مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

این پست با تاخیر چهار ماهه، و این یکی با تاخیر یک ماهه نوشته شدن، ولی فرستادمشون سر جای اصلیشون!!!

مثل یه بار روی دوشم سنگینی می کردن. انگار با ننوشتن این دو تا پست روزهایی از زندگی فسقلی هام توی این تقویم مصور گم می شد! یه همچین احساسی داشتم در موردش!

نه اینکه چیز خاصی باشن، ولی روزهای زندگی می گذرن و هیچ وقت نمی شه که به روزهای قبل برگردیم، ولی این آرشیو، خیلی کارها می کنه، خیلی روزا رو فریز می کنه، خیلی روند ها رو نشون می ده...

به یمن ماه رمضون، بعضی شب ها رو تا سحر بیدارم؛ و به این ترتیب یه فرصت ِ کوچیکی پیدا کردم تا به بعضی از کارهای عقب مونده برسم. کارهایی که صف کشیدن و هی همدیگه رو توی صف هل می دن تا بیان جلو و یکی یکی انجام بشن! اما مگه این صف تمومی داره؟!

گردگیری اینجا هم این وسط های صف داشت گردنشو اینور و اونور می کرد تا ببینمش! منم کشیدمش بیرون و گفتم امشب نوبت توئه!

خلاصه که بالاخره رسیدیم به اینجا، این کلبه ی تنهای مهجور که حسابی از دستم شاکیه!

ولی واقعا چاره ای ندارم. وقتی برام نمی مونه که بتونم بیام اینجا. کل روز وقتم پره و بعضی وقتا یادم نمیاد که چند ساعت ِ گذشته رو چطور گذروندم! اگر هم وقتی باقی بمونه باید پابه پای رایین بدوم و بازی کنم تا حوصله ش توی این روزهای کشدار تابستونی سر نره.

خلاصه که زندگی روی دور تند داره می گذره... خیلی تند، می گذره و من حتی نمی تونم به خاطر بیارم که چند دقیقه پیش رو چطوری گذروندم؛ و هر لحظه با خودم می گم که کاش راهی بود تا می تونستم یه کم زمان رو نگه دارم؛ که از بودنشون بیشتر لذت ببرم، که بتونم باهاشون بیشتر وقت بگذرونم، و بتونم راهی پیدا کنم برای حفظ حس کودکی ِ این دو تا فرشته؛

راه هایی مثلِ گرفتن عکس و فیلم، نگه داشتن بعضی لباسای کوچیک شده، سیو کردن موسیقی های پر تکرار ماه هایی که می گذره تو آرشیو هر ماه و هزار و یک راه دیگه؛

و با این حال می دونم هر روزی که می گذره دیگه تکرار نمی شه و من می مونم و خاطره ی روزای شیرین کودکی بچه هام...

                         کیان کوچولو

                         رایین نازم

 

این هم من و جوجه هام :))

[ شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

یه وقتایی وقتی می دیدم دوستام دیر به دیر آپ می کنن و سراغ وبلاگاشون نمیان، با خودم می گفتم حتما دیگه وبلاگ نویسی سرگرمشون نمی کنه، وگرنه آدم اگه بخواد هر طور شده یه وقتی از یه جایی پیدا می کنه برای نوشتن؛

اما الان می فهمم که اصلا اینطور نبوده. خیلی وقتا با اینکه دلم پر میکشه تا بیام اینجا و بنویسم، نمی تونم حتی سری به اینجا بزنم و این خیلی بده :(

دلم برای از خودم نوشتن هام تنگ شده...

دلم برای از رایین و روزانه هامون نوشتن هام تنگ شده...

دلم برای دوربین به دست گرفتن به هر بهونه ای، سوژه های مختلف پیدا کردن ها، کتاب خوندن ها و از کتاب ها نوشتن ها، و خیلی چیزهای دیگه تنگ شده...

اما کاری نمی شه کرد، الان بزرگترین مشغله ی من دو تا فرشته کوچولوی بازیگوش هستن که باید براشون مادری کنم. و مادری کردن یعنی گذشتن از خیلی چیزهایی که دلت هواشونو کرده...

بگذریم؛

کیان کوچولوی من دو ماهگیشو گذروند، واکسنشو زد و خدا رو شکر بعد از زدن واکسن زیاد مامانشو اذیت نکرد.

پسر کوچولوی من الان کمتر از قبل می خوابه، با نگاهش دنبالمون می کنه، خیلی دوست داره بهش نگاه کنیم و باهاش حرف بزنیم و وقتی که این کارو می کنیم بهمون پاسخ می ده و میخنده....

این هم از عکسهای دو ماهگی کیان کوچولو:

        کیان کوچولو

        کیان

 

و اما رایین عزیزم؛

این روزا احساساتی تر شده. به کیان ابراز احساسات بیشتری می کنه. همین کار رو با عروسک ها هم انجام می ده. مثلا اونها رو می خوابونه و بوسشون می کنه. روشون پتو می کشه و بهشون غذا می ده، فکر کنم از من یاد گرفته که تمام روز مشغول این کارام!!!

       رایین نازم

این روزها کمتر می تونم از خونه برم بیرون و احساس می کنم توی خونه حوصله ش سر می ره. مجبورم کیان رو بغل بگیرم و با رایین بازی کنم.  فوتبال، دنبال بازی، ماشین بازی...

خلاصه که تمام روزم پره از این دو تا وروجک... و شبها که کمی برای خودم می شم پلکام سنگین میشه و دیگه انرژی باقی نمی مونه تا یخورده به دلمشغولی های خودم برسم.

 

 پی نوشت: دو تا عکس از دو تا وروجکای من که دارن به کنار هم بودن عادت می کنن.

         رایین و کیان

        رایین و کیان

[ یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

رایین و بابایی و یه مامان ِ  دوربین به دست...

                       رایین و بابایی

                      رایین و بابایی

                      رایین و بابایی

[ دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول