مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

نمی دونم، شاید امشب برگردم؛ شاید فردا، شاید پس فردا...

جایی نمی رم، ولی روحیه ی نت رو ندارم... کمی هم سرم شلوغه...

یکی از اقوام دور هم به رحمت خدا رفته، کمی درگیرم...

نگران نباشید اما، یه کم خوش نیستم این روزا...

چیزی نیست، یعنی مساله ی مهمی نیست؛

فقط دلم خیلی گرفته؛ برام خیلی خیلی دعا کنیــــــــــــــد...

[ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

همین دیگه...

دیواری از دیوار من کوتاه تر پیدا نمی شه؛ همیشه موندم بین آدمهای زندگیم..

برام دعا کنید؛ خوصله ی بحران ندارم...

[ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

        تولدت مبارک بابایی رایین!

 

امروز تولد باباییه...

و ما یه جشن کوچیک سه نفره داشتیم؛

تا به بابایی تبریک بگیم و یه سالروز تولد شاد رو براش بسازیم...

شاید که بتونیم بهش ثابت کنیم که چقدر برامون مهمه...

امیدواریم سالهای سال در سعادت و سلامت، کنار ما زندگی کنی...

حالا، بیا شمعا رو فوت کن.. والبته، آرزو کن...

 

پی نوشت:  شاید تا آخر امشب چند تا عکس به این پست اضافه بشه...

بعدا اضافه شد:  عکسهایی که مد نظرم بود گرفته نشدن؛ اما واسه اینکه بدقولی نکرده باشم یه عکس از رایین می ذارم...

                          رایین

[ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

چقدر ساکتم این روزا...

ساکت و انگار منتظر! شکر خدا همه چی روبه راهه اما من انگار رو استندبای هستم!

این حالم چقدر دووم میاره، نمی دونم!

الان هم صفحه ی مدیریت رو که باز کردم، انگار همه چی از ذهنم پرید! یادم رفت چی می خواستم بنویسم.. فقط یادمه که در مورد آب بازی کردن های رایین می خواستم بنویسم! حتی عکس هاش رو هم آپلود کرده بودم! یعنی تا این حد خنگ شدم من!!!ابله

این عکساش بود:

              آب بازی رایین

                         آب بازی رایین

می بینید چه ذوقی داره واسه آب بازی؟!!!

 

 

پی نوشت: کاش آدمها قبل از گفتن خیلی از حرفاشون، به عواقبش فکر می کردن... کاش نمی شکستم از حرفات... کاش می تونستم فراموش کنم که کسی که اون حرفا رو بهم زد تو بودی!  و کاش، حداقل اون حرفا رو تو اون روزها نمی شنیدم.. شاید در اونصورت الان همه چیز فرق می کرد... حالم یه جوریه! می دونی؟

پی نوشت 2: از این بی سر و ته تر نمی تونستم بنویسم! اما خب، از عنوان پست معلوم بود چی از آب در میادخنثی

[ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

بیمار خنده های توام بیشتر بخند                    خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب...

                  

                رایین و باباامیر

          رایین و باباحسین   رایین و بابا حسن

                 رایین و آقاجون

رایینم؛

آنچه از پدر آموختم، بزرگواری بود و پشتکار و تلاش وتلاش و باز هم تلاش...

تلاش برای رسیدن به هر آنچه که خواسته ام بود...

نترسیدن و قدم برداشتن، در راه های سخت...

رایینم؛

بدان که پدر، اسطوره ایست که راهنمای تو خواهد بود...

از خداوند بخواه که سایه ی حمایت پدارنت را، سالهای سال از تو دریغ مدارد....

[ یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خوب که فکر می کنم می بینم تو این مملکت، بین خیلی از آدمای دهن بین این دوره و زمونه، فرقی نمی کنه که چقدر بارته.. که چقدر شعور داری و چقدر انسانی...

تو این زمونه، آدما رو فقط با عنوانشون می شناسن! مسخره س.. یا باید دکتر باشی، یا مهندس! یا حداقلش تو کنکور رتبه ای، چیزی آورده باشی! وگرنه همچین آش دهن سوزی هم نیستی!

البته این بیشتر تفکرات عامه اس... اونایی که به غیر از دکتر ها و مهندس ها، بقیه رو ببو گلابی می دونن و رشته های درسی به غیر از ریاضی و تجربی رو رشته های دم دستی و به اصطلاح خودشون دوزاری می دونن! وگرنه روشنفکر های واقعی ( نه روشنفکر نماهای خاله زنک!) برای بقیه ی آدم های موفق هم ارزش زیادی قائلن.. حالا این فرد موفق می تونه شغل آزاد داشته باشه، می تونه هنرمند باشه، یا حتی یه کارگر با ارزش و موفق...

بگذریم؛

دیدیم اسم دکتر و مهندس کنار اسم هر کسی که میاد، دید مردم نسبت به اون آدم به طور کلی عوض میشه و همه کلی براش ارزش قائل میشن، (البته ما که از هر لحاظ کارمون درسته و نیازی به این چیزا نداریم) گفتیم ما هم یه مهندس بذاریم کنار اسممون محض افه! نه که فکر کنید از این مهندس الکی ها هستیما، نه! مدارکشم موجوده! ببینید:

 

                    مهندس رایین 1

          مهندس رایین 2

                            مهندس رایین 3

حالا دیدید راستی راستی مهندسم!

اصلا هم وقت ندارم؛ کلی سرم شلوغهنیشخند

 

پی نوشت: این روزا دست تنهام.. رایین هم سنگ تموم می ذاره تو شیطنت و امونم رو بریده! اگه کمرنگم به بزرگی خودتون ببخشید... به مرور زمان که دستم بهتر بشه جبران می کنم اساسی... قول مردونه ی خانومانهمژه

[ جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دیروز بعد از ظهر به قصد خرید با مامان جون رایین (مامان بابایی)  رفتیم بیرون...

نزدیک خونشون یه نمایشگاه عرضه ی مواد غذایی زده بودن.. یه سر رفتیم که ببینیم چه خبره؛ مثلا برای مقابله با گرون فروشی و این حرفا، یه سری اجناس روزانه آورده بودن که به قیمت دولتی بفروشن.. از جنس با کیفیت و درجه ی یک که تقریبا خبری نبود؛ به جز دو سه مورد... اما اون چیزی که نظر منو خیلی به خودش جلب کرد، هجوم مردم برای خرید برنج بود... برنجی که می گفتن ایرانیه و کیلویی 1800 تومن فروخته می شد... می دونید چی آزرده خاطرم کرد؟ اینکه مردم دیگه نگاهی به کیفیت برنج نمی کردن، فقط صف وایساده بودن تا حداقل مجبور نباشن از انواع برنج های هندی و تایلندی و ... استفاده کنن!

غرفه های گوشت البته وضع متفاوتی داشت.. با اینکه قیمتش با بیرون کیلویی دو سه هزار تومن فرق داشت، باز هم خیلی شلوغ نبود.. خب طبیعی هم هست.. اونطور که من حساب کردم  هر خانواده ی 4 نفره، برای یک وعده خورشت، حدودا5 الی 6 هزار تومن فقط برای گوشت باید هزینه کنن! ( تازه با قیمت دولتی!)  بقیه ی اقلام بماند.. بماند که این خورشت هزار جور مواد دیگه هم لازم داره... خودتون حساب کنید.. کسی که 300 الی 400 هزار تومن حقوق می گیره ( خوش بینانه) و نصفش رو اجاره خونه میده، چطور میتونه هزینه ی خورد و خوراک و لباس و تحصیل و بقیه ی نیازهای فرزندانش رو تامین کنه و مقروض و بدهکار هم نباشه؟

به این میگن دنیای خاکستری.....

بگذریم؛

یکی از دوستان بازی قشنگی تو وبلاگش راه انداخته، اگه دوست دارید شرکت کنید.. اینم لینکش:

عکس دسکتاپ شما چیه؟.. کلیک 

 

[ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

قرار بود یه پست اختصاصی برای امروز بذارم؛ اما امروز خیلی سرم شلوغ بود و نشد!ناراحت

همیشه کلی ایده میاد تو ذهنم برای ماهگرد های رایین، اما درست همون روز یا کاری برام پیش میاد، یا اینکه همه چی از ذهنم می پره؛ و البته گاهی مثل امروز هر دو حالت پیش میاد!

اما به رسم ماه های قبل، عکس های ده ماهگی رایین:

                     رایین و دومینو ها

     رایین با دومینو

                       رایین

 کاش همیشه دنیاش رنگی و شاد باقی بمونهخیال باطل

 

پی نوشت: رفتم دکتر، گفت مشکل دستم بین خیلی از مادرها رایجه! آقای دکتر هم درد دستم رو انداخت گردن رایین! ناراحت اما دارو داد و گفت که انگشت شسصتم رو زیاد تکون ندم و از یه مچ بند دیگه استفاده کنم که البته هنوز پیداش نکردم! راستی آزمایش هم نوشت که باید تا چند هفته ی دیگه براش ببرم... خلاصه که این پست بدون استفاده از انگشت شصت دست راست نوشته شده است!!!

پی نوشت 2: یعنی این نشست امروز چه سرانجامی خواهد داشت؟ یعنی دوباره دست مردم به گوشت و برنج و پارچه و کتاب و خونه و طلا و ... می رسه؟ این روزها خر شیطون خیلی داره یورتمه می ره! یکی جلوشو بگیره...

[ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

ما آدما عجب موجودات عجیب و غریبی هستیم! می پرسید چرا؟

الان براتون با ذکر مثال توضیح می دم!

مثلا همین خود بنده! الان که دستم درد می کنه و مشکل دار شده، تازه هوس می کنم کارهای یدی انجام بدم! از اون کارهایی که در مواقع عادی کمتر می رم سراغشون!

مثلا الان به شدت به سرم زده که برای خودم یه چیزی بدوزم! ( البته فکر نکنید خیاطی بلدما! گفتم یه از روی این بوردا ها یا الگوهای آماده یه چیزی بدوزم ببینم چطور می شه! ) البته یه چند تا تجربه ی نیمه موفق یا ناموفق در این زمینه دارم!!!

یا خیلی دلم می خواد ساز بزنم!!! در این زمینه هم فقط همینو بگم که این تصمیم رو بعد از حدود پنج سال دوری از هرگونه آلات موسیقی دقیقا همین حالا گرفتم!

تعجب نکنید، همینه!

اصولا ما آدما وقتی توانایی انجام یه کاری رو نداریم به سرمون می زنه که اون کار رو انجام بدیم!...

البته در راستای بهبود سلامت دست شریفمان، قرار است فردا برای معاینات بیشتر نزد یک متخصص با تجربه برویم!

بگذریم؛

رایین در آستانه ی ده ماهگیه! یعنی فردا ده ماهش میشه.. فعلا که خودم رو زدم به اون راه و دست درد رو بی خیال شدم و برگشتم نت.. اما اگر برنامه ی دکتر رفتن فردا زود جمع و جور بشه با یه پست اختصاصی به مناسبت ده ماهگی رایین میام پیشتون... منتظر باشید!از خود راضی

 

و اما اولین تجربه ی رانندگی رایین:

                    رانندگی کردن رایین

ببین چه ذوقی هم می کنه!

                         رایین

خب، فردا اگه خدا بخواد برمی گردم.. ممنون از همه ی دوستای گلم که جویای حالم بودن...

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول