مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

همیشه از پست های خداحافظی بدم میومد؛ اینو بیشتر ِ دوستام می دونن... نوشتن ِ پست ِ قبل هم یکی از تصمیماتی بود که لحظاتی بعد از گرفتنش پشیمون شدم و امیدوارم هیچ وقت دوباره مجبور نشم که همچین پستی رو اینجا منتشر کنم...

با اینکه  برای برگشتن رمقی نداشتم ولی خدا رو شکر خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم حس و حال برگشتن پیدا کردم.

البته بخشی از اینو مدیون دوستای خیلی خیلی خوبم هستم که تنهام نذاشتن؛ این رفتن و برگشتن اونقدر ها هم که فکر می کردم بد نبود، خیلی چیزها رو تو این چند روز فهمیدم و البته خیلی از دوستهای واقعیمو شناختم... و ممنونم از همه ی این دوستای نازنین که انگیزه ای بودن برای موندن و نوشتن...

خوشحالم که برگشتم، البته این روزها وقت ِ خیلی خیلی کمی دارم برای پشت کامپیوتر نشستن، اما همین که می دونم این خونه زنده س و حیات توش جریان داره برام کافیه...

همین که می دونم هنوز جایی هست که بتونم از عزیزترینم بنویسم..

جایی هست که بتونم برای بند ِ دلم، از ریز و درشت های زندگی بنویسم و روزهای در حال ِ گذر رو براش ثبت کنم..

یا اینکه بتونم وقتیکه هیچ کس نمی دونه چه حالی دارم، با آدمهایی که هیچ وقت تو زندگیم نبودن و نیستن، درد دل کنم و دلگرمی هاشون رو بشنوم..

خلاصه که از اینجا بودن ِ دوباره خوشجالم؛و از بودن ِ دوباره در جمع ِ تک تکِ دوستام...

تو این چند روزی که تقریبا زیاد تو محیط  نت نبودم یعنی بهتر بگم زیاد تو دنیای وبلاگ نویس ها نبودم، اوقات ِ پشت ِ کامپیوتر نشستنم رو به کارهای دیگه اختصاص دادم، مثلا به یه سری از کارهای کامپیوتری ِ عقب مونده م رسیدم، یه عالمه از عکس های تلنبار شده رو رتوش کردم، کلی با این بازی سرگرم شدم و البته به فکر یه حرکت سرگرم کننده افتادم تا یه خورده حال و هوامون عوض بشه... یه مسابقه... البته نه فقط برای مادرها...

جزئیات مسابقه رو تو پست بعدی می نویسم؛ اما بگم از این روزهای رایین:

این کوچولوی 14 ماهه، مدام در حال ِ تجربه کردنه، تجربه کردن ِ تمام ِ کارهایی که یه بزرگسال انجام میده.. و صد البته هنوز به اسباب بازیهای کودکانه علاقه ی زیادی نشون نمی ده که این هم طبیعیه و از خصایص این سن ِ کودک...

البته هستن اسباب بازی هایی که بتونن چند دقیقه ای سرگرمش کنن، اما فقط چند دقیقه! و دوباره ظرف و ظروف و کیف و کفش و انواع وسایل ِ سیم دار و آچار و پیچ گوشتی و سشوار و سایر لوازم ِ خونه، میشن اسباب بازی های محبوب ِ رایین!

ولی بیشترین عامل ِ خستگی ِ من این روزها، بالا رفتن رایین از بلندی هاست... که هم خیلی خطرناکه و هم مستلزم مراقبت زیاده و  هم باعث خستگی و از نفس افتادن منه... یعنی کافیه چند لحظه چشم از رایین برداری تا اونو بالای میز، مبل، پله، یا حتی اُپن آشپزخونه ببینی!!! به همین دلیل من و رایین در طول روز مدام در حال دویدن دور خونه هستیم! و من در تعجبم که چرا من انقدر خسته می شم و این وروجک انگار نه انگار!..

و من، در آستانه ی 15 ماهگی ِ رایین، بیشتر از همیشه خسته می شم، اما بیشتر از هر وقت ِ دیگه ای خدا رو به خاطر داشتن این وروجک ِ شیطون ِ بازیگوش شکر می کنم...

                        رایین

 

* خب، خوندن ِ پست ِ مربوط به مسابقه فراموش نشه لطفا...

** و البته خوندن ِ این پست...

[ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول