مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

تو هفته ای که گذشت، گاه و بیگاه اومدم و یه سری به اینجا زدم، اما بیشتر روزها بیرون از خونه بودم و البته گرفتار..

تا حدودی درگیر ِ پیگیری ِ مشکل کوچیکی هستم که برام پیش اومده ( نگران نباشین البته، یه مشکل کوچیک ِ روده ای هستش) و خب مسلمه که دکتر رفتن و آزمایش دادن و ... خیلی وقت آدم رو می گیره. وقتی که میام خونه دیگه انرژی ِ زیادی ندارم که بخوام به کارهای متفرقه بپردازم.

امشب می خوام یه کتاب برای کوچولوها معرفی کنم. کتابی که به نظرم جالب اومد، شاید شما هم خوشتون بیاد.

مامان های عزیز حتما با آقای ناصر کشاورز آشنا هستن؟! یکی از شاعر هایی که در سرودن ِ ترانه های کودکانه مهارت خاصی دارن و بیشتر کارهاشون کارهای خوب و موفقی بوده. البته استثناء هایی هم اخیرا از ایشون دیدم که الان نمی خوام بهش بپردازم. کتابی که می خوام معرفی کنم اسمش هست لالایی.

 

                            لالایی

                                             لالایی - ناصر کشاورز - نشر رویش

 

 

 

در واقع این کتاب، مجموع ِ سه کتابی هست که با عنوان های لالایی های مامان زری - لالایی های بابایی و لالایی های نی نی کوچولو منتشر شده بود.

لالایی ها

 

 

 

قسمت اول کتاب ، اسمش هست لالایی های مامان زری . ترانه های این بخش از کتاب از زبان مامان زری نوشته شده که از بابایی و مهربونی هاش میگه...

یه شعر از این قسمت ِ کتاب:

                           لالایی های مامان زری

 

 

در قسمت دوم کتاب، این بابایی هست که برای نی نی لالایی می خونه و اونهم مثل ِ مامان زری، به تعریف و تمجید از همسرش می پردازه.

یه شعر از این قسمت ِ کتاب:

                            لالایی های بابایی

 

 

 

و در قسمت ِ سوم، لالایی ها از زبون بابایی و مامانی نوشته شده، و مخاطب ِ اونها نی نی کوچولوئه.. 

یه شعر از این قسمت ِ کتاب:                      

                            لالایی های نی نی کوچولو

 

 

یکی از نکاتی که باعث شد کتاب نظرمو جلب کنه، این موضوع بود که در کتاب تصویر زیبایی از یک خانواده نشون داده شده. مامان از مهربونی های بابا می گه و بابا از مهربونی های مامان. مامان و بابا به نی نی عشق می ورزن و تمام تلاششون اینه که دنیای اونو زیباتر کنن. و تمام این مفاهیم ِ زیبا در قالب ِ لالایی برای کودک تکرار میشه و کمک می کنه که کودک در ذهنش تصویر بی نظیری از محیط خانواده بسازه.

و البته کتاب به مادرها کمک ِ شایانی می کنه. چون خیلی از ما مامان ها موقع ِ خواب ِ کوچولوهامون به کمبود ِ لالایی بر می خوریم و این کتاب کمک می کنه که بتونیم لالایی های متنوعی رو برای نی نی مون بخونیم.

امیدوارم خوشتون اومده باشهمژه

 

بعدا اضافه شد: این پست در این وبگاه منتشر شد.

[ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

                    

 

                         رایین در آخرین روزهای پائیز

                           مامان بابا نی نی

 

 

پی نوشت 1: امشب کلید کردم رو این آهنگ!  ----> کلیک

پی نوشت 2: ملیحه رفته بودیم طرفای شما؛  چقدر جات خالی بود..

پی نوشت 3: بعد از چند شب، دوباره من و آهنگام و وبلاگ و لیوان ِ چایم تنها شدیم. لیوانه زیادی جلوی چشمم بود و بهم ایده ی این حرکت رو داد! اینم از یه زاویه ی دیگه.

پی نوشت 4: بر تمام ِ روزهای غبار گرفته ی این زندگی دست می کشم، تا مگر رد پایی از تو بر جای مانده باشد. بی خبر از آنکه اشکهایم آنها را شسته اند...

[ یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

تپلویم تپلو    صورتم مثل هلو    قدو بالام کوتاهه    چشم و ابروم سیاهه     مامان خوبی دارم    می شینه توی خونه      می بافه دونه دونه    می پوشم خوشگل می شم     مثل دسته گل می شم....


این رو یادتونه؟ بالاخره تموم شد...

و حالا راییـن،  با کلاه و شال ِ مامان باف!!!

          رایین و کلاه جدیدش

          رایین

          رایین

          رایین و کلاه جدیدش

* عکسها با اعمال ِ شاقه گرفته شدن!

 

 

 

پی نوشت: امروز برای یه ناراحتی ِ کوچیک ِ شکمی رفته بودم سو.نو.گرا.فی. اونجا چشمم به خانومی افتاد که مدام اینور و اونور می رفت و آروم و قرار نداشت.. کمی که گذشت اومد و کنار من نشست. وقتی بهش لبخند زدم مثل اینکه منتظر یه اشاره بود، شروع کرد به درد دل کردن...

گفت که بارداره و البته ناخواسته... گفتم که شاید مصلحتی تو کاره، اما لبخند تلخی زد و گفت که به هیچ وجه منتظرش نبوده. وقتی پرسیدم چرا، گفت به این دلیل که اچ آی وی ِ مثبته!...

شوک ِ خفیفی بهم وارد شد. هیچ وقت با یه بیمار ِ مبتلا به این ویروس رودررو نشده بودم، مخصوصا بیماری که با چنین بحرانی درگیره؛ وقتی که بیشتر صحبت کرد متوجه شدم که یه پسر یه سال و نیمه هم داره! و متاسفانه اونهم مبتلاس... حال ِ خیلی عجیبی داشتم، تنها سئوالی که به ذهنم رسید این بود که چطور؟

و اون خانوم در جوابم گفت که همسرش یه معتاد ِ تزریقی بوده:(

خیلی وحشتناک بود... اینکه اون زن چطور قربانی ِ این ویروس شده بود.. بی خبر از این موضوع، بچه دار شده بود، و بعد از تولد پسرش دوره ی پنهان ِ بیماری ِ همسرش تموم شده بود و پزشکها فهمیده بودن که هر سه عضو ِ این خانواده مبتلا هستن...

و حالا داشت زیر لب دعا می کرد که سن ِ بارداریش زیاد نباشه، تا بتونه بی دردسر از نوزاد ِ توی شکمش خداحافظی کنه...

و من هم در کنارش دعا می کردم، برای اون، برای پسر ِ یک سال و نیمه ش، و برای خیلی از کسایی که بی تقصیر، قربانی ِ این ویروس ِ مرگبار هستن...

تمام ِ امروز صورت ِ اون زن جلوی چشمم، و فکر ِ مظلومیت ِ پسر ِ کوچیکش توی سرم بود...

 

[ چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

صدای ما را از میان شهر دود گرفته و خاکستری ِ تهران می شنوید.

دریغ از یک لکه ی آبی در آسمان! به کپسول اکسیژن نیاز پیدا نکنیم شانس آوردیم!

حرف زیاد دارم برای گفتن، اما همونطور که از کمرنگ بودنم پیداست، وقتم خیلی خیلی کمه...

این روزها اصلا نمی دونم روزم چطوری شب می شه، و انقدر کار دارم که مجبور شدم سرک کشیدن به دنیای نت رو محدود کنم...

بگذریم؛

پسرک خیلی شیطون، و البته شیرین تر شده..

تو یکی دو هفته ی اخیر تغییرات رفتاریش خیلی محسوس بوده. بیشتر از قبل خودش رو سرگرم می کنه، علاقه ش به کتاب خونی و شعر خیلی زیاد شده و سعی می کنه صدای حیوونای مختلف رو تقلید کنه..

همینطور علاقه ش به چیدمان خیلی زیاد شده، در کابینت رو باز می کنه و تمام لیوان ها و بشقاب ها رو برمی داره می بره تو اتاق، می چینه رو زمین. بعد همه رو برمی گردونه و سعی می کنه بچینه سر جاش!

وقتی صداش می کنم و می گم عشق مامان کیه؟ می زنه رو سینه ش و می گه مــــن، مـــنقلبخیال باطل

این هم مدل جدید خوابشه! از بلندی نیفتاده ها، خوابیده!

        رایین

اینم از یه زاویه ی دیگه!

 

 

بی ربط نوشت: همیشه صحبت از تها.جم.فرهنگی که میشه، همه یاد لباس و قیافه و مد و این چیزا میفتن، اما اون چیزی که مهمتر از این حرفاس، اینه که ما به خودمون اجازه ندیم که اصالت مون رو فراموش کنیم.. خیلی خوبه که چیزهای خوب ِ هر فرهنگی رو یاد بگیریم و سعی کنیم خودمون رو ارتقا بدیم. اما کپی های غیر آگاهانه از دیگران، ما رو فقط و فقط از اون چیزی که هستیم دور می کنه.

چی شد که یاد این حرفا افتادم؟ خیلی اتفاقی این آهنگ رو شنیدم... به کیفیت آهنگ اصلا کاری ندارم چون به هیچ وجه موضوع بحث من نیست، اما خیلی برام جالب بود که چرا شاعر ِ ترانه نوشته: برگرد به من؟ مگه ما تو فارسی چنین نوعی از جمله رو داریم؟ تو فارسی گفته میشه برگرد پیشم، یا همچین چیزی، اما برگرد به من دقیقا برگردون ِ عبارت come back to me هست، و البته یه برگردون ِ غیر فارسی...

چرا تو صحبت کردنمون دقت بیشتری نکنیم؟ که کمتر از واژه های انگلیسی، عربی و گاهی فرانسه و ... استفاده کنیم؟ اینو می دونم که یه سری از واژه های انگلیسی و عربی(بیشتر عربی) دیگه جزیی از زبان ما شدن، اما اینکه واژه های فارسی رو به سبک ِ غیر فارسی برگردونیم و ترکیب نا متعارفی بسازیم البته اشتباه بزرگتریه... تلاش کنیم که کمتر اشتباه کنیم، کار خیلی سختی نیست،  اگه سعی خودمونو بکنیم، حتما میشه...

 

* و اما بخشی که خیلی وقته بهش نپرداختیم؛ معرفی کتاب..

من او را دوست دارم از آنا گاوالدا

کتابی که خیلی دوسش دارم و پیشنهادم اینه که حتما بخونیدش.. خوندنش وقت زیادی نمی بره چون کتاب سنگینی نیست، اما دوست داشتنیه، حداقل برای من که اینطور بوده...

چند خطی از کتاب:

هیچ چیز دست نخورده.

فقط کافیست چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم.

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن ِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دگر او را دوست نداشت؟

ای کاش ساعت شنی داشتم.

 

         من او را دوست داشتم

[ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستای خوبم که این چند روزه ازتون بی خبر بودم؛

رفته بودم سفر...

یه خورده درگیر کارهای عقب افتاده ی بعد از سفر هستم، سعی می کنم زود زود بیام پیشتون و البته نیازی به گفتن نیست که چقدر دلم براتون تنگ شده...

[ پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

... شبهایی که خوابم نمیاد، اما حتی حوصله ی نت و کتاب خوندن رو  هم ندارم...

  

 

 

 

* مدیونید اگه فکر کنید که یه قوری چای می خورما!!نیشخند

[ جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول