مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

 

                                              مسابقه ی عکاسی

 

 

برای دیدن شرایط مسابقه به ادامه ی مطلب برید...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٠ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

همیشه از پست های خداحافظی بدم میومد؛ اینو بیشتر ِ دوستام می دونن... نوشتن ِ پست ِ قبل هم یکی از تصمیماتی بود که لحظاتی بعد از گرفتنش پشیمون شدم و امیدوارم هیچ وقت دوباره مجبور نشم که همچین پستی رو اینجا منتشر کنم...

با اینکه  برای برگشتن رمقی نداشتم ولی خدا رو شکر خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم حس و حال برگشتن پیدا کردم.

البته بخشی از اینو مدیون دوستای خیلی خیلی خوبم هستم که تنهام نذاشتن؛ این رفتن و برگشتن اونقدر ها هم که فکر می کردم بد نبود، خیلی چیزها رو تو این چند روز فهمیدم و البته خیلی از دوستهای واقعیمو شناختم... و ممنونم از همه ی این دوستای نازنین که انگیزه ای بودن برای موندن و نوشتن...

خوشحالم که برگشتم، البته این روزها وقت ِ خیلی خیلی کمی دارم برای پشت کامپیوتر نشستن، اما همین که می دونم این خونه زنده س و حیات توش جریان داره برام کافیه...

همین که می دونم هنوز جایی هست که بتونم از عزیزترینم بنویسم..

جایی هست که بتونم برای بند ِ دلم، از ریز و درشت های زندگی بنویسم و روزهای در حال ِ گذر رو براش ثبت کنم..

یا اینکه بتونم وقتیکه هیچ کس نمی دونه چه حالی دارم، با آدمهایی که هیچ وقت تو زندگیم نبودن و نیستن، درد دل کنم و دلگرمی هاشون رو بشنوم..

خلاصه که از اینجا بودن ِ دوباره خوشجالم؛و از بودن ِ دوباره در جمع ِ تک تکِ دوستام...

تو این چند روزی که تقریبا زیاد تو محیط  نت نبودم یعنی بهتر بگم زیاد تو دنیای وبلاگ نویس ها نبودم، اوقات ِ پشت ِ کامپیوتر نشستنم رو به کارهای دیگه اختصاص دادم، مثلا به یه سری از کارهای کامپیوتری ِ عقب مونده م رسیدم، یه عالمه از عکس های تلنبار شده رو رتوش کردم، کلی با این بازی سرگرم شدم و البته به فکر یه حرکت سرگرم کننده افتادم تا یه خورده حال و هوامون عوض بشه... یه مسابقه... البته نه فقط برای مادرها...

جزئیات مسابقه رو تو پست بعدی می نویسم؛ اما بگم از این روزهای رایین:

این کوچولوی 14 ماهه، مدام در حال ِ تجربه کردنه، تجربه کردن ِ تمام ِ کارهایی که یه بزرگسال انجام میده.. و صد البته هنوز به اسباب بازیهای کودکانه علاقه ی زیادی نشون نمی ده که این هم طبیعیه و از خصایص این سن ِ کودک...

البته هستن اسباب بازی هایی که بتونن چند دقیقه ای سرگرمش کنن، اما فقط چند دقیقه! و دوباره ظرف و ظروف و کیف و کفش و انواع وسایل ِ سیم دار و آچار و پیچ گوشتی و سشوار و سایر لوازم ِ خونه، میشن اسباب بازی های محبوب ِ رایین!

ولی بیشترین عامل ِ خستگی ِ من این روزها، بالا رفتن رایین از بلندی هاست... که هم خیلی خطرناکه و هم مستلزم مراقبت زیاده و  هم باعث خستگی و از نفس افتادن منه... یعنی کافیه چند لحظه چشم از رایین برداری تا اونو بالای میز، مبل، پله، یا حتی اُپن آشپزخونه ببینی!!! به همین دلیل من و رایین در طول روز مدام در حال دویدن دور خونه هستیم! و من در تعجبم که چرا من انقدر خسته می شم و این وروجک انگار نه انگار!..

و من، در آستانه ی 15 ماهگی ِ رایین، بیشتر از همیشه خسته می شم، اما بیشتر از هر وقت ِ دیگه ای خدا رو به خاطر داشتن این وروجک ِ شیطون ِ بازیگوش شکر می کنم...

                        رایین

 

* خب، خوندن ِ پست ِ مربوط به مسابقه فراموش نشه لطفا...

** و البته خوندن ِ این پست...

[ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

با تمام آرزوهایی که داشتم برای ثبت کردن ثانیه به ثانیه ی حضور قشنگت،

با تمام دلبستگی ای که به اینجا و تک تک ِ پست های اینجا داشتم و دارم،

در میون اشکها و دل شکستگی هام،

از این خونه خداحاقظی می کنم...

فکر کنم اینطوری بهتر باشه...

شاید یه روز روحیه مو به دست بیارم و دوباره برگردم به این خونه...

دعا کن فرشته ی کوچولوی معصوم ِ من...

کلیک

[ پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

این صندلی؟* رو یادتونه؟ و البته کاربرد ِ اونو؟!

حالا شده یکی از اسباب بازی های مورد علاقه ی من!!!

البته نیازی نیست که نگران ِ کثیفی ِ اون باشید، چون هنوز برای منظور ِ اصلی استفاده نشدهنیشخند

 

و اما کاربرد های این وسیله به سبک من:

گاهی وقت ها خیلی شیک و مجلسی می شینم روی صندلی و مشغول بازی با اسباب بازی های کنارش می شم:

                             رایین و صندلی محبوبش

 

گاهی وقت ها، به دلیل خوش دست بودن ِ دسته های صندلی ِ مذکور، به عنوان واکر ازش استفاده می کنم و خونه رو باهاش دور می زنم:

         رایین

 

گاهی وقت ها هم این صندلی پلکانی میشه برای صعودهای افتخار آمیز! ( به نگاه ِ فاتحانه ی من توجه کنید! )

                        رایین

لازم به توضیح می باشد که به دلیل ِ تکرار ِ عمل ِ فوق، صندلی مذکور تا اطلاع ثانوی مصادره شد!!!

* صندلی ِ مذکور، یک صندلی/لگنِ دستشویی می باشد که در آینده ی نه چندان نزدیک، از آن تحتِ عنوانِ اصلی آن، استفاده خواهد شد...

 

همینطور ما این روزها به شدت به موسیقی علاقه مند شده ایم و با شنیدن برخی از انواع ِ آن، کنترل ِ خود را از دست داده و به انجام حرکات موزون می پردازیم! حتی اگر مشغول انجام کارهای مهمی چون شیرخوردن، غذا خوردن یا بازی کردن و ... باشیم! این هم یک سند تصویری: ... کلیک  + لینک آهنگ

بعدا اضافه شد: زهرا از دستت کلی خندیدم؛ اینجا رو ببینید :))


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و علی رغم ِ نتیجه ی نظرسنجی های مکتوب و غیر مکتوب، تصمیم بر این شد که زلف های آشفته ی رایین سر و سامونی پیدا کنن و کوتاه بشن تا کمی جون بگیرن و شاید در آینده ی نه چندان دور دوباره بلند بشن...

این تصمیم در حالی گرفته شد که دل کندن از اون فرفری های گوگولی واقعا سخت بود! اما خب چراه ای نبود؛ احساس کردم که موهای بلند رایین خیلی کم جون شدن و نیاز به قیچی خوردن دارن... خلاصه که رایین بالاخره رفت آرایشگاه..

               

             

 اینم از یه زاویه ی دیگه...

خب،پرونده ی موهای رایین هم بسته شد!

اوه نیشخند

 

* شما هم اگه یه نی نی ِ شیطون داشته باشید که مدام بره سر ِ کتابخونه تون و وسایل ِ داخلش رو درب و داغون کنه، مجبور می شید اینجوری بقچه بندیلش کنید! اصلا هم خنده نداره!!!

** این هم اولین اسباب بازی ِ رایین به انتخاب ِ خودش... خیلی قیافه ی احمق ِ بانمکی داره، نه؟!

***میشه از همه ی دوستایی که رمز ِ ثابت دارن خواهش کنم رمزشونو دوباره برام بفرستن؟! فایل رمز هام پاک شده ناراحت

****به علت ِ مشغله ی زیاد ِ امروز، هنوز نرسیدم کامنتا رو تائید کنم، اما لازم دونستم دوباره یادآوری کنم که رمز ِ پست هایی با عنوان ( بین من و تو ) رو کسی نداره، ولی مابقی ِ پست ها با همون رمز ِ قبلی نوشته می شن..  از همه ی دوستام عذر می خوام... این هم لینک پستی که قبل از نوشتن ِ (بین من و تو 1) نوشتم و درمورد این سری از پست ها توضیح دادم :  کلیک

 

[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دارم این آهنگو گوش می دم...

نمی دونم چرا هر بار که تو فضا پخش می شه احساس می کنم که کنار اون پل ایستادم...

ادامه...

 

بگذریم؛

شنبه ای که گذشت یه فرشته کوچولو پا رو زمین گذاشت...

یه فرشته ی خوشگل و دوست داشتنی که اسمش محمد صدرا هست و پسر دایی منه.. پسری که بهترین آرزوی من براش شاید این باشه که یه انسان بزرگ و شریف مثلِ پدرش بار بیاد..

اینم عکس این فرشته ی کوچولو که هنوز دستاش بوی خدا می ده:

          محمد صدرا

 

                       


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دیروز از اخبار ِ سراسری ِ تلوزیون شنیدم که سرانه ی مطالعه ی هر ایرانی به 79 دقیقه رسیده.. این عدد ِ خیلی بالایی نیست اما به نظرم اومد که همین هم خیلی واقعی نیست؛ همینطور اعلام کرد که 35 درصد مردم ما اصلا مطالعه ندارن و خب این دیگه خیلی وحشتناکه!..

راستی راستی چی شده که ما الان اینجوری هستیم؟ تو همه ی نظر سنجی ها من دیدم و شنیدم که مردم می گن وقت نداریم، اما خب من همین مردمو می بینم که مهمونی های بی دلیل و کسل کننده می گیرن، بی هدف خرید می رن، برنامه های آبگوشتی ِ تلوزیون رو به زور نگاه می کنن، ساعتهای طولانی گیم بازی می کنن، ساعتها چت می کنن، و به هزار و یک شکل مختلف وقت ِ خودشون رو پر می کنن، اما اگه فقط چند خط مطالعه کنن، سریع خمیازه کشیدن هاشون شروع میشه!

از این بدتر اینه که وقتی آدمو در حال ِ خوندن ِ کتاب می بینن مدام سئوال های عجیب و غریب می پرسن که چی می خونی و چی یاد می گیری که می خونی و ...  و غالبا هم ادبیات و داستان و اینجور چیزها رو چرت و پرت خطاب می کنن!...

ببینید نمی خوام الکی سخنرانی کنم یا بگم خیلی اهل ِ فلانم و از این حرفا، اما ما تو این دنیای مجازی جمع شدیم که کار ِ فرهنگی بکنیم، درسته؟ خب تشویق به مطالعه هم یه جور کار ِ فرهنگی محسوب میشه دیگه، اینطور نیست؟

خب پس من می خوام از این به بعد با عکسای جالب و وسوسه بر انگیز ( البته اگه از پسش بربیام و در حد ِ توانم) و تکه های جذابی از بعضی از کتابها، دوستامو به کتابخونی تشویق کنم. اونایی که موافقن اعلام کنن...

باور کنید ارزشش رو داره، به قول ِ سوزانا تامارو: کار ِ کتاب اینست که دنیا را بگردی، بدون ِ اینکه یک وجب از جایت تکان بخوری...

امروز یه کتاب ِ خیلی کم حجم و سبک رو انتخاب کردم که به نظرم برای شروع بد نیست. کتابی که خوندن هر کدوم از داستان هاش حتی 5 دقیقه هم طول نمی کشه...

بیایم با خودمون صادق باشیم، همه ی ما، حتی پر مشغله ترین هامون، بین ِ کارهامون 5 دقیقه وقت داریم که، نداریم؟!

            افسانه های کوچک چینی

داستان ِ کوتاهی از کتاب در ادامه ی مطلب

 

پی نوشت: هیچ دوستی ملزم به گذاشتن ِ کامنت نیست، کامنتدونی برای تبادل ِ نظر و ابراز ِ دوستی هاست... خیلی وقتا در مورد ِ بعضی از پست های همدیگه نظر ِ خاصی نداریم، پس اشکالی نداره اگه همدیگه رو گاهی خاموش بخونیم؛ خاموش یا روشن، وقتی میاین اینجا مهمون ِ من هستید و من همه تون رو دوست دارم...


ادامه مطلب
[ شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام نفسم؛

چهارده ماهگیتو تو روزایی گذروندی که سر ِ مامانت به هزار تا چیز ِ دیگه بند بود و نتونست برات پست ِ اختصاصی بذارهخجالت

شیرین ِ من،

زندگی در کنار ِ تو هدیه ی با شکوهیه که نمی دونم به خاطرش چطور از خالقم تشکر کنم... تو عاقلتر و آگاه تر شدی و همین هدفمند تر شدن رفتارهات بی نهایت شیرینه و به قولی قند تو دل ِ ما آب می کنه!

امشب هم مثل ِ این چند شب ِ گذشته وقت ِ زیادی ندارم شیرینم، پس مختصر می نویسم؛

چند وقت بود که دوست داشتم برات دوچرخه بگیرم تا آروم آروم به نشستن روی اون عادت کنی و رکاب زدن رو یاد بگیری. اما هر چی فکر کردم دیدم که دوچرخه ی زین دار برات زیاد مناسب نیست چون هنوز نمی تونی تعادلت رو روی زین حفظ کنی و رکاب زدن با اون ممکنه حتی تا یکی دو سال دیگه هم برات میسر نباشه.. پس رفتم سراغ گزینه ی بعد یعنی سه چرخه... برای اون هم خیلی گشتیم اما چیزی که مناسب باشه پیدا نکردیم، نه اینکه از لحاظ ِ ظاهر و این چیزها خیلی سختگیر باشیم، نه. بلکه دوست داشتم رکاب های سه چرخه روون باشه تا بتونی کم کم به رکاب زدن عادت کنی... تا اینکه چشممون به این افتاد و بعد از تست کردنش دیدیم که بهترین گزینه برای شماس... چون مثل ِ دوچرخه زنجیر داره (البته زیرش مخفیه) و به همین دلیل خیلی نرمه و رکاب زدن باهاش راحته... مبارکت باشه عزیزم و امیدوارم که پسر ِ فعالی باشی و بتونی باهاش بازی کنی...

و اما بریم سراغ ِ چند تا عکس ِ آخر ِ شبی!

این پسری که ساعت یک بامداد هنوز مشغول ِ شیطونیه:

             رایین

           

ولی دیگه کم کم خوابش می آد...

            رایین

 

ولی باز با این حال تا دوربینو می بینه خودشو مثلا لوس می کنه تا مامانش ازش عکس بندازهخیال باطل :

           رایین

                                                          چهارده ماهه ی 16 دندونه ی من

الهی که مامانش قربون ِ دست و پای بلورین ِ بچه ش بره! خیال باطلنیشخند

 

* خب دیگه غش و ضعف بسه! برم خودمو جمع و جور کنم!

** بلــــه؛ بی زحمت تو نظر سنجی ِ پایین ِ صفحه سمت ِ راست شرکت کنید.. ( اگه آدرس دقیق نیست کروکی بکشم؟! )

 بعدا اضافه شد: نتایج نظر سنجی... کلیک

 

 

[ جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

پسرم، رایینم؛

تمام سهم ما از زندگی، شادی ها و دلخوشی ها نیست...

سیاهی ها در کنار سپیدی ها، روزگار ما را می سازند.

گاه سهم ما روزنه های کوچکی است که لازم است در قعر تاریکی ها به دنبالشان گشت؛

وقتی که شب می شود، خورشید نمی میرد. او فقط چند ساعتی از دیدِ تو پنهان می شود...

از تاریکی های روزگار نهراس دلبندم؛

به دنبال روزنه باش...

                   رایین و من

 

* عنوان وبلاگ یه تغییر کوچولو کرد، همینطور توضیحات و پست ِ ثابت ِ وبلاگ... من همچنان تو مود ِ تغییرات هستم...

** همونطور که قبلا هم گفتم شاید از این به بعد پست های رمزدار بیشتر بشن، شاید بعضی از عکسهی رایین دیگه روی صفحه ی اصلی وبلاگ به نمایش در نیان، دوستای گلی که کامنت نمی ذارن و اینجا رو می خونن یه آدرس از خودشون بذارن تا بهشون رمز بدم...

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول