مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

چند روز پیش برای عکاسی از یه سری فریم عینک رفته بودم یه شرکتی.  مجبور شدم رایین رو هم با خودم ببرم؛ البته اونجا کسی بود که سرگرمش کنه اما مگه این وروجک با دیدن اونهمه عینک از کنار من تکون می خورد؟!

برای اینکه بهشون دست نزنه و اجازه بده که ما کارمون رو بکنیم یکی از فریم ها رو روی چشمش زدم. وقتی برگشتم دیدم همچین محو خودش شده و با غرور به قیافه ی جدید خودش نگاه می کنه که نگو و نپرس! مدام ژست می گرفت و حالتشو عوض می کرد، بعد لبخند غرورآمیز به خودش می زد و عینک رو روی چشمش جا به جا می کرد!

و من علایم یک خودشیفتگی زیر پوستی رو در وجود گل پسر به وضوح مشاهده کردمنیشخند

                         رایین

                         رایین

                         رایین

هلاک ِ  این فیگور آخرشم!نیشخند

 

عاشقتم وروجک کوچولوی خود شیفتهخیال باطل

                        رایین

*پی نوشت: این هم لپ تاپ ِ  نیمه مرحوم ِ من! چند روزه مانیتور ِ خواهری رو امانت گرفتیم تا کارمون راه بیفته؛ البته اگر پسرک اجازه ی روشن کردن ِ این مهمون ِ تازه رو بهمون بدهاوه

[ چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

برای همه پیش میاد که یه مدت دور می شیم...

من هم چند روزی نیستم.. مشکلاتی برام پیش اومده بود که در حال رفع شدنه..

یه نمونه ش شکستن ال سی دی ِ لپ تاپم!!!

حالا مجبورم از مانیتور جانبی استفاده کنم و هر جایی نمی شه. هر زمانی هم نمی شه؛  و البته یه عالمه کار واجب ِ دیگه هست که اگر بتونم پای این سیستم ِ درب و داغون بشینم، باید به اونا برسم :((

ناراحتم که نیستم..

ناراحتم که جواب کامنتا رو نتونستم بدم:(((

بعد از تعطیلات لپ تاپ رو میفرستم بیمارستان!!! دعا کنید زودی حالش خوب بشه:)

پی نوشت: این پست رو برای دوستانی نوشتم که کمرنگ بودنم ناراحتشون نکرد و همچنان جویای احوال بودنقلب

[ شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

بعد یه هفته غیبت نمی دونم از چی بگم!

از روزهای بلند ماه رمضون که انقدر کش اومدن؟

از گرمای هوا و بی آبی که یهویی قوز بالا قوز شدن؟

یا از بی خوابی های اخیر که البته هیچ ربطی به رایین نداره؟! دروغگو

خب؛ از همش می گم، یکی یکی!

اول اینکه امسال واقعا ماه رمضون با اعمال شاقه داشتیم! روزها طولانی و هوا گــــرم! پسری شیطون و مامانی کم طاقت! قند خون هم که هی میاد پایین و آدم بی حوصله تر میشه! دیگه توانی نمی مونه که بیفتی دنبال این وروجک. این میشه که ایشون هم از فرصت استفاده می کنه و هر نوع خرابکاری که دوست داره می کنه و من هم مجبورم مدارا کنم. البته اگه از کوره در نرم ( که فایده ای هم نداره! ) و آخر سر هم وروجک کار خودشو می کنهاوه

دوم اینکه تهران شده کوره ی آجرپزی! تو این هاگیر و واگیر فشار آب هم به شدت کم شده و برای خلق خدا مشکل ساز شده. تا جاییکه بعضی شبها و گاهی صبح ها برق ها قطع میشه و کولر ها خاموش! خلاصه که هر دم از این باغ بری می رسد!!!

و اما بگم از ساعت ِ خواب ِ این روزای ما که دیگه به نوعی شاهکار محسوب میشه!!!!

چند شبه که رایین تا بعد از سحر بیداره و بعد از اون به زور می خوابه!!!! بله درست خوندین! تا بعد از سحر! بچم دلش نمیاد ما تنهایی سحری بخوریم! اینه که دمار از روزگار بنده درمیاره و تا صبح بنده رو مشایعت می کنهخنثی

خودتون تصور کنید که چقدر خسته ام این روزا! دیگه کل روز بی حوصله و کم انرژی هستم. تقریبا خواب ندارم! غذا خوردنش هم تبدیل به پروژه شده! میل به هیچ چیز نداره و تمام روز با اصرار از من شیر می خواد! نمی دونم تاثیر گرماست یا اینکه بچه م ماه رمضونی می خواد ادای روزه گرفتن رو در بیاره!!!متفکر

خب بگذریم.

پست بدون عکس نَمونه بهتره.

از اونجاییکه جشن تولد رایین دو سه هفته زودتر برگزار شد، روز تولدش ادای تولد گرفتن رو در آوردیم (البته حس و حالی برای کیک پختن و این مباحث نبود) اما خب با یه دونه تی تاپ و چند تکه بیسکوییت و یه دونه شمع کارمون راه افتاد و دیگه رایین بی خیال بشو نبود. فکر کنم سی چهل بار شمع بیچاره رو روشن و خاموش کردیمنیشخند

                       عکس تولد رایین

 

تازگیها هم ادای منو در میاره و عینک من رو روی سرش می ذاره (وقتایی که کار نمی کنم عینکم رو از روی چشمم برمیدارم و بالای سرم می ذارم تا دوباره ازش استفاده کنم) بعد ژست می گیره و احساس پرفسوری بهش دست می ده!

                       رایین

خب تا همینجا بسه فعلا.

 

نکته قابل توجه: الان دیگه اذان صبح رو می گن، ساعت 4:24 و رایین کنار من بیداره و نوشتن من رو تماشا می کنهتعجبخمیازه

[ شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

پسر کوچولوی دوست داشتنی من؛

امروز دو سال از روزی که مثل یه فرشته پا روی زمین گذاشتی می گذره و من هر روز بیشتر از قبل بابت داشتن تو خدا رو شکر می کنم.

نمی دونم آیا نعمتی از وجود ِ تو بالاتر توی زندگی من وجود داشته یا نه؟ اما اینو خوب می دونم که بودنت در کنارم، انقدر مقدسه که گاهی با خودم فکر می کنم که حتی یه اشتباه کوچک از طرف من، می تونه گناه بزرگی در مقابل ِ این تقدس باشه...

دوستت دارم وروجک ِ بازیگوش ِ دوست داشتنی ِ من...

                       عکس تولد رایین عکس تولد رایین

[ پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

پسر کوچولوی ما تو یه مسابقه شرکت کرده.. برای برنده شدن لازمه که دوستای خوبمون کد 268 رو به شماره ی 20008080200  اس ام اس کنن. ممنون می شیمبغل

این هم عکس رایین در مسابقه ی نی نی شکمو:

   رایین

[ چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول