مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

ماه پیش تصمیم گرفتم رایین رو ببرم آتلیه؛

بعد از هماهنگی و رزرو آتلیه و رزرو همراه! (خواهر عزیز) و ...، آماده ی رفتن شدیم.

سعی کردم همه چیز روبه راه باشه تا رایین همکاری بکنه و عکسهاش خوب دربیاد. اما انگار این وروجک بو کشیده بود! اونروز خوب غذا نخورد و البته خیلی هم خوب نخوابید! و ما به هر صورت همراه با خاله ثمینه راهی شدیم!

شروع کردن به عکاسی همان و بهانه گیری ها و شیطنت های رایین خان همان!

خاله ی گرامی هم به علت پشت سر گذاشتن دو امتحان همزمان در همان روز، نای حرکت نداشتن و تقریبا تمام تایم عکاسی رو مشغول چرت زدن بودن!!!

خلاااااصه؛ من موندم و رایین و عکاس ِ بینوا! نمی دونید با چه بند و بساطی مشغول عکاسی شد!

بماند که تمام دکور و تجهیزات توسط رایین جابه جا شدن!

بماند که هر دوی ما ( من و عکاس محترم) خیس از عرق بودیم از دست این شازده!

بماند که مجبور شدیم از خیر یه سری از فیگورهای مورد نظرمون بگذریم!

نتیجه شد عکسهایی که در ادامه ی پست می ذارم. که البته با در نظر گرفتن اون شرایط خیلی عالی شدن :))

                       عکس آتلیه ای کودک

بقیه عکسها در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

و حالا، این شما و این رایین، یا موهای کوتاه:

                    رایین با موهای کوتاه

تصمیم سختی بود! دلم نمیومد موهاشو کوتاه کنم چون به قیافه ی رایین با اون تیپ عادت کرده بودم! اما کاری نمی شد کرد. تابستونه و هوا گرم؛ و ناچارا تصمیم خودمو گرفتم..

با همه ی سختیش پنیر خودمو جابه جا کردم و رایین رو بردم سلمونی!

و الان حس می کنم که قیافش چند سال بزرگتر شده!

و البته شباهتش به باباامیرش خیلی خیلی بیشتر از قبل شده...

یه جورایی حس می کنم یه رایین ِ دیگه کنارمهنیشخند

 

و اما رایین، در گذر زمان:

رایین در تابستان 91:

          عکس کودک

رایین در تابستان 92:

          عکس کودک

[ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

                   رایین گیتاریست می شود

این داستان نوازندگی رایین  که دیگه داستانی شده برای خودش!

اگر پیگیر داستان بودید حتما این پست و این پست و این پست و این پست رو به خاطر دارید؛

بماند.

رایین در آستانه ی دوسالگی رفت آتلیه. داستان آتلیه رفتنش رو حتما توی یک پست جداگانه به تفصیل می نویسم (البته به همراه عکساش). اما توی آتلیه چیزی که خیلی توجه رایین رو به خودش جلب کرد یه گیتار بود (همون که توی عکسهای هدر دستشه)

به همین دلیل و به خاطر علاقه ی خیلی زیاد رایین، خاله ش برای جشن تولدش یه گیتار براش خرید. این شد که ست رایین کامل شد و الان مجهز به تمام آلات موسیقی، دیگه داره به آهنگسازی فکر می کنهنیشخند

یعنی این گیتار رو حتی وقتی می خواد بخوابه از خودش جدا نمی کنه!!!!

این هم چند تا عکس که البته تو هدر وبلاگ ازشون استفاده شده...

              رایین رایین

                رایین رایین

 

پی نوشت: واقعا برام عجیبه که چقدر از نوازندگی لذت می بره! تو این عکس انقدر دایره زد تا خوابش برد!!!

پی نوشت 2: دیدن این فیلم رو از دست ندید! نوازندگی رایین با گیتار محبوبش!!!---> کلیک

                    

[ پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

عزیز دلم؛ به سالروز تولدت نزدیک تر شدی و به زودی دو ساله می شی.

امسال هم سالروز تولدت در ایام ماه رمضان قرار گرفته و یه همین دلیل پنج شنبه ای که گذشت برات جشن کوچکی گرفتم. جشن خیلی خودمونی بود اما دلم نیومد برات تدارک نبینم.

برای جشن امسالت تم جنگل رو انتخاب کردم. البته اولش می خواستم سمبل شیر رو انتخاب کنم، چرا که تو شیر کوچولوی منی و البته نماد ماه تولدت هم شیره.

شیر کوچولوی مردادی ِ من، کم کم که شروع کردم به طراحی تم تولدت، تصمیمم تا حدودی تغییر کرد و حیوانات safari رو به تم تولدت اضافه کردم. این حیوانات خوشگل از زمان تولدت با تو همراه هستند و دکور اتاق کوچولوی دوست داشتنی تو هم baby safari هست.  این عکسشه..

خلاصه که شیر کوچولوی تو به جمع دوستانش توی جنگل پیوست و همه ی اینها تزئینات تولد تو رو تشکیل داد.

روز خوبی بود و به تو خیلی خوش گذشت. البته من به خاطر به هم پیچیدن یه سری از کارهام خیلی خسته بودم اما از دیدن تو که ذوق کرده بودی همه ی خستگیهام در رفت.

خنده ی شیرینت هر روز پر رنگ تر بشه نازنینم..

                     تولد دو سالگی رایین

                      تولد دو سالگی رایین

 

پی نوشت 1: برای دیدن تزئینات تولد رایین اینجا رو کلیلک کنید.

پی نوشت 2: خیلی زود با عکسهای دیگری از تولد رایین و همچنین توضیحات بیشتر برمی گردم.

[ دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

باید منو ببخشید که نتونستم نظراتتونو تائید کنم. فقط اومدم بگم که این یکی دو روزه نیستم.. درگیر یه جشن کوچیک ِ خونوادگی برای تولد رایین هستم. البته جلوتر از موعد جشن گرفتم به خاطر شروع ماه رمضان. خیلی سرم شلوغه. بعد از مهمونی میام و می بینمتون. دلم براتون تنگ می شهبغل

همینمژه

[ چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 بی مقدمه و ناگهانی رفتیم سفر... بعد از یک هفته کار و خستگی و تحمل گرمای شدید تهران.

سفر کوتاه و خوبی بود. یه ریسِت تمام عیار.. خواب، هوای خوب، طبیعت...

دیشب آخر وقت رسیدیم تهران. از گرما خوابم نمی برد :( کلافه ی کلافه! و از امروز دوباره روز از نو و روزگار از نو. من و کارهای همیشگی...

رایین هم تمام ِ مدت مشغول بازی و شیطنت بود و خیلی بهش خوش گذشت. دلم براش می سوزه... توی خونه خیلی حوصله ش سر میره و دیگه نمی دونیم که با چی سرگرمش کنیم...

کاش خونمون تو دل طبیعت بود؛ اما چه کنیم که نمی شه به سادگی تن به تغییر داد. و گرنه شاید می زدم به دل طبیعت، شاید اصلا می رفتم شمال! (فاطمه جون نترسی یه وقتچشمک) (زهرا شاید هم می اومدم طرف شما :))) )

خلاصه که آخر هفته ی خوبی بود. بهش نیاز داشتم واقعا...

این هم پسرک، در سفر کوتاه ِ تابستونی:

                        رایین

                      رایین

 

* پی نوشت: ممنون از دوستایی که جویای احوالم بودن.. ببخشین بی خبر رفتمبغل

 

+ سرزمین شاد

[ شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

چند روزه که خیلی می ترسی..

از همه چیز؛ مثلا گاهی شبها بیدار می شی و بعد از اینکه محکم بغلم کردی دوباره می خوابی. یا گاهی با شنیدن صدای رد شدن یه موتورسیکلت از بیرون ِ خونه، بدو بدو میای بغلم.. از صدا در آوردن ِ پرنده ها، صدای همزن، حتی از دیدن ابرهایی که روی ماه رو می پوشونن!!!! از همه ی اینا می ترسی!

وقتی با دو سه تا از دوستام درموردش صحبت کردم همه نظرشون این بود که داری با مفهوم ترس آشنا می شی و این رفتار کاملا با سنت مطابقت داره...

امیدوارم همینطور باشه، چون حیف ِ که پسر ِ شجاع مامان قلب ِ کوچیکش از روی ترس تند و تند بزنه:(

 

* پی نوشت: هر وقت می ترسی و نفس نفس می زنی، یاد روز اول به دنیا اومدنت میفتم که دکترا می گفتن نفس کشیدنت عادی نیست:(

قفسه ی سینه ت تند و تند بالا و پایین می رفت و ما خیلی نگرانت بودیم..

البته موضوع مهمی نبود، تو موقع به دنیا اومدن کمی از مایع شکمی استنشاق کرده بودی و باید تحت نظر می بودی تا اون مایع از ریه ت بیرون بیاد...

ولی برای ما همین مسئله خیلی ناراحت کننده بود و الان وقتی می ترسی و نفس نفس می زنی یاد اون موضوع میفتم و غم عجیبی به دلم می شینه...

** پی نوشت 2: جمعه ای که گذشت برای اولین بار من و بابایی دوتایی رفتیم تفریح! (البته پیش اومده که برای کاری تو رو پیش مامان جون بذاریم اما برای تفریح نه) تو هم با مامان جون و باباجون رفتی پارک.. گذشته از اینکه بعد از مدتها هیجان ِ پینت بال منو سرحال آورده بود، به تو هم خوش گذشته بود و ما هم یه خورده از اینکه یه زمانی رو فارغ از مسئولیت بچه داری گذرونده بودیم انرژی گرفته بودیم.. آخر شب که اومدی خونه دلمون خیلی هواتو کرده بود اما از اینکه احساس کردم تو هم خوش گذروندی خیلی خوشحال شدم. این یعنی اینکه بزرگتر شدی و می تونی بدون ما هم احساس خوبی داشته باشیبغل

*** پی نوشت 3: دوستای نازنینم، به خاطر تعطیلات پیش رو کمی کارهام به هم پیچیده، بابت کمرنگ بودنم عذرخواهم!

[ یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول