مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

آخیش...

بالاخره خودمو از قرنطینه ی چند روزه بیرون آوردم!

آخه می دونید چیه؟ یه دنیا کار عقب افتاده داشتم و یه پسر بد عادت که سه چهار شبه دقیقا بین ساعت سه و نیم الی چهار صبح می خوابید و یه عالمه خستگی و بی خوابی... این شد که خودمو ممنوع النِت (!) کردم و چند روزی این طرفا نیومدم تا هم به کارهام برسم و هم مثلا یه استراحتی کرده باشم! از استراحت که خبری نبود اما کارهام تقریبا رو به راه شد...

اما بگم از تصمیمات و کارهای جدیدم؛

یه سری از دوستام می دونن که من گرافیستم.. یعنی کارم طراحیه.. البته از وقتی که رایین به دنیا اومد دیگه به طور جدی کار نکردم.. ( قبلش به صورت پروژه ای مشغول بودم خیلی وقتا اما هیچ وقت نخواستم که برم جایی کار کنم) البته بعد از به دنیا اومدنش هم گاهی گداری برای دوستام یه کارهایی انجام می دادم، اما یکی دو ماه اخیر و بعد از اینکه دوستان و آشناها و حتی یه سری از بچه های وبلاگی که با دیدن عکسهای تولد رایین از کارام خوششون اومده بود، بهم سفارش ِ کار در خصوص کارهای تخصصی بچه ها رو دادن، تصمیم گرفتم که دوباره کارمو شروع کنم و البته اینبار بیشتر در حیطه ی کودک.. و در کنارش کارهای دیگه...

در همین راستا در حال راه اندازی یک سایت هستم که به امید خدا تا آخر فروردین آماده س... اینجوری جسته و گریخته نمی شد ادامه داد.. کارها هیچ نظمی نداشت و کمی کلافه م می کرد.. خودمم بی برنامه شده بودم.. الان دیگه تصمیمم قطعیه.. با چند نفر هم صحبت کردم که برای کارهای وقت گیر کمکم کنن تا بتونم یه کم به کارم سر و سامون بدم و گسترشش بدم.  فقط می مونه نمونه کارهام، چون متاسفانه خیلی از دوستایی که براشون کار کرده بودم اجازه نداده بودن از کارهاشون نمونه داشته باشم و خودمم کوتاهی کردم (چون فکر سایت اونموقع تو سرم نبود) اما خب توی این ماه اخیر از چند تا از کارهام عکس انداختم تا نمونه هایی برای ارائه داشته باشم. به زودی تو سایتم می بینید ;)

اما از اونجایی که دوست ندارم نمونه های داخل سایتم از کارهای دیگران باشه، از این تاریخ به بعد از همه ی کارهام  عکس می ندازم تا بتونم زودتر سایتم رو راه اندازی کنم...

خب این از آخرین و مهمترین تصمیم آخر سال ِ من...

 

پی نوشت 1: همه ی این برنامه ها سر جای خود، اما هدف اصلی ِ من همیشه تصویرسازی بوده و به محض اینکه این وروجک اجازه بده تا دوباره رنگ ها و وسایلم رو بیارم بیرون، در کنار فعالیت های دیگه، به اون هم خواهم پرداخت...

پی نوشت 2: این هم یکی از کارهای اخیر که مربوط به خواهر محترمه بوده و ازش عکس گرفتم..  ( کارت پستال تبریک عیده) هی دارم خودمو سرزنش می کنم که چرا از بقیه ی کارها عکس نگرفتم :(((

پی نوشت 3: این هم تقویم ِ رایین، که هدیه ی نوروزی ِ منه به مهمونای نوروزی:

            تقویم کودک

این و این هم دو تا از صفحات دیگه...

پی نوشت 4: و اما پسرک ِ شیطونِ من، در روز آخر سال91

ژست گرفته تا ازش عکس بگیرم!

                              رایین

                              رایین

پی نوشت 5: سالی که گذشت برای من خیلی پر فراز و نشیب بود. همه جور اتفاقی توی این سال برام افتاد.. روزهای تلخ و شیرین خیلی داشتم؛ اما توی این سال یاد گرفتم که به هر قیمتی باید زندگی کنم و خودمو از موهبت زنده بودن بهره مند کنم... و امیدوارم که سال جدید، بتونم خیلی بیشتر از قبل از زنده بودنم استفاده کنم...

پی نوشت 6: برای همه ی دوستام و کسایی که اینجا رو می خونن سال خوبی رو آرزو می کنم.. ببخشید اگه نتونستم بیام پیش همه تون و بهتون تبریک بگم... لحظه ی تحویل سال به یاد همه ون هستم و ازتون می خوام که به یادمون باشید...

پی نوشت 7: خودمم از اینهمه پی نوشت خسته شدم!!! همه تون رو تا سال بعد به خدا می سپارم... :*

 

 

[ چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

مطمئنم که خیلی از شما دوستای امروزم این پست رو ندیدید؛ مهم نیست... این روزا یه عکس تقریبا مثل اون عکس از آتنا جون (دخترخاله م) انداختم که یاد گذشته ها رو برام زنده کرد... ( البته اون عکس رایین رو خاله ثمینه ش انداخته بود و عروسک هم مال اونه)

                         آتنا کوچولو

 

یه سری عکس دیگه هم از این جوجوی خوشگل انداختم.. اگه دوست دارید ببینید یه ماشالا بگید و برید ادامه ی مطلب..

 

و اما بگم از روزهایی که به سرعت دارن می گذرن و هر چی سعی می کنم نمی تونم از سرعت ِ دویدنشون کم کنم تا یه کم به کارهام برسم!!!

این روزها خیلی خیلی مشغول بودم... تمام سعیم رو کردم که به کارهای عقب افتادم برسم و البته تقریبا یک روز در میون هم دکتر و ازمایشگاه بودم... سبز

یه سری از کارهای طراحیمو تموم کردم که فعلا اجازه ندارم نمونه شونو بذارم؛ البته اینو می تونید ببینید، ولی از دور..

یه برنامه هایی هم دارم که بعد از حتمی شدنش حتما شما رو در جریان می ذارم...

به کار خونه و امور خانه داری و کارهای دستی و نیمه سنگین هم که اجازه ندارم دست بزنم :(((

انقدر الکی مشغولم که نمی فهمم روزم چطوری شب می شه، و البته شب ها انقدر بیدارم که نمی فهمم چطور صبح می شه!!! ابله

خبری از تدارکات عید هم تو خونه ی ما نیست! انگار هنوز باورم نشده که کمتر از یه هفته ی دیگه سال نو میشه؛

و اما از رایین بگم... تو هفته ی گذشته کمی وضعیت مزاجش به هم ریخته بود و علایم ِ سرماخوردگی داشت، تا اینکه پریشب کاشف به عمل اومد که دندون 19 و 20 رو درآورده... اولین بیست ِ زندگیش رو گرفت وروجکم.... :))

این هم چند تا عکس از این روزهای رایین:

 

رایین در حال بازی با برف ِ آخر زمستون:

         رایین و آدم برفی

 

وقتی که پا تو کفش بزرگترها می کنه و حاضر به درآوردنشون هم نیست!

                        رایین

 

و وقتی که از زیادی ِ مشغله، حتی توی خواب هم در حال فکر کردنه!

        رایین متفکر

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

اندر مزایای مادر بودن:

وقتی که سر ِ شب وروجکت خمیازه می کشه و تو ذوق زده می شی که شاید امشب زود بخوابه و تو بتونی:

- بعد از مدتها برای خودت یه قهوه ی درست و حسابی دم کنی و چند صفخه کتاب بخونی..

- فیلم نگاه کنی یا چند ساعتی بدون دغدغه وبگردی کنی...

- یه سری به آرشیو موسیقی ات بزنی و حال و هوایی تازه کنی..

- بدون دغدغه به خودت فکر کنی و مال خودت باشی.. اما،

زهی خیال باطل!

وروجک همچنان همان وروجک است!

- خیال خواب نداره و مدام به تو پیله می کنه..

- تلوزیون باید در اختیارش باشه و کوتاه بیا هم نیست..

- کمی مریضه و تو باید پشت سر هم پوشکش رو عوض کنی!

- به یه آهنگ خاص گیر داده و از تو می خواد که پشت سر هم براش بذاریش!

- درست همون لحظه که فکر می کنی دیگه خوابیده از جاش بلند میشه و می ره سراغ اسباب بازی هاش!

- نق می زنه، بهونه می گیره و بی قراری می کنه..

و بالاخره بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با خودش و تو،  به خواب میره..

و تو در حالیکه چشمت به عقربه های ساعته، به این فکر می کنی که چه فکر هایی که تو سرت نبوده. اینجاست که برای جلوگیری از سرخوردگی بلند می شی تا یکی یکی به برنامه هات برسی.. اصلا بی خیال که دیگه نصفه شبه!

- دیگه حوصله ای برای دم کردن قهوه نیست، به نسکافه رضایت می دی. و البته از اونجایی که شیر تموم شده نسکافه تو با شیرخشک درست می کنی!!!

- حس می کنی که پلکات سنگین شدن، پس زمان خوبی برای کتاب خوندن هم نیست...

- از اونجایی که دیگه نصفه شبه و زمان زیادی نمی شه بیدار موند، فکر فیلم دیدن رو هم از سرت بیرون می کنی..

-موسیقی هم که ممکنه وروجک رو بیدار کنه، پس اون هم منتفیه!

- به چند خط نوشتن توی وبلاگت بسنده می کنی و درحالیکه به سختی جلوی بسته شدن چشمهاتو گرفتی، مسواک می زنی تا به خواب بری...

بعله ؛ میشه مادر باشی و چند سالی خودت نباشی و حتی دلت برای خودت تنگ بشه، اما با همه ی اینها، تنها چند ثانیه نگاه کردن به آرامش ِ وروجکت توی خواب، دنیاتو رنگی کنه و انرژی ِ لازم رو برای شروع یه روز ِ دیگه بهت هدیه کنه...

 

[ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

      رایین و محمدصدرا

      رایین و محمدصدرا

      رایین و محمدصدرا

 

* بخشی از مکالمه ی رایین و محمد صدرا

[ دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

داشتم روی یه طرحی کار می کردم؛ داداشه اومده و با علاقه ی خاصی نگاه می کنه. یه کم گذشته و نقاشیه رنگ و لعاب گرفته یه خورده، می گه: آبجی من باید همیشه به تو افتخار کنم...

چند دقیقه ای می رم تو فکر...

می دونم از دید یه بچه ی هفت ساله، میشه با کشیدن یه نقاشی افتخار آمیز شد، اما واقعا چقدر تونستم تو زندگی مایه ی افتخار خودم و اطرافیانم باشم؟

چقدر از اون چیزی که دوست داشتم باشم فاصله گرفتم؟

کی دوباره می تونم اون انگیزه ی سابق، برای همیشه در اوج بودن رو بدست بیارم؟

نه؛ انگار این دل، دیگه مثل قدیما نمی شه...

به چشمای پر امیدش نگاه می کنم؛

کاش حالا حالاها بزرگ نشه، تا مدتها براش اسطوره باقی بمونم...

[ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

شاید کمی زود باشه که بگیم یه سال دیگه هم گذشت، اما حقیقت اینه که چیز زیادی هم نمونده...

و من تصمیم گرفتم یه مرور ِ تصویری به امسال داشته باشم... البته، در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

گوش کنید: --->  کلیک

 

                     

                      رایین   

                      رایین   

                      رایین

 

            

[ دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

اول از همه، این آهنگ ِ شاد و جینگول تقدیم به دوستای خوبم، البته از طرف ِ رایین که جدیدا با شنیدن ِ این آهنگ از خود بیخود شده و انواع قر و قمبیل ِ ریز و درشت و حرکات ِ موزون ِ عجیب و غریب از خودش در می کنه!!! (خب چه اشکالی داره گاهی باید شاد بود.. حتی با همین آهنگهای جینگیلی مستون.. :))

 

و اما روزهای اول ماه آخر سال رو سپری می کنیم، اما در من هیچ اثری از بیدار شدن از خواب زمستونی نیست!... بعد از ماجراهای عمل و مریضی و این حرفا، خیلی سست و بی انرژی شدم... برای هیچ کاری حوصله ندارم و البته از لحاظ بدنی هم کمی سستم و انرژی کافی برای جنب و جوش ندارم...

خونه م شبیه موزه شده و هر گوشه ش می تونید یه چیزی پیدا کنید! فقط کارهای ضروری ِ خونه رو انجام می دم و نه بیشتر! و ترسم از اینکه که این کرختی و بی حوصلگی توی تنم بمونه و من تو خواب زمستونی بمونم و بهار بیاد!!!

خب اینم یه نوع ترسه دیگه! همچین بعید هم نیست!!!

 

و اما بگم از رایین، در روز آخر ِ هجده ماهگی..

                         رایین 18 ماهه

خب طبیعیه که به هیچ عنوان حاضر نیست چیزی از شیطنت هاش کم کنه و خدای نکرده کمی تمرکز کنه برای صحبت کردن... دیگه صدای همه ی فامیل دراومده و البته من احساس می کنم که یه خورده دارن عجله می کنن... اما خب رایین  همون 4 -5 تا کلمه ای رو که نزدیک یه سالگیش می گفت رو هم کنار گذاشته! گاهی برای این که کارش رو راه بندازه یه چیزایی می گه اما فقط گاهی...

ولی علاقه ی زیادی به درآوردن ِ صدای حیوانات داره! وقتی تو کوچه و خیابون راه می ریم فقط چشمش دنبال گربه هاس تا میو میو کنه و البته گاهی هم هاپ هاپ!

این یکی از اسباب بازی هاییه که تو ماه گذشته خیلی سرگرمش می کرد.. هم چیدن ِ شکل هاشو دوست داره، هم ضربه زدن به اونا رو.. البته قسمت ِ دومش رو بیشتر چون کلا به کارهای کوبه ای علاقه ی خاصی داره...

و همچنان عاشق کتاب شعره، البته بیشتر کتاب شعرهایی که شخصیت اصلیشون حیوانات باشن... همینطور تازگیها کلید کرده روی کلیپ های عروسک ِ چرا، و ما دیگه تو خونه همه ی آهنگاشو حفظ شدیم! از همه بیشتر هم آهنگ های لالایی، دکتر، و شالاپ شولوپ آب بازی رو دوست داره :))

 

* دو سه روز پیش دوست رایین محمد جون اومده بود خونمون... داشتن با هم بازی می کردن و من و مامانش ( افسانه جون ) مشغول صحبت بودیم که یهو احساس کردیم کمی با هم درگیر شدن؛ وقتی رفتیم پیششون دیدیم که رایین سعی کرده خودشو پشت محمد که روی دوچرخه نشسته بوده جا کنه! و البته موفق هم شده بود و کمی بعد هر دوشون از این قضیه راضی به نظر می رسیدن و در شرایط ِ سخت و به هر طریقی که بود خودشونو روی اون صندلی کوچیک جا دادن...

خب، خوبه که بچه ها بتونن توی داشتن ِ چیزی شریک بشن و با هم کنار بیان. این دو تا هم به ناچار همین راهو انتخاب کرده بودن!

 

این عکس ِ زمان درگیری:

                   رایین و محمد

 

و این هم عکس ِ بعد از همزیستی ِ مسالمت آمیز!

                    رایین و محمد

 

* پی نوشت: مشغول ِ یه سری کار ِ طراحی هستم... اگر دیر به دیر میام از تنبلی یا بی معرفتیم نیست.. کارم زیاده و توانم کم... یه سر و هزار سودا... مامانم همیشه می گه: تو استاد ِ کارهای نا تمومی! راست می گه، به هر کاری سرکی می کشم و آخرش هم هیچینیشخند اما الان دارم برای یه سری از دوستان که سفارش داده بودن تقویم نوروزی ِ کودکانه طراحی می کنم... اینبار دیگه جدی ِ جدی هستم؛ ببینید: بازنده

راستی از فاطمه جون و نسرین جون عذر می خوام که کار نقاشی ِ کوچولوهاشون دیر شد... کار نقاشی یه کم زمان بره و البته رایین خوره ی مداد رنگی شده و به هیچ عنوان وقتی بیداره نمی تونم کار کنم... ولی دیگه برنامه ریزی مو طوری ترتیب دادم که تا نیمه ی اسفند هیچ کار ِ مونده ای نداشته باشم... نسرین جون زودتر عکس رو اوکی کن لطفامنتظرماچ

 

[ چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول