نوشت 3: نمی دونم چرا ولی احساس می کنم می تونم یه چیزایی رو تغییر بدم.. تصمیمات تازه ای دارم، واسم دعا کنید...

پی نوشت 4: می خوام یه قسمت ویژه بذارم، به اسم لینک پیشنهادی. و توی بعضی از پست ها بعضی مطالب دوستان رو که خوندمو دوست داشتم تو قسمت لینک پیشنهادی بذارم تا بقیه هم بتونن بخونن... فکر جالبیه؟ اگه به نظرتون خوبه بهم بگیدچشمک

 

لینک پیشنهادی امروز: کازابلانکا از خوندنش لذت بردم.. مخصوصا نامه ی آخر پست.. از سینما و ادبیات سینمایی لذت می برم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد..

 


                   

            

            

[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول