مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

این روزا یه خورده کمرنگم؛ الان هم که اومدم با زحمت فراوون بوده، دلیلشو الان می گم خدمتتون.

دست راستم یه هفته ای میشد که درد می کرد.. اما دردش ملایم بود و زیاد اذیتم نمی کرد، تا دو شب پیش، که درد دستم اوج گرفت و الان به اجبار از این مچ بند ها استفاده می کنم، یعنی یه جورایی دستم آتل بندی شده و کار کشیدن از دست راستم مشکل شده. اما شکر خدا تاثیرش بد نبوده و امیدوارم کار به همینجا ختم بشه و نیازی به جراحی و این حرفا نباشهاسترس

بگذریم؛

رایین در آستانه ی ده ماهگیه و هر روز رفتار تازه ای پیش می گیره، کار تازه ای یاد می گیره و ما رو ذوق زده می کنه. البته نمی شه اینجا توضیح بدم و باید فیلماشو ببینید، اما خب حوصله ی آپلود فیلم ندارم و با این سرعت های داغون اینترنت دیدنش کلی طول می کشه...

مثلا به آب بازی علاقه ی شدیدی پیدا کرده:

رایین در وان

همینطور نای نای می کنه؛ ( فعلا تصویری موجود نیستنیشخند)

اصوات جدید یاد گرفته،

با افراد خانواده ارتباط نزدیک تری برقرار می کنه،

و خیلی کارهای دیگه...

این هم یه عکس کاملا بهاری از رایین:

                      رایین

 

معمای هفته: به نظرتون یه بچه می تونه به چند صد نفر شباهت داشته باشه؟ آخه هر کی رایین رو می بینه می گه شبیه یه نفرهخنده فعلا فقط صمدآقا ادعایی نکردهنیشخند

پی نوشت: فعلا تا همینجا کافیه، برم یه استراحتی به دستم بدم و البته یه سر به دوستام بزنم...

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

امروز روز مادره، و خب طبیعیه که فضای وبلاگستان سرشاره از انواع و اقسام تبریکات و پست های مربوط به روز مادر... خیلی ها پست تبریک نوشتن، خیلی ها پست تقدیر از مادرشون، و خب یه سری هم پست های ناامید کننده در مورد دید منفی به مساله ی زایش و از این حرفا..

ولی از همه ی اینها که بگذریم، امروز یه روز خیلی مهمه.. روز موجوداتی که مـــادر نامیده می شن...

و امسال اولین ساله که من هم به این جرگه پیوستم...

باورم نمی شه..

چقدر تردید داشتم برای به یدک کشیدن این اسم..

چقدر می ترسیدم از قبول این مسئولیت..

چقدر از خودم پرسیدم که آیا توانائیشو دارم یا نه، آیا لیاقتشو دارم یا نه..

تردید هایی که بعضی هاشون هنوز گاهی میان سراغم...

ولی با همه ی اینها، امروز من مادر نامیده می شم...

و کاش واقعا بتونم شایسته ی این اسم باشم...

                      

 

پی نوشت: این روز رو به همه ی زن های سرزمینم تبریک می گم، به ویژه به مامان عزیزم که هیچ وقت نتونستم حتی ذره ای از محبت هاش رو جبران کنم...

 

 

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

بالاخره با همه ی حرف و حدیث هایی که در این انتخابات جنجالی و خاطره برانگیز پیش اومد، تکلیف برنده ی مسابقه معلوم شد...

اما قبل از اعلام برنده، یه نکته ای هست که باید بگم..

توی این مسابقه، برنده ی اصلی من بودم که با دوستای خوبی مثل شما آشنا شدم...

به همین دلیل و هم به این خاطر که این مسابقه ی اول وبلاگ رایین بود، این بار به سه نفر اول مسابقه جایزه تعلق می گیره... هورا

و اما برندگان مسابقه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

امروز آخرین مهلت ارسال رای ها بود... (البته تا ساعت 24 امشب... )

اما نتایج اگر بشه فردا اعلام میشه...

حالا چرا اگر بشه؟!!

خدمتتون عرض می کنم:

راستش اصلا فکر نمی کردم انقدر سخت باشه... شرایط رای گیری رو میگم... مشکلات زیادی به وجود اومده که صحت رای ها رو زیر سئوال می بره... دوستان اگر خودشون مرحمت کنن و یه نگاه به همه ی رای ها بندازن متوجه می شن...

دوستان متاسفانه کار من خیلی خیلی سخت شده...باید بنشینم و همه ی آی پی ها رو چک کنم... از هر آی پی که بیش از 3 رای محسوب نمی شه... قبول کنید که بیشتر از این اجحاف در حق بقیه ی بچه هاس... از من دلخور نشید لطفا..

راستش ماهیت این مسابقه این بود که خواننده های فضای مجازی و صاحبان وبلاگ ها و وبسایت ها که بازدید کننده های این فضا رو تشکیل می دن شرکت کنن.. وگرنه که همه می دونیم خانواده ها و همکارها و دوستان  اگر توی این مسابقات شرکت کنن که هزاران رای خواهیم داشت!...

من از همه ی دوستان خواستم که توی وبلاگ هاشون تبلیغات کنن و منظورم این بود که بین دوستان مجازی و اینترنتی تبلیغات کنن.. وگر نه دوست و فامیل که بدون تبلیغات هم رای می دن.... به طور مثال به رای های پریسا شماره ی 8 دقت کنید... همه از طرف دوستان وبلاگی و خواننده های وب صادر شده...

در ضمن، بعضی از دوستان برای مسابقه هیچ تلاشی نکردن و این باعث میشه که طبیعتا رای نیارن... چرا که شرکت در مسابقه صرفا به معنی فرستادن عکس نیست... شما برای رای آوردن می بایست تبلیغات کنید و کمی زحمت بکشید...

مطمئنا شیوه ی رای گیری در مسابقات آتی عوض خواهد شد...

 

پی نوشت: برخی از دوستان به موضوع مسابقه  دقت چندانی نکرده بودن.. ما قرار نبود به بچه ای که به نظر زیباتر یا با مزه تر هست رای بدیم.. عکس گرفتن مد نظر ما بود و بامزه ترین سوژه ای که شما تا به حال از کودک خودتون گرفتین.... در مسابقات بعدی لطفا به این موضوع توجه بیشتری بکنید...

 

پی نوشت 2: از همه ی دوستانی که براشون سوء تفاهم پیش اومده معذرت می خوام... باور کنید اصلا کار ساده ای نبود...

[ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

یه شبایی هست که من خیلی خسته ام... که خیلی کار داشتم و تو خیلی شیطونی کردی... که بابایی از ساعت ده خوابش میومده و تقریبا تو حالت چرت بوده و تو تازه سرحال شدی و بازیت گرفته.. که اصلا خیال خواب نداری و انگار تازه سر شبه!

اینجور وقتاس که واسه اینکه خستگی بهم غلبه نکنه و چرتم نگیره، نه تنها باهات همبازی می شم، بلکه به سرم می زنه نصف شبی یه کم سر به سرت هم بذارم!

یه کم آب بازی می کنیم و بعد،... می ریم سراغ عکاسی! من و سوژه ی مورد علاقمخیال باطل

و نتیجه می شه این:

         رایین با حوله ی حمام

      رایین

           رایین با حوله حمام

راه حل خوبیه برای غلبه بر خستگی نیمه شب، نه؟

 

 

 

پی نوشت1: تازه تو همین روزا، وقتی حتی وقت سر خاروندن نداری چه برسه به آشپزی، وقتی آخر هفته س و یخچال خونه رو هم تقریبا خالی کردی، مجبوری درست نیم ساعت مونده به وقت شام یه چیزی مثل این درست کنی! به این می گن فستیوال مواد باقیمانده در یخچال!!!

 

پی نوشت 2: اول هفته برای عروسی یکی از اقوام پدری رفتیم کرمانشاه... تمام مدت عروسی رایین یا خوابش میومد، یا خوابیده بود! فقط نیم ساعت اول سر حال بوذ، اما نمی دونید وقتی که بیدار بود از دیدن مردم در حال انجام حرکات موزون چه تعجبی می کرد! البته شایدم آرزو می کرده که ولش کنیم تا بره وسط و همراهیشون کنه!!! این و این هم عکسهای همون روزه...

 

پی نوشت 3: رای گیری همچنان ادامه داره.. تا پایان روز هجدهم ... برای رای دادن به پست مسابقه ی بامزه ترین عکس نی نی برید و رای تون رو در قسمت نظرات همون پست بنویسید.. ممنونم از همه تون که تو این مسابقه همراهیمون کردید...

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خوب... ما از سفر برگشتیم و حالا نوبت رونمایی از عکس های خوشگل و بامزه ی نی نی های شماست...

عکسها به ترتیب شرکت در مسابقه چیده شده...

برای دیدن عکسها، شرایط رای گیری و باخبر شدن از جایزه ی مسابقه به ادامه ی مطلب برید....


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

رایینم؛

 

 دلتنگی...

احساسی است که شاید بارها و بارها به سراغت بیاید...

وقتی که تنهایی و کسی دور و برت نیست..

وقتی که باران می بارد و روحت را زیر و رو می کند...

یا حتی وقتی که در بین جمعی بزرگ، ناگهان حس تنهایی تو را فرا می گیرد و یاد چیزی می افتی که نیست..

اما، نازنینم،

اگر دلت تنگ شد، بی تاب نشو... بی قراری نکن... نترس...

دلتنگی بد نیست؛

دلتنگی یعنی روزهایی بوده که ارزش به خاطر آوردن و دلتنگ شدن را داشته باشد...

یعنی کسی بوده که شایسته ی دلتنگی باشد...

یعنی هنوز دلی هست که برای چیزی تنگ شود!

 

اما کاش، اگر دلت تنگ شد، شب باشد!...

به خواب بروی و رویاهای خوش ببینی..

رویای همان چیزی را که دلتنگش بودی...

و صبح، وقتی که بیدار می شوی، لبخند بزرگی روی صورتت باشد...

و دیگر،   دلتنگ نباشی...

 

کاش، اگر دلت تنگ شد، کسی باشد..

کسی که گوشه ای از دلتنگی ات را با او قسمت کنی...

کسی که جنس دلتنگی ات را بشناسد، رنگ احساست را بفهمد...

کاش، اگر دلت تنگ شد......

                     

 

پی نوشت: ممنونم از دوستایی که تو مسابقه شرکت کردن... مهلت مسابقه تا فرداس.. لطفا دوستایی که آدرس اشتباه فرستادن آدرس ها رو تصحیح کنن، وگر نه امکان شرکت تو مسابقه براشون وجود نداره... بقیه ی دوستایی که هنوز عکس ها رو نفرستادن عجله کنن لطفا... البته امکان یک سفر برای من وجود داره... اگر به سفر برم، یکی دو روز دیگه وقت دارید که عکسها رو بفرستید... در هر صورت تا دو سه روز دیگه از عکسها رونمایی می شه... منتظر باشید...

 

ادامه ی مطلب بعدا اضافه شد...

 




ادامه مطلب
[ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

راستش بعد از انتشار پست قبل، دچار عذاب وجدان شدم و دلم نیومد از رایین عکس 9 ماهگی نندازم.. چرا که این روزا می گذرن و در آینده دلم برای تک تک این ثانیه ها تنگ خواهد شد... این شد که امروز دست به کار شدم و رفتم سراغ دوربینم و سوژه ی مورد علاقمخیال باطل

نتیجه ش شد این چند تا عکس + یه سری عکس دیگه که وقت نکردم آپلودشون کنم...

                        رایین در 9 ماهگی

         رایین و ماشین ها

                           رایین 9 ماهه

                               

پی نوشت: از وقتی این پست رو خوندم، یه جورایی دلم گرفته... این لحظه ها رو زیاد تجربه کردم و اصلا دوست ندارم هیچ کدوم از دوستام تو چنین دقایق دلگیری گرفتار بشن... کاش می شد خیلی چیز ها رو ریست کرد....

پی نوشت 2: تویی که همیشه دم از انصاف و رعایت حق می زنی... کاش می دونستی با یه جمله ی کوچیک کلمه ی انصاف رو بردی زیر سئوال...

پی نوشت 3: سعی کردم خوب باشم... برای تو یکی خیلی سعی کردم که خوب باشم.. تویی که حتی از من کوچکتری ولی من خیلی وقتا مثل یه بزرگتر باهات رفتار کردم...  حالا بیا و تیکه بنداز.. بیا و محکومم کن، بیا و به خاطر حرف کسی که حتی خودشم خوب می دونه که در حقم دشمنی کرده منو ببر زیر سئوال... من چیزی بهت نمی گم... خدا که می بینه! اون از نیت همه مون خبر داره.. همه ی ما که درگیر این ماجرا شدیم و آخر هم معلوم نشد که کی مقصر بود و کی صاحب حق، خیال من یکی خیلی راحته... چون خدا همه چیزو می دونه....

 

پی نوشت 4: به زودی جایزه ی مسابقه اعلام می گردد....

[ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

          رایین در استخر توپ

باید یه اعترافی بکنم:

 

من شیطون تر شدم...

بازیگوش تر شدم...

شیرین تر شدم...

تازه، نه ماهمم شدهاز خود راضی

 

یک سال و نیمه که با مامانی هستم!.. نه ماه توی دل مامان، نه ماه بیرون دل مامان...

اما می دونید چی شده؟...

مامانی دو ماهه که واسه ماهگردم ازم عکس ننداختهافسوس

نمی دونم چرا؟

آخه حس می کنم این روزا خیلی خسته می شه! شما فکر می کنید کی انقدر خسته ش می کنه؟!!سوال

من که نیستم.. آخه من که اصلا بازیگوش نیستمدروغگو شیطونی هم نمی کنمدروغگو اصلا هم مامانو خسته نمی کنمدروغگو

حالا وقتشه که دنبال مقصر بگردیم متفکر

 

پی نوشت: جمعه رفتم پارک... جاتون خالی.. هم خاک بازی کردم، هم مثل بچه بزرگا پریدم تو استخر توپ!!! اصلا هم مثل بعضی هاشون گریه نکردماز خود راضی

تازه وقتی آقاهه به بابایی گفت که وقتم تموم شده خیلی غصه خوردم!!! آخه من دوست داشتم بمونم.. کاش می شد همه ی توپ ها رو با خودم ببرم خونهخیال باطل

 

                        رایین در استخر توپ

        رایین در پیک نیک

[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول