مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

می دانی؟

حتی نامت را که می شنوم، پشتم گرم می شود؛

صدایت طنین انداز امنیت است...

و از تو آموختم که، می شود هر آنچه را که دوست می داری، بتوانی.

مفهوم توانستن را، دستان پر توان ِ تو به من آموخت؛

و هر بار که اراده ی پولادینت را ستایش می کنم، اشک در چشمانم حلقه می بندد...

بودنت مستدام، اسطوره ی من...

 

                         رایین و باباحسن

                           عکس مربوط به فروردین 92 (تولد باباحسن)

 

 

 

* سرزمیــــن شـــاد رو ببنید...

* برای شرکت در نظر سنجی وبلاگ، اینجا رو کلیک کنید.

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

صبح بیدار می شی و فقط کمی وقت داری تا بیدار شدن پسرک کمی به کارهای کم سر و صدات برسی...

هنوز گرم ِ کار نشدی که پسرک با چشمهای پف کرده میاد سراغت... دستشویی، صبحونه، بازی... حواست کجاست؟ ناهار نپختی هنوز!!!

تند و تند یه چیزی برای ناهار سر هم می کنی و آقای پدر میاد خونه... غذا رو می کشی و ناهار می خوری و ناهار پسرک رو میدی و سفره رو جمع می کنی و چایی رو ردیف می کنی و همسر خان رو راهی می کنی، خب؛ حالا وقت خواب ِ بعد از ظهر ِ پسرکه...

خونه ساکته، خیلی ساکت.. هیس؛ آقا پسر خوابیده، مبادا محکم قدم برداری، بیدار میشه!!! پس ظرف شستن و جارو کشیدن و روشن کردن مخلوط کن و همزن و خلاصه هر چی کار ِ سر و صدا داره، ممنوع!

همچنان تو و کارهای کم سرو صدا...

کمی از خوابش گذشت.. انگار از خوابیدن هم کسل شده! هی اینور و اونور میشه و پیچ و تاب می خوره... کم کم نق می زنه و بهونه می گیره. البته توی خواب و با چشمای بسته.. چاره ای نیست.. چند دقیقه روی پا تکونش می دی و می خوابه... سعی می کنی بذاریش زمین، اما باز نق می زنه.. در همون حالت می مونی... یه ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت! نخیر! نه بیدار میشه، نه آروم می گیره می خوابه! تو هم سر جات میخکوب شدی!!!

عقربه ها تند و تند دنبال هم می دون... هوا داره تاریک میشه. پسرک کم کم کش میاد و بیدار میشه... چقدر هم بداخلاق و بی حوصله... نق می زنه و هی دستتو می گیره و دنبال خودش این طرف و اونطرف می کشونه... لباساشو تنش می کنی و سوار کالسکه ش می کنی تا یه دوری بزنید و کمی روحیه تون عوض بشه... چند قلم خرید و دوباره خونه... اوخ اوخ! داره دیر میشه! شام نپختی هنوز!!!

بدو بدو... آماده کردن ِ شام و اومدن ِ همسر خان به خونه.. حواستو جمع کن! قیافه ت نباید خسته باشه... شام رو می کشی و سفره رو جمع می کنی و چای دم می کنی و کمی با رایین بازی می کنی و ... دوباره شب شده... همسرخان یه گوشه خوابش برده و تو هم مشغول خمیازه کشیدنی... پسرک اما خیال خواب نداره. همبازی هم می خواد حتی! مدام بهونه های جور واجور می گیره و سی دی های مختلف رو از دستگاه در میاره و توی دستگاه می ذاره... تو اما دوست داری اون زودتر بخوابه تا حداقل بتونی نیم ساعت قبل از خواب به خودت برسی... بدون دغدغه، با آرامش...

اما، ساعت همچنان تند و تند می گذره و به نیمه شب می رسه، بالاخره پسرک رو می خوابونی اما دیگه نایی برای وقت گذاشتن برای خودت نداری...

چشماتو روی هم می ذاری... تمام روز سعی کردی مادر ِ خوبی باشی، و همینطور همسری متعادل، اما خودت؟!

لبخند می زنی.. همون چند دقیقه های بین روز رو به خاطر میاری، امروز چند ثانیه بیشتر برای خودت بودی؟

خدا رو شکر...

 

                              رایین

 

 

پی نوشت: اگه شما هم مثل ِ من موقع دیدن برنامه عمو پورنگ، از دیدن تبلیغات تک ما.کارون چندشتون می شه... یا اینکه اعصابتون از دست عمو قناد با اونهمه شعارهای تبلیغاتی به هم ریخته، یه سری به اینجا بزنید... یکی از دوستامون یه کمپ.ین  اعت.راض تشکیل داده...

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خب؛ ما بعد از پشت سر گذاشتن عروسی خاله ثمینه، تولد پسرعمه هورام و یه سری اتفاقات ریز و درشت دیگه برگشتیم.

مثل معتادها هوای نت به سرمون زده بود و به هر دری می زدیم تا یه سرکی به اینجا بکشیم، اما دریغ! همش کار و کار و کـــار...

اصلا باورم نمی شه که خواهر کوچیکه عروس شده! اما خب، هر کسی راه ِ خودشو می ره و من از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی می کنم...

و اما بگم از رایین. این روزها به خاطر کارهام بیشتر با من توی خونه تنها می مونه.. همین باعث شده که دیگه سرگرمیهای سابق مثل کتاب و اسباب بازی و بازی های دونفره براش کافی نیست و به شدت جذب سی دی های جورواجورش شده! به طوری که وقتی از خواب بیدار میشه می ره تو آشپزخونه دنبال کفگیر محبوبش که جای فلوت و چوب ِ دهل و ... ازش استفاده می کنه، و بعد به تلویزیون اشاره می کنه و همراه با هنرمندها، شروع می کنه به نواختن سازهای من درآوردی ِ خودش!

دیگه به حد اعتیاد رسیده و فکر کنم باید به کمپ معرفیش کنم!!!

وای نگو از اون کفگیر که تو مهمونی و خرید و هر جای دیگه ای همراهشه، حتی موقع خواب! و ما فقط وقتی که خوابش می بره می تونیم اونو از دستش خارج کنیم!

خب، حالا بریم سراغ یه سری عکس...

این عکس دو تا آقا داماد ِ مجلس..

این هم رایین و هورام در جشن تولد:

                رایین و هورام

                  رایین و هورام

 

اون گوشه ی سمت چپ تصویر، کفگیر محبوب رایین دستش بوده که سعی شده توی عکس نیفته!

 

پی نوشت: همیشه یه جای کار می لنگه انگار.. همیشه باید یه چیزی باشه که یاد ِ آدم بندازه که زندگی روی خوش و ناخوشش به یه اندازه س.. یه چیزی، یه جایی، یه کسی...

پی نوشت 2: اومدم اما سایه روشن، میام و می رم... می دونم که دوستای نازنینم هیچ وقت ازم به دل نمی گیرن...

پی نوشت 3: وای سرعت اینترنت چرا انقدر داغونه؟ مُردَم تا این پست رو بنویسم! باز هم به ان.تخا.بات نزدیک شدیم و بدبختیها شروع شد؟!!!!

پی نوشت 4 : این وبلاگ آپدیت شد..

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستای گلم...

شرمنده که نظراتونو بدون جواب تائید کردم...

چند روزی نیستم...

این هفته به لطف خدا جشن عروسی خواهری برگزار میشه و درگیریم...

دعای خیرتونو بدرقه ی زندگیشون کنید..

دوستتون دارم.

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

به این حالت که یکی رو بعد از مدتها ببینی و خیلی از دیدنت ابراز خوشحالی کنه اما تو فقط نامردی هاش و تهمت هاش بیاد جلوی چشمت و نتونی در جواب لبخندهای مصنوعی ش واکنش های طبیعی نشون بدی چی میگن؟!!!

همونجوری شدم من امروز و هنوز هم تو فکرشم!!!

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

قبل از اینکه شروع کنم به تعریف کردن ماجرا، بگم که کوچولوی بازیگوش ِ ما امروز 21 ماهه شد...

            رایین

                             رایین

 

اما بگم از دلمشغولی های این روزهای رایین...

یادتونه که توی  این پست  نوشتم که رایین این روزها به شدت به گروه رستاک علاقه مند شده و سعی می کنه حرکاتشون رو تقلید کنه و سازهاشونه شبیه سازی کنه؟

خب، مسئله از همینجا شروع شد...

 از اونجائیکه در قطعات این مجموعه از سازهای کوبه ای خیلی استفاده شده، توجه رایین رو خیلی به خودش جلب کرده. هر وقت طبل نواختن ِ اعضای گروه رو نشون می داد، رایین با همون زبون ِ نصفه و نیمه ش ازم می پرسید که این چیه؟

من هم جوابشو می دادم که: این طبله...

به نظرم زیاد مهم نمیومد، تا اینکه بعد از مدتی  بی بی انیشتین رو براش گذاشتم و  از قضا توی یه قسمتش یه خرس رو در حال نواختن طبل نشون می داد... ( حدودا 30 ثانیه) از این عروسکها که طبل از گردنشون آویزونه و کوک می شن. هر وقت که برنامه تموم می شد، رایین با ناراحتی روی شکمش می کوبید و می گفت: طبــ .. طبــ !!!

یه مدت ناچار بودیم که مدام فیلم رو به عقب برگردونیم تا اون قسمت ِ کارتون رو ببینه... فکرشو بکنید! 30 ثانیه به 30ثانیه مجبور باشی کنترل به دست بگیری و فیلم رو به عقب برگردونی!!!

واقعا کلافه کننده بود..

تصمیم گرفتم تا مشابه ِ اون عروسک رو براش پیدا کنم تا شاید دست از سرم برداره... عصر ِ همون روز به نزدیکترین اسباب بازی فروشی محل رفتم و این عروسک رو خریدم...

وقتی آوردمش خونه خیلی ازش استقبال کرد... کلی خوشحال شده بود و مدام می گفت طبــ طبــ ! اما خوشحالیش یک ساعت هم دووم نیاورد و این بار بهونه ی سی دی ِ محبوبش ( گروه رستاک ) رو گرفت...

اینبار همینطور که اونا رو تماشا می کرد، با طبل ِ ابداعی ِ خودم اونا رو همراهی می کرد؛ اما گاهی به دلیل خوش دست نبودن طبل ِ مذکور، کلافه می شد و بهونه می گرفت... و ما همچنان به دنبال ِ یک طبل ِ مناسب برای ایشون هستیم تا هم صدای خوبی داشته باشه و هم زود پاره نشه... نه که ایشون یه خورده خشن با وسایل برخورد می کنن، طبل های اسباب بازی براشون زیاد مناسب نیست...

این هم شازده در حال طبل نوازی:

                               رایین در حال طبل نوازی

 

 و البته  این هم فیلم ناقارا نواختن ِ رایین به تقلید از نوزنده ی گروه. (حتی حرکات سرش رو هم تقلید می کنه)

[ سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

نگاه می کنم، به همه ی روزهایی که قبل از تو داشتم.

به همه ی دلبستگیهایم، به همه ی وابستگیهایم.

به چیزهایی که سرگرمشان بودم، به روزهایی که دلگرمشان بودم.

نگاه می کنم...

گاه دلتنگشان می شوم،

گاه با لبخند در ذهنم مرورشان می کنم،

اما هرگز حسرتشان را نمی خورم؛

هـــــــــــــرگــــــــز...

با تو، خستگی هم طعم شیرینی دارد...

دلتنگی کمرنگ است،

حتی کابوس هایم ختم به خیر می شوند!

 

 

فرشته ای از بهشت،  در روز اول اردیبهشت...

         رایین

 

 



[ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول