مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

یک هفته گذشت و نتونستیم بیایم پیشتون... یه هفته ای که پر بود از اتفاق های خوب و بد.. البته خوبش بیشتر بود و بدش کمتر...

بدش زیاد مهم نبود... دلگیری های همیشگی من بود که یه خورده بیشتر شده بود  و یه خراش ناهنجار روی گونه ی رایین که بر اثر شیطونی های غیر قابل کنترلش بوجود اومد... در حال ماشین بازی سر خورد و به لبه ی کابینت اصابت کرد که نتیجه ش شد یه خراش روی گونه ی نازش...

و اما خوبش...

 

خاله ثمینه تو هفته ای که گذشت مزدوج شد!

کاملا ناگهانی و غیر مترقبه!... و خب طبیعیه که ما خیلی سرمون شلوغ بود و یکی از دلایل غیبتمون همین بود؛

براشون عشق و محبت و خوشبختی و خوشبختی و خوشبختی آرزو می کنیم... قلب

این هم رایین بغل عروس و داماد... چه ذوقی هم می کنه!

                              رایین و خاله ثمینه و عمو بهزاد

خراش مذکور هم توی عکس کاملا مشهودهناراحت

این هم رایین قبل از رفتن به محضر...

                        رایین

                            رایین

 

و اما از شیطونی های این روزای رایین!

یک سند کاملا تصویری از بالا رفتن از در و دیوار! --> کلیک

یکی از سرگرمی های جدیدش هم اینه که باباجونش روی دست نگهش داره تا کنترل خودشو حفظ کنه و روی پا بایسته! اینجوری!

و اما مدل خواب این روزای رایین! به قول خاله ملک ( خاله ی بابایی) شبیه ماکارونی شکلی می خوابه! اینجوری و اینجوری!

چقدر هم گرمایی شده این روزها... شبها اگر کولر 5 دقیقه خاموش بشه بی تابی می کنه و از خواب بیدار میشه!...

خلاصه که رایین در آستانه ی یک سالگی، خیلی خیلی بازیگوش تر و دوست داشتنی تر از قبل شدهخیال باطل

 

پی نوشت: امیدوارم تونسته باشم عذر موجهی برای غیبت نسبتا طولانی خودم بیارم...

پی نوشت 2: دلم برای روزهای کودکی خیلی تنگ شده... روزهایی که بزرگترین دغدغه ی من شکستن پای عروسک محبوبم بود که اسمشو گذاشته بودم: بید بید بالینگه! همون روزایی که به خاطر خریدن یه ارگ اسباب بازی همش دور خودم می چرخیدم و آهنگ های دیفالت دستگاه رو با صدای بلند گوش می دادم... چقدر رنگ و بوی همه چیز دلنشین تر بود اون روزها...

پی نوشت 3: شب ها به پهلو می خوابم و پاهایم را در شکمم جمع می کنم؛ - جنین گونه - با این امید که فردا با طلوع آفتاب متولد بشوم... اما در عجبم که سالهاست بسترم مرا آبستن است؛ و من گستاخانه نه سقط می شوم، نه متولد!... (منبع نامعلوم)

[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول