مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

                             مادر

 

دمدمای ظهره.. برای خرید از خونه می زنم بیرون. از اونجایی که گاهی رایین پیاده راه نمیاد و لازمه که بغلش کنم، کالسکه ش رو بر می دارم تا بتونم خریدهامو توی سبدش بذارم و رایین هم برای راه رفتن بهونه نگیره . از کوچه که می پیچم به سمت خیابون اصلی، می بینم که یه ماشین جلوی پل پارک کرده و عملا راه رو بر من بسته. کمی سرم رو می چرخونم تا بلکه صاحب ماشین رو پیدا کنم، اما بی فایده س... دور می زنم و با پیمودن راه ِ دوچندان، از پل ِ دیگه ای رد می شم.

به مغازه ی اول که می رسم، می بینم که کالسکه توش جا نمی شه، از این قلم خرید صرف نظر می کنم.

با کالسکه وارد سوپر مارکت می شم. اونجا به قدر کافی بزرگه و مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی شه. خریدهامو می کنم و منتظر می مونم تا آقای صندوقدار حساب کنه. چند نفری از کنارمون رد می شن و همه با نگاه های معترض طوری براندازمون می کنن که انگار با چرخ کالسکه از روی پاشون رد شدیم! باز هم دم ِ آقای فروشنده گرم که سریع کارمون رو راه می اندازه و به سلامت...

مغازه ی بعدی رو اما کلا دورش خط می کشم... یکبار خواستم ازش خرید کنم که علی رغم فضای بزرگ مغازه، مانع ورودم با کالسکه شد. نمی دونم شاید انتظار دارن بچه رو با کالسکه رها کنم دم در و برم برای خرید؟! تازه به طعنه هم بهم گفته بود که ماشالا پسرتون بزرگ شده، چرا راهش نمی برین؟!

کمی پایینتر، کلا ادامه ی راه برام غیر ممکن می شه. به خاطر وجود یکی از این موجودات! نمی دونم آیا اینها تونستن چیزی از مشکلات بی شمار تردد برای معلولین ِ مظلوم ما کم کنن؟برای ما که تبدیل به معظلی شدن، چون کالسکه های سه چرخ از روی اینها رد نمی شن...

مجبورم از کنار خیابون  به راهم ادامه بدم. یه موتوری از کنارم رد می شه و یه جوری که بشنوم غر می زنه: خانم پیاده رو جای شماس، فقط مونده بود خیابون رو غرق کنید!

یاد اون وقتایی میفتم که موتوری ها با شتاب توی پیاده رو از کنارم رد می شن، و به این فکر می کنم که آیا در چنین مواقعی صدام دراومده یا نه؟!

به پل بعدی که می رسم، دوباره می پیچم توی پیاده رو. به خیابون نگاه می کنم و می بینم آقای نسبتا مسنی داره دور می زنه و یه جورایی راه خیابون رو بسته. بقیه ی راننده ها سرشون رو از پنجره آوردن بیرون و دارن بهش فرمون می دن. با خودم فکر می کنم اگر پشت این فرمون یه خانم نشسته بود چه اتفاقی میفتاد؟ مسلما همه ی این آقایون ِ محترمی که با این حوصله این آقا رو راهنمایی می کردن، با انواع و اقسام ِ کنایه ها، زن ِ بیچاره رو از رانندگی کردن پشیمون می کردن!!!

خرید هام تقریبا تموم شده. به سمت ِ خونه برمی گردم. کنار خیابون یه خانمی بچه به بغل ایستاده و به تاکسی می گه کمی جلوتر. تاکسی توقف می کنه تا خانم سوار بشه. یه موتوری که فاصله ی خیلی کمی با تاکسی داره پشت سرش می زنه روی ترمز و با نیشخند به مردی که تَرک ِ موتورش نشسته می گه: ما باید سرجامون میخکوب بشیم تا خانم چند قدم راه رو پیاده نره!!!

و...

و من به خونه می رسم...

* چه شکلی میشه توضیح داد که برای یه زن که به قول ِ خودتون ضعیفه، بغل کردن و راه بردن ِ یه بچه ی 14-15 کیلویی (یا بیشتر و کمتر) چقدر می تونه سخت باشه؟ که حتی کمی جلوتر براش راه ِ زیادی میشه؟

* چه شکلی میشه توضیح داد که یه زن وقتی همه ی مسئولیت های خونه روی دوششه، بسته بودن ِ یه پل چقدر می تونه براش مشکل ساز باشه؟

* چطوری مشه توضیح داد که یه بچه، حتی اگر به نظر کمی بزرگ شده باشه، باز می تونه غر بزنه و بغل بخواد و با این تفاسیر نمی شه همراهش خرید هم کرد؟!

* چطوری میشه توضیح داد که با این جو ِ پر کنایه ای که درست شده، با سرکوب کردن ِ اعتماد به نفس  و ترسوندن از رانندگی، تا 50 سال ِ دیگه هم رانندگی خانم ها اصلاح نمیشه؟!

* بگذریم؛ اصلا کسی به این توضیحات گوش خواهد کرد؟

و همیشه در جواب ِ سختی های که یک مادر، یک زن، متحمل میشه، این رو شنیدیم که ( پس می خواهید بدون ِ زحمت بهشت رو زیر پاتون بندازن؟)

و من به این فکر می کنم که یه مادر نه به خاطر ِ وعده ی بهشت، که به خاطر عشق ِ به خانواده ش نسل هاست که کنایه هایی اینچنین رو تحمل می کنه و ساکته...

مادر

 

+  لینک زن

[ یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

این نقاشی های خلاقانه رو می بینید؟!!!

         

تمامی اینها در یک لحظه غفلت من برای رفتن به دستشویی رخ داده!

حالا حدس بزنید وسیله ی ارتکاب جرم چی بوده؟!

بله! این خدابیامرز!!!! :(

یکی نیست بگه  آخه تو به این وسایل چیکار داری بچه؟! یعنی یکی از بزرگترین علایقش همینه که از غفلت من سوء استفاده کنه و بره سراغ لوازم آرایش من!

تا الان چند فقره پنکک، رژ لب، پد ِ سایه و .... خسارت زده ایشون!

بگذریم!

تازگی ها دوست داره جاهای عجیب و غریب راه بره، یا بشنه. مثلا لبه های جوب، جاهای باریک و ...

این هم یه نمونه ی تصویری که البته میل نداشت از روی درخت ِ بیچاره پایین بیاد!

                           

از حق نگذریم درخته نشیمن ِ خوبی داشتنیشخند

 

پی نوشت: دوباره تب ِ تغییر دکوراسیون اینجانب را فراگرفته! البته نه به معنای تعویض وسیله ها؛ بلکه فقط جابجایی های اساسی... گل بود به سبزه نیز آراسته شد! دیگه کار توی کار پیچیده! خدا به دادمون برسه زودتر یه نظم و نظامی پیدا کنیم!

پی نوشت 2: این نمونه ی استفاده ی ابزاری از اینترنت رو ببینید! خالی از لطف نیستخنده

[ جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول