مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

کم کارو گرفتاری باعث کمرنگ شدنمون شده بود، این بازی هم بهش اضافه شد!

البته دو ماهی میشه که مهمون خونمون شده و خواب و خوراکمونو بهم زده! یه چیزی تو مایه های یه ویروس، شاید هم بدتر. دیگه حتی اگه وقت ِ آزاد هم داشته باشم نمی رسم بیام نت، چون همسر خان پای نته و مشغول ِ عملیات ِ قدرتمند سازی ِ امپراطوریِ نصفه و نیمه ش! روزهای اول خودمم ازش خوشم اومده بود و کلی برام جاذبه ایجاد کرده بود، (خداییش بازی ِ جذابیه واسه کسایی که روحیه ی ماجراجویی دارن) ولی الان از اونجا که دیگه تبدیل به مانعی شده برای من، زیاد حس ِ خوبی بهش ندارم! البته نه اینکه برام جذاب نباشه ها، آخه بدبختی اینجاست که خودمم بدم نمیاد ببینم به کجا می رسه، اما خب دیگه این خیلی از حد گذشته، باعث شده که حتی نمی رسم به خیلی از دوستام سر بزنم :(

نوشتم که در جریان علت کمرنگ شدنم باشید...

و اما خبر خوب:

شکر ِ خدا، محمد صدرای عزیز حالش خیلی خیلی بهتره و حدودا یک هفته س که اومده خونه... برای این کوچولو و برای همه ی فرشته های کوچولوی نازنین دعا کنیم تا هیچ وقت بیماری و ناخوشی رو تجربه نکنن...

این هم آخرین ورژن ِ رایین:

                         رایین

[ سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

غوغایی غریب ما را احاطه کرده است،

حتی اگر باران با تمام توانش ببارد، باز هم توان پاک کردن این غبار خاکستری ِ شهر را ندارد،

چشمهایم از دیدن ِ بی رنگیهای دوران، رو به سپیدی می روند.

گوشهایم حتی تاب شنیدن درددل های گاه و بیگاه ِ اطرافیان را ندارد..

دلی نیست که دردی نداشته باشد،

قلبی نیست که آسوده و بی دغدغه بتپد،

درد را از هر طرف که بخوانی درد است...

اما؛

تو آسوده و بی دغدغه بخواب.

لبهایم هر روز و هر ثانیه دعاگویند، برای فردایی روشن برای تو،

و دستانم، با تمام توان اندکشان، پناهی خواهند بود برای دلمشغولی هایت.

آرام بخواب، و وقتی چشم می گشایی، تنها روشنایی ها را ببین، چرا که با تمام توانم، ابرهای تیره و تار را از آسمان زندگی ات خواهم زدود...

 

             رایین

 

 

[ چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

همونطور که می دونید مهلت نظر سنجی مسابقه به اتمام رسیده و حالا وقتشه که برنده رو اعلام کنیم.

 

                                   نفر اول: فاطمه جون (شماره ی 3)

                                     هوراهوراهوراهورا

 

                                  نفر دوم: نسرین جون (شماره ی 2)

                                            تشویق   تشویق   تشویق   تشویق

 

به هر دو عزیز تبریک می گم و امیدوارم تو سایر مراحل زندگی هم موفق باشن...

[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

تقریبا نیم ساعتی میشه که پشت سرهم به این آهنگ گوش می دم... یه جورایی حالمو زیرو رو می کنه، و البته دوسش دارم...

اما اون چیزی که این روزا بیشتر منو تحت تاثیر قرار داده، خودمم... شاید بهتر باشه اینجا رو بخونید...

 

اما بگم از این وروجک ِ یکسال و سه ماه و نیمه!

 باید بگم که آمار خرابکاری هاش به شدت بالا رفته. یکیش همین دیشب تو مهمونی، تو یک لحظه و بدون آمادگی قبلی ظرف ِ میوه ی صاحبخونه رو شکست!! خیلی وحشتناک بود! یعنی من و کل ِ خانواده اینجوری شدیم: خجالتخجالتخجالتاوهاسترس

یکی دیگه ش هم گوشی اینجانب بود! باورتون نمی شه ولی یه لحظه حواسم نبود و وقتی نگاش کردم دیدم لاشه ی گوشیم دستشه، سریع سرهمش کردم و وقتی روشنش کردم گوشیه هیچ عکس العملی نشون نداد! باتریشو باز کردم و دیدم که پشتش خیس ِ آبه! نمی دونم چی کارش کرده بود ولی به گمانم سوخت!!! فعلا که رفته برای تعمیرات و من از این تکنولوژی ِ عظیم الجثه و پیر استفاده می کنم!

و البته اگه بخوام دونه دونه خرابکاریهاشو بشمرم زیاد میشه. اما نمی دونم وقتی از این سن شروع به همچین حرکاتی کرده، تا چند سال ِ دیگه چطوری میشه؟!!!!سوال

و اما علایق ِ جدید ایشون عروسک بازی ، بازی با حلقه های هوش ، نگاه کردن به شکل حیوونها تو کتاب و خیلی چیزهای دیگه س...

و البته بیرون رفتن... یعنی کلا عاشق ِ جابه جاییه و یه جا دووم نمیاره، هر جا که بریم زود حوصله ش سر می ره و دوست داره بره جای دیگه! این اخلاقش البته یه خورده مثل خودمه!!!

نگاه چه ذوقی داره موقع ِ بیرون رفتن از خونه!

                         رایین

 

این هم رایین بعد از دومین اصلاح ِ مو: ( رو زمین که پیداش نمیشه، باید رو مبل و میز و اپن آشپزخونه ازش عکس بگیریم!!!)

                        رایین با موی کوتاه

فکر کنم کشتی هاش غرق شدن! همچین که رفته تو فکر!

 

* پی نوشت: جدیدا غلط های املایی تو پست هام زیاد شده. اینو بذارید به حساب ِ اینکه وقت دوباره خونی ِ پست ها رو ندارم و سعی می کنم تند و تند تایپ کنم و زود به بقیه ی کارهام برسم. البته اگر ببینم سعی می کنم تصحیح کنم اما اگر نرسیدم دیگه چاره ای نیست، شما به بزرگی خودتون ببخشید.

* پی نوشت 2: یکی از شبکه ها توی یه برنامه ی 1ساعته داشت یکسره کلیپ های گروه A BB A رو نشون می داد، با اینکه قدمت این گروه از سن من بیشتره، اما خیلی حس خوبی نسبت به آهنگاشون دارم؛ با دیدن ِ کارهاشون حس و حال ِ کسی رو پیدا کردم که به دوران ِ جوونیش برگشته و داره به آهنگای خاطره برانگیزش گوش میده! تا این حد من ِ درونِ من پیره یعنی!!!

* پی نوشت 3: رفتن ِ اون چیزی که می تونستی نگهش داری، اما گذاشتی بره، ناراحتت می کنه، اما هیچ وقت پشیمونت نمی کنه...

* پی نوشت 4: می دونم که اینجا رو نمی خونی اما، تولدت مبارک... دوست داشتم اینو بنویسم؛ چون هیچ جای دیگه ای برای گفتنش وجود نداشت. این تبریک برای تویی که هیچ وقت نتونستم اونطور که شایسته ش بودی، برات باشم...

[ شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خیلی بدون برنامه و به صورت کاملا اتفاقی راهی سفر شدیم، البته خیلی کوتاه و به مدت دو روز...

مقصد سفرمون فومن و البته دیدن قلعه رودخان بود، اما بنا به دلایلی مسیر سفر از تهران به میانه و بعد جاده ی خلخال-اسالم و بعد به فومن رسید... از زیبایی های جاده ی خلخال -اسالم زیاد شنیده بودم، اما متاسفانه به دلیل خرابی بیش از حد راه و وجود مه زیاد نتونستم زیاد از دیدنش لذت ببرم... نمی دونم چرا راهداری هیچ فکری به حال این جاده های درب و داغون نمی کنه؟!!

اما نرسیده به شهر خلخال، شهری بود به نام گیوی، اونجا برای استراحتی کوتاه توقف کردیم، سمت راستمون مسجدی وجود داشت که آدمهای زیادی در حال رفت و آمد به اونجا بودن، مما کنار ماشین ایستاده بودیم و چای می خوردیم که پیرمردی به سمتمون اومد و با لهجه ی شیرین آذری بهمون تعارف کرد که بریم داخل مسجد و مهمونشون بشیم، از قرار ولیمه ی یک حاجیه خانوم در اون مسجد برقرار بود... ما که  تو این واویلا زیاد به اینجور مهمون نوازی ها عادت نداشتیم اول فکر کردیم که تعارف می کنند، و البته به قصد ادامه دادن به سفر به سمت ماشین هامون رفتیم، ولی کمی که گذشت اصرارهای مرد بالا گرفت...  به طوری که ما واقعا نتونستیم مقاومت کنیم و اینطور شد که مهمون ِ اون حاج خانوم و خانواده ش شدیم؛ چه آدمهای نازنینی، چه پذیرایی و چه استقبال گرمی ازمون کردن... باورم نمی شد هنوز همچین آدمهایی هم وجود دارن، یاد قصه ها افتاده بودم...

و اما یکی از زیباترین مکانهایی که تا به حال دیدم، قلعه ی رودخان، 25 کیلومتری شهر فومن... البته راه پر پیچ و خمی داشت که  2-3 ساعت پیاده روی داشت، اما واقعا به زحمتش می ارزید، خیلی خیلی زیبا بود... کلیک

           قلعه رودخان

بهتون توصیه می کنم که اگر اهل سفر هستید و اینجا رو ندیدید، حتما برای دیدنش برنامه ریزی کنید...

      رایین در قلعه رودخان

 

و در کل، این سفر کوتاه ولی زیبا، کمی روحیه مونو عوض کرد، اما هیچ جا نمی تونستیم تو فکر محمدصدرای نازنین نباشیم و این دلواپسی، چاشنی ِ تک تک لحظاتمون بود... جواب آزمایش های فرشته کوچولومون ( که هنوز تو بیمارستانه) چهارشنبه میاد، و تا اون روز محتاج دعای شما هستیم...

 

 * اگه علاقه مند به کتابخونی هستید، نگاهی به اینجا بندازید:.... کلیک

[ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

این یه مسابقه ی عکاسیه، از سوژه هایی که به ما خیلی نزدیکن ولی خیلی وقتها ساده از کنارشون می گذریم و شاید ندونیم که کنار هم چیدنشون چقدر جالبه و تبدیل به چه آثار جالبی میشه... توضیحات مربوط به مسابقه در این پست و همینطور این پست به طور کامل نوشته شده بود، اما حالا نوبت رونمایی از عکسهای دوستانه...

از دوستایی که عکسهاشون فاقد شرایط مسابقه بود و در مسابقه شرکت داده نشد عذر می خوام...(حداقل 3 سوژه از سوژه های مورد نظر رو نداشت)

و اما عکس های شما:

 

   

                                                1.   میـــتـــرا

                   سوژه های به کار رفته: برگ - فنجان - چای ( از خوراکیها)

 

                                               2.  آنـــا

             سوژه های به کار رفته: فنجان - عروسک - شکلات ( از خوراکیها)

 

 

                                    3. فاطـــمـــه

                سوژه های به کار رفته: انسان - آسمان - ساعت

 

                                      4.  زهـــــــرا

                   سوژه های به کار رفته: انسان - برگ- چراغ

 

 

                                     5. مامان محمد صادق

                 سوژه های به کار رفته: آینه - برگ - گلدان- آسمان

 

 

                                              6. نســـریـــن

                سوژه های به کار رفته: انسان- برگ- تخم مرغ (از خوراکیها)

              

            

                               7. هلیـــــا

           سوژه های به کار رفته: برگ - آسمان - چراغ

 


                                         8. مامان امیر حسین

                          سوژه های به کار رفته: آسمان - پرنده - برگ

 

 

                          9. مامان پریسا و کوروش

          سوژه های به کار رفته: انسان- ماشین- برگ- سنگ

 

 

 

                           10. مامان گلی

             سوژه های به کار رفته: انسان-برگ-آسمان

 

 

 

شرایط رای گیری:

- رای تون رو در قسمت نظرات همین پست بنویسید.

- با احترام به هلیا و زهرای عزیز که وبلاگ ندارن، فقط صاحبان وبلاگ اجازه ی رای دادن دارن. 

- از هر وبلاگ فقط یک رای شمرده میشه.

- آی پی ها چک میشه و رای هایی که با آی پی ِ مشترک باشه محسوب نمیشه.

- رای گیری از همین امروز شروع میشه و تا پایان روز یکشنبه، 21 آبان ادامه داره.

- لطفا در رای دادن منصف باشید و سعی کنید که به عکسی که واقعا دوست دارید رای بدید نه به عکاس ِ عکس! :)

- کسانی که هنوز مایل به شرکت تو مسابقه هستن، تا پایان روز چهارشنبه 17آبان وقت دارن که عکسشون رو بفرستن.

 

[ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

بغض داشتم دیشب، خیلی پر درد، سرشار از دلهره، برای این فرشته ی کوچولو، که دیشب تو خونه نبود و روی تخت بیمارستان شبو صبح کرد... :(

خیلی اتفاقی مسیرم به این وبلاگ رسید و موسیقیش باعث ترکیدن بغضم شد...

چقدر درد داره شنیدن ِ صدای پر از درد ِ یه پدر پشت ِ  تلفن، وقتی داییم گوشی رو برداشت و صداشو شنیدم، شکستم از دردش...

چقدر سخته که خودتو جای مادری بذاری که کوچولوی یک ماهشو از خونه ی گرم و نرمش برده تو بیمارستان، و منتظر ِ یه آزمایش ِ لعنتیه، تا دلش آروم بگیره... تا نگرانی و دردش فروکش کنه...

من که حتی جرات شنیدن صداشو نداشتم...

هنوز چشمای پر از دلواپسی ِ داییم جلوی چشمامه...

 

اما،

دیشب مراسم ِ اسم گذاری ِ یه فرشته ی کوچولوی دیگه بود، آتنا ، دختر خاله ی عزیزم...

کوچولوی خوشگلی که سه شنبه ی گذشته، دوم آبان به دنیا اومد...

                            آتنا کوچولو

ببخش بابت تاخیرم آتنای عزیزم..

ببخش که پست ِ تبریک ِ تولدت بغض داشت،

ببخش که تو مراسم ِ نامگذاریت، همه مون بغض داشتیم...

و دعا کن برای پسردایی ِ کوچولوت، تا جواب ِ آزمایشش خوب باشه و دل همه مون آروم بگیره...

 

توضیحات: محمد صدرا کوچولو دوشبه که به علت کم خونی تو بیمارستانه، و همه مون منتظر جواب آزمایشی هستیم که مشکل خاصی رو نشون نده و ما بتونیم این فرشته ی ناز رو تو خونه، کنار مامان و بابا و آبجی ِ نازش ببینیم... براش دعا کنید لطفا...

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دیدین تا به حال بابایی از سر ناچاری به بچه ش نان بده؟

خب بابای من از اون باباهاس...

الان می گم منظورم چیه؛

راستش حدودا یک ماه پیش، ذخیره ی شیر خشک من تموم شد. همون موقع بود که بابا رفت داروخونه تا برای پسرش شیرخشک بخره، تا بخورم و قوی بشم...

اما بابا وقتی که از داروخونه اومد بیرون دستش خالی بود!

سوار ماشین شد و رفت یه داروخونه ی دیگه، باز هم وقتی اومد بیرون دستش خالی بود!

و یه داروخونه ی دیگه، و چندین و چند داروخونه ی دیگه، و باز هم همون داستان: بابا با دست خالی!....

صبح روز بعد، بابا و مامان از داروخانه های زیادی سراغ شیرخشک منو گرفتن، اما دریغ از یه قوطی!... بعد از پرس و جوهای زیاد، متوجه شدن که فعلا شیر خشک ببلاک پیدا نمی شه، و اگر هم دوباره بیارن، قیمتش میشه 9000 تومان!!!

چند ماه پیش بابا می خریدش 5200، یکی دو ماه پیش قیمتش شد 7000تومان و الان هم که نیست و اگر هم بیاد 9000تومان! هیپنوتیزم

این شد که بابا که از پیدا کردن شیر ببلاک ناامید شده بود، رفت و برای من نان3 خرید، و بدینگونه بود که بابا به اجبار نـان داد!

             شیر خشک نان

 

اما مشکل به همینجا ختم نشد؛ مشکل ِ دوم مامان و بابا پوشک بود!

وقتی من به دنیا اومدم، پوشک ایرانی و خارجی تقریبا هم قیمت بودن، با یه اختلاف قیمت جزیی، و از اونجایی که پوشک های خارجی یه خورده بهتر بودن و جذبشون بالاتر بود، مورد انتخاب مامان قرار گرفت...

اما خب یهو اجناس ِ خارجی کمیاب شدن و به شدت گرون!

و البته هر مارکی هم پیدا نمی شد! و ما مجبور شدیم که هر بار مارک های مختلف رو امتحان کنیم!

پوشکی که موقع ِ به دنیا اومدن ِ من بسته ای 15000 تومان بود، الان شده 46000تومان!!! و البته یه نوع ِ دیگه ای از پوشک که مامان گاهی برام استفاده می کرد، الان شده 58000تومان!

خودتون حساب کنید، یک بسته ی 48تایی، 54 هزار تومان! یعنی هر عدد 1200تومان، و این مقدار برای 9 روز ِ من کافیه! یه کم وحشتناک نیست؟!

اما معضل اصلی اینجا بود که من به پوشک های ایرانی حساسیت نشون می دادم و دچار سوختگی می شدم، حالا چاره چی بود؟!

مامان پوشک های قبلی منو جدا کرد، و یه سری پوشک ایرانی که کیفیتش از بقیه بهتر بود برام خرید، روزهای اول روزی یه دونه از پوشک های جدید استفاده می کرد، و همینطور به مرور تعدادشو بیشتر می کرد...

و الان من طی ِ روز از پوشک های ایرانی استفاده می کنم و پوشک های قبلی برای خواب و بیرون از خونه استفاده میشناز خود راضی

بله؛ اینجوری شد که الان من 4 مدل پوشک دارم!

ولی خب دیگه این آخرین ذخیره های پوشک خارجیه و مامان تصمیم داره که دیگه فقط برام پوشک ِ وطنی بخره؛ خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!  (همون اولیه از سمت چپ؛ بقیه هم که به ترتیب دارن از رده خارج می شن...)

            پوشک

 

 

[ سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دوستای خوبم، سلام...

لازم دونستم در مورد مسابقه توضیحاتی تصویری ارائه کنم، چون خیلی از دوستان سئوال داشتن یا اینکه موضوع مسابقه خوب براشون جا نیفتاده بود...

همونطور که قبلا گفتم لازمه که 3 تا از سوژه های گفته شده توی عکس باشن، البته این تعداد می تونه به 6تا هم برسه...

 من اینجا سه تا عکس می ذارم که قبلا گرفتم، اما به موضوع مسابقه مربوط می شن:

سوژه های موجود در عکس:  انسان - برگ - آسمان

 

سوژه های موجود در عکس:  فنجان - از خوراکی ها: قهوه - گل (گل مرداب)

 

سوژه های موجود در عکس:  انسان - ماشین - آینه

 

امیدوارم موضوع برای دوستنی که خیلی متوجه موضوع مسابقه نشده بودن جا افتاده باشه، باز هم اگر سئوالی داشتین بپرسین...

حتی اگه امکان عکاسی در حال حاضر براتون وجود نداره، سری به آرشیوتون بزنید، مطمئنم که تو آرشیو خیلی از شماها چنین عکسهایی پیدا می شه.

 

* بنا به درخواست بعضی از دوستان، مسابقه تا یکشنبه 14 آبان تمدید شد...

[ شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

چشمانت را که می بندی و آرام آرام دنیای شیرین خواب تو را فرا می گیرد، آرامشی سخت عمیق مرا فرا می گیرد؛

به صورت معصومت خیره می شوم و تمام روز را در ذهنم مرور می کنم...

تمام شیطنت هایت را،

خنده هایت را،

بی قراری هایت را،

شیرینی هایت را،

زیبایی هایت را...

می توانم دستانت را در دست بگیرم و نوازشت کنم،

دستانی که در بیداری مدام مشغول بازیگوشی اند و مجال نوازش نمی دهند!

می دانی که چه دنیای غریبی با تو دارم...

با تو و آرزوهایم برای تو، با تو و دلواپسی هایم برای تو، با تو و لحظه لحظه هایم برای تو...

می دانم که روزی خواهی دانست،که تمام این لحظات با چه دلهره هایی سپری شدند؛

می دانم که روزی به اندازه ی تک تک ِ این ثانیه ها، مرد می شوی...

می دانم که روزی خواهی دانست، عمق ِ این احساس را...

      رایین

[ جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول