مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

فکر کنم این پست کلا تصویری باشه بهتره؛ البته شیرینی روزهای کودکی بچه ها انقدر زیاده که چند تا دوربین و یه عکاس تمام وقت لازم داره، اما به هر حال من هم اندازه ی توانم سعی کردم یه گوشه هایی از این شیرینی ها رو ثبت کنم و برای پسرکا به یادگار بذارم.

هر چند که وقتی برای نوشتنشون ندارم و همه تلنبار شدن و یکی یکی بعد از گذشت چند ماه دارم جمع آوریشون میکنم! اونهم به قیمت بی خوابی شبانه و خمیازه های مکرر!!!

 

گذران ِ روزهای ده ماهگی کیان به روایت تصویر:

این کیان نازنینم در ده ماهگی:

     کیان ده ماهه

                       کیان ده ماهه

                 کیان ده ماهه

 

و رایین عزیزتر از جانم که دوست داشت مثل کیان عکس بگیره!

       رایین

و اما تونل زمان! رایین در سن و سال این روزهای کیان با همین حوله و پتوقلب

       رایین

 

کیان عزیزم این روزها رو با تجربه کردن کارهای جدیدی گذروند که دنیای کودکی این وروجک رو هیجان انگیزتر و پیچیده تر کردن؛ کارهایی مثل:

خط خطی کردن روی کاغذ:

                       کیان در حال خط خطی کردن

بازی کردن با قطعات چیدمانی و پر کردن و خالی کردن:

        کیان کوچولو

 

باز و بسته کردن کشوها و خالی کردن اونهااوه

(اینجا قیافه ی مظلوم به خودش گرفته تا چیزی بهش نگم و کارشو بکنه!!!)

                       کیان کوچولو

 

حتی زبون درازی!!!

                     زبون درازی کیان

    زبون درازی کیان

 

* تجربه ی کودکی کیان برام متفاوته چرا که اینبار در کنار رایین به یه کوچولوی پرانرژی رسیدگی کردم؛ رایینی که خودش سرشار از هیجان و کودکیه و یه دنیا مزاقبت و توجه میخواد، پسرکم در تمامی این مراحل کنارمون بوده و با عکس العمل هاش خاطرات جالبی برام به یادگار گذاشته؛ یه وقتهایی کمکم بوده و یه وقتهایی ناچار بودم بی تفاوت به غرغرهای کیان کوچولو براش کتاب بخونم و کنارش باشم تا منو کنار خودش حس کنه.

خلاصه که روابط این دو تا فسقلی جذابیت های خاص خودشو داره، و تجربه ی جالبیه برای من...

[ پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

بهمن ماه رو با یه سفر کوتاه شروع کردیم؛

چند روزی در طبیعت زیبای حومه ی رشت و در کنار اقوام پدری من، حال و هوای زمستونی رو فراموش کردیم و انرژی دوباره گرفتیم.

رایین تا می تونست بازی کرد و تقریبا تمام روز رو بیرون از خونه بود؛ کیان هم بواسطه ی حضور در جمع، بهش خوش می گذشت.

 

                      رایین

                      کیان

من اما خیلی عالی نبودم، تمام خستگی هام رو همراهم برده بودم و حتی طبیعت زیبای شمال و حضور اعضای خانواده نتونست حال و هوامو تغییر بده. کلا زمشتون روی من اثر خوبی نداشته و فصل ِ سرد ِ امسال رو با رخوت خاصی گذرونم!

و اما کیان ِ نه ماهه ی من، توی این ماه تونست مسلط تر از قبل بایسته، با آهنگ ها و بخصوص نا نای نای کردن ِ رایین برقصه؛ ماشین بازی و توپ بازی کنه، تعداد دندونهاشو به 6تا برسونه و....

                  

                         کیان 9ماهه

       کیان 9ماهه

* من و رایین در رشته رود.

[ پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

هشت ماهگی کیان کوچولو در حالی گذشت که من تقریبا هیچ چیزی از این روزها رو نتونستم براش ثبت کنم، این منو خیلی ناراحت می کنه چرا که می دونم در آینده برگی از خاطرات این روزها نیست تا ورقش بزنم و شیرینیشو بعد گذشت ِ سالها مزه مزه کنمناراحت

پسرک من در روزهای هشت ماهگی ایستادن به کمک وسیله ها رو امتحان کرد، نشستن به صورت قورباغه ای رو، در آوردن صداهای مبهم دَ دَ و گگگگ و ... و کارهای با مزه ی دیگه ای که شیرینی این وروجک دوست داشتنی رو دوچندان کرد؛

                         کیان 8 ماهه

و اما بگم از رایینم؛ که توی روزهای سه سال و نیمگی به شدت به نقاشی علاقه پیدا کرده و جایی توی خونه نمونده که رد پایی از هنر رایین به چشم نخوره! در و دیوار، مبل، اسباب بازی ها و....اوه

گاهی حتی با دفتر و مداد و خودکارش به رختخواب می رهقلب

        رایین و نقاشی هاش

این هم دو تا از نقاشی های رایین:

                         نقاشی رایین

    نقاشی رایین

 

احساس می کنم بچگی کیان با سرعتی دوبرابر بچگی رایین درگذره، انقدر که مشغولم وقت زیادی برای مرور کردن تک تک حس های شیرین این روزا نمیمونه، بیشتر روزها چند تا کار مهم از برنامه ی روزانه م اصلا انجام نمی شه، خیلی چیزها مثل داشتن یه اتاق مرتب  یا یه آشپزخونه ی تمیز برام تبدیل به رویا شده، مهمونی رفتن سخت شده، مهمونی دادن غیر ممکن! خیلی از کارهایی که قبلا برام خیلی راحت بود، الان به نظرم جزو دشوارترین کارهای دنیاس، و خلاصه این که همه ی جوانب زندگیم به کل زیر و رو شده...

نمی دونم چقدر تطبیق با این شرایط جدید طول میکشه، به نظرم همین الان هم یکم دیره، ولی دارم یه تکونی به خودم میدم، دچار رخوت زیادی شدم که وقتشه کنار گذاشته بشه، اما واسه این کار هم یه نیروی ویژه نیاز دارم، و البته همت خیلی خیلی زیاد، امیدوارم چند سال ِ دیگه، وقتی برمی گردم و این روزا رو دوره میکنم، از خودم و عملکرد خودم راضی باشم....

* پی نوشت: به زودی از نه ماهگی کیان و روزهای 42 ماهگی رایین که با سرعت درگذرند، می نویسم...

[ سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول