مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

صبح بیدار می شی و فقط کمی وقت داری تا بیدار شدن پسرک کمی به کارهای کم سر و صدات برسی...

هنوز گرم ِ کار نشدی که پسرک با چشمهای پف کرده میاد سراغت... دستشویی، صبحونه، بازی... حواست کجاست؟ ناهار نپختی هنوز!!!

تند و تند یه چیزی برای ناهار سر هم می کنی و آقای پدر میاد خونه... غذا رو می کشی و ناهار می خوری و ناهار پسرک رو میدی و سفره رو جمع می کنی و چایی رو ردیف می کنی و همسر خان رو راهی می کنی، خب؛ حالا وقت خواب ِ بعد از ظهر ِ پسرکه...

خونه ساکته، خیلی ساکت.. هیس؛ آقا پسر خوابیده، مبادا محکم قدم برداری، بیدار میشه!!! پس ظرف شستن و جارو کشیدن و روشن کردن مخلوط کن و همزن و خلاصه هر چی کار ِ سر و صدا داره، ممنوع!

همچنان تو و کارهای کم سرو صدا...

کمی از خوابش گذشت.. انگار از خوابیدن هم کسل شده! هی اینور و اونور میشه و پیچ و تاب می خوره... کم کم نق می زنه و بهونه می گیره. البته توی خواب و با چشمای بسته.. چاره ای نیست.. چند دقیقه روی پا تکونش می دی و می خوابه... سعی می کنی بذاریش زمین، اما باز نق می زنه.. در همون حالت می مونی... یه ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت! نخیر! نه بیدار میشه، نه آروم می گیره می خوابه! تو هم سر جات میخکوب شدی!!!

عقربه ها تند و تند دنبال هم می دون... هوا داره تاریک میشه. پسرک کم کم کش میاد و بیدار میشه... چقدر هم بداخلاق و بی حوصله... نق می زنه و هی دستتو می گیره و دنبال خودش این طرف و اونطرف می کشونه... لباساشو تنش می کنی و سوار کالسکه ش می کنی تا یه دوری بزنید و کمی روحیه تون عوض بشه... چند قلم خرید و دوباره خونه... اوخ اوخ! داره دیر میشه! شام نپختی هنوز!!!

بدو بدو... آماده کردن ِ شام و اومدن ِ همسر خان به خونه.. حواستو جمع کن! قیافه ت نباید خسته باشه... شام رو می کشی و سفره رو جمع می کنی و چای دم می کنی و کمی با رایین بازی می کنی و ... دوباره شب شده... همسرخان یه گوشه خوابش برده و تو هم مشغول خمیازه کشیدنی... پسرک اما خیال خواب نداره. همبازی هم می خواد حتی! مدام بهونه های جور واجور می گیره و سی دی های مختلف رو از دستگاه در میاره و توی دستگاه می ذاره... تو اما دوست داری اون زودتر بخوابه تا حداقل بتونی نیم ساعت قبل از خواب به خودت برسی... بدون دغدغه، با آرامش...

اما، ساعت همچنان تند و تند می گذره و به نیمه شب می رسه، بالاخره پسرک رو می خوابونی اما دیگه نایی برای وقت گذاشتن برای خودت نداری...

چشماتو روی هم می ذاری... تمام روز سعی کردی مادر ِ خوبی باشی، و همینطور همسری متعادل، اما خودت؟!

لبخند می زنی.. همون چند دقیقه های بین روز رو به خاطر میاری، امروز چند ثانیه بیشتر برای خودت بودی؟

خدا رو شکر...

 

                              رایین

 

 

پی نوشت: اگه شما هم مثل ِ من موقع دیدن برنامه عمو پورنگ، از دیدن تبلیغات تک ما.کارون چندشتون می شه... یا اینکه اعصابتون از دست عمو قناد با اونهمه شعارهای تبلیغاتی به هم ریخته، یه سری به اینجا بزنید... یکی از دوستامون یه کمپ.ین  اعت.راض تشکیل داده...

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول