مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

         

          کیان کوچولو

فرشته ی نازنینم، کیان کوچولوی من؛

یک ماه از بودنت کنار ما می گذره. و از تو و خدای تو ممنونم که وجود نازنینت رو به من هدیه داده...

...

یک ماه از زندگی چهار نفره ی ما گذشت...

روزهایی که هنوز برامون تازگی داره؛

سعی می کینم به بهترین شکل بهش عادت کنیم  و بتونیم از پسش بر بیایم؛

و توی این راه هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم و به تجربیاتم اضافه میشه...

و در این روزهای اخیر یه خورده از حالات نوزادی بیرون اومده؛ بیداریش بیشتر شده مخصوصا شبها و نصفه شبهاخمیازه

موهاش به شدت داره می ریزه و قیافه ش نسبت به روزهای اول تغییر کرده.

وقت هایی که بیداره نیاز به توجه خیلی زیادی داره و وقت خیلی زیادی از من می گیره.

و من بیشتر از همیشه به زمان نیاز دارم! زمان، همراهی و کمی استراحت...

       کیان       

        کیان کوچولو

 

 

[ سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

تلاش های ناکام ما برای گرفتن عکس دو نفره از رایین و کیان!

                         رایین و کیان

   رایین و کیان

                  

       

        

 

تو هر کدوم از عکسا یه مشکلی هست! یا آقا رایین افتخار فیگور گرفتن نمی ده، یا کیان تو وضعیت مناسبی نیست؛ یا دست ما تکون خورده و عکس محوه، یا.... خلاصه که هر کی بتونه یه عکس ایده آل از این دو نفر بگیره جایزه داره اساسی!!!!

[ جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

         

و دستهای کوچک ِ تو، وقتی که دوباره مرا سرشار از عطر خدا کرد...

زیبای من؛ حضور دل انگیزت در زندگی ما، بار دیگر معجزه ی پروردگارم را نشانم داد. بدان که هدیه ی بی نظیری از جانب خدا برای ما هستی و بودنت را هر روز و هر شب از خداوندگارمان سپاسگذاریم.

 

و اولین عکسی که با اعمال شاقه از رایین و کیان در کنار هم گرفتیم؛

                             

و این هم آقا کیان ما، که حضورش بهار ما رو دل انگیزتر و فرحبخش تر کرده..

        

       

 

پی نوشت: رایینم این روزها با احساسات مختلفی درگیری؛ روزهای اول بودن کیان تاثیری روی رفتارت نداشت، فقط از نبود یکشبه ی من ناراحت بودی. کمی که گذشت به بابا حساس شدی و اون طفلک حق نداشت حتی یک ثانیه به کیان نزدیک بشه.  الان با گذشت بیست روز احساساتت متفاوت شده و به من هم حساس شدی. وقتی کیان گریه می کنه قبل از اینکه بغلش کنیم میای بغلمون و خودتو لوس می کنی، یا هر وقت شیشه شیرش رو دستمون می بینی تو هم شیشه می خوای. خلاصه که داستان تازه داره شروع میشه، و من تو فکر خرید مقداری گل گاو زبون و بهار نارنجم واسه تقویت اعصاب

[ شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

به سختی و با گوشی اومدم خبر جدید رو بنویسم و برم...

بعد از ظهر شنبه، سی ام فروردین،  خیلی غیر منتظره و در حالیکه ما خودمون رو برای نیمه ی دوم اردیبهشت ماه آماده کرده بودیم، پسر کوچولوی ما به دنیا اومد. 

تجربه ی دوباره مادر شدنم، شاید مثل بار اول غیر قابل پیش بینی نبود، اما درست به همون اندازه شیرین و غیر قابل توصیف بود.

به خاطر شرایط بعد از جراحی ، فعلا نمی تونم لپ تاپ رو روشن کنم و عکس بذارم. ایشالا بعد از چند روز استراحت   با عکسای این هدیه  ی دوست داشتنی برمی گردم.

 

[ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول