مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

          هورا                                    هورا                                         هورا

 

گفتیم محض تنوع هم که شده یه مسابقه راه بندازیم، یه کم روحیه مون عوض بشه.. اونایی که موافقن دستا بالامژه

خب حالا موضوع از چه قراره؟!

موضوع عکس کودکه؛ اونم از نوع با مزه ش!..  یعنی شما می تونید آدرس بامزه ترین عکسی که از کوچولوتون گرفتید رو برای ما در قسمت نظرات بذارید تا در مسابقه شرکت داده بشید...

پس موضوع مسابقه شد:

بامزه ترین عکس کودک شما

و اما مهلت ارسال عکس ها :  91/2/1  تا 91/2/10

لطفا عکس هایی رو بفرستید که خودتون گرفتید...

آدرس عکس رو به صورت خصوصی بفرستین، و اگه نظر دیگه ای دارین جداگانه ارسال کنید...

در ضمن کسایی که خودشون نی نی ندارن می تونن عکس نی نی های اقوام رو بفرستن...

شرایط رای گیری و جایزه ی برنده ی مسابقه، در چند روز آینده اعلام می شه...

+ زود دست به کار بشید... برای این مسابقه فقط کافیه سری به آرشیو عکسهای کوچولوتون بزنید...

+ همه ی عکسها در تاریخی که بعدا اعلام می شه، در یک پست جداگانه گذاشته می شن تا رای گیری شروع بشه...

+ برای آپلود عکس هاتون بهتره از سایت picofile یا persiangig استفاده کنید...

+ جایزه ی به یاد موندنی خواهید گرفت؛ مطمئن باشید!!!نیشخند

[ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

داشتم با دوستم تلفنی صحبت می کردم... در حین صحبت تصمیم گرفم دور و برم رو یه خورده مرتب کنم... کنترل ها و گوشی موبایلم رو از جلوی دست برداشتم و بعد.... در به در دنبال گوشی تلفن گشتم تا پیداش کنم و بذارم تا شارژ بشه!!! نیشخند

یکی دو دقیقه ای دنبالش گشتم و پیداش نکردم؛ بعد شروع کردم به تفکر تا با یه راه منطقی پیداش کنم!یول

به این فکر کردم که آخرین بار با کی حرف زدم و وقتی که حرف می زدم کجا بودم، درست همین موقع بود که فهمیدم ای بابا! اوضاعم خیلی خرابه!!! گوشی تلفن تو دستمه و دوستم پشت خطه و دارم باهاش صحبت می کنم!ابله

بله! دقیقا به همین تیزهوشی هستم که فکر می کنید!

 

پی نوشت: این اسباب بازی جدید رایینه:

       

خیلی دوسش داره.. آخه هم جذابه.. هم بچه گونه نیست و ابهت داره... هم راه می رهنیشخند

 

پی نوشت 2: بچم عطش گرفته این روزا! خدا نکنه یکی ( مخصوصا باباش) بره سمت یخچال! به سرعت نور خودشو به محل حادثه می رسونه و با التماس تقاضای جرعه ای آب می کنه! حتی اگه دو دقیقه قبل آب خورده باشه!!!

                       

[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

با عرض معذرت از همه ی دوستای نازنینم؛

یه چیزهایی هست که برای دل خودم می نویسم...

یه چیزهایی که نمی خوام کسی غیر از رایین بخونه و بدونه...

( بین من و تو ) عنوان پست هایی هست که شاید گاهی بنویسم، اما رمزش رو کسی نداره...

پیشاپیش از همه تون عذر خواهی می کنم...

 

[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

من ( رایین ) به شدت خطرناک شده می باشم! شیطان

اگر باور ندارید می تونید این عکس رو ببینید!... دیدید؟.. در موردش چی فکر می کنید؟ این جوش نیست! جای سوختگی هم نیست... این  انگشت مامانمه بعد از ارتکاب جنایت!نیشخند

بله! درسته! گازش گرفتم!...نیشخند

حالا وقتشه که ازم حساب ببریداز خود راضیگاوچران

 

راستی آخر هفته یهویی رفتیم سفر!

این هم رقص چوپانی من در سفر:

                        رقص چوپانی رایین   

                       

البته سر اون چوبی که تو دستمه، دست باباییه... من که هنوز نمی تونم وایسم..

 

                     

                  اینجا هم می خواستن ولم کنن رو نردبون، نتونستن!...

 

[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

                        

روزهای هشت ماه و نیمه گی رو پشت سر می ذاری و خوب طبیعیه که با مسائل جدیدی روبرو می شی...

مشکل ساز ترین مساله ی این روزای تو، متورم شدن دوباره ی لثه هاته...

داری دو تا دندون جدید در میاری و این برات مشکل ساز شده، کمی بی قرار شدی و کم اشتها، دندون های قبلی رو راحت تر درآوردی و ما منتظریم تا زودتر این دو تا دندون تازه هم دربیان و تو کمی آروم بگیری...

اتفاق جدیدی که این هفته برات افتاد درآوردن صداهای مختلف از قبیل دَ دَ و گَ گی بود...

ما کلی ذوق زده شدیم که با شنیدن این آواها، یه خورده صدای بچه گونه ی تو رو هم شنیدیم و صدای تو از حالت اژدها گونه خارج شدنیشخند

این سر پا ایستادن تو هم مشکلی اساسی شده برای من.. چون دیگه از دستت آروم و قرار ندارم تو خونه و همش باید پشت سرت راه بیفتیم تا نخوری زمین.. خونه ی ما هم پر از وسایل تیز و گوشه داره و من دیگه نمی دونم چی کار کنم با این معضلکلافه

راستی تو این هفته تولد دو تا بابابزرگات رو پشت سر گذاشتی... با تاخیر به هر دو تاشون تبریک می گم و براشون آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم سالهای سال سایه شون رو سر ما باشه..

           

 

پی نوشت: یه نگاه به این عکس بندازید! آخه کدوم بچه ای اینطوری از رخت پهن کن بالا می ره!!!  یعنی اگه حواسم بهش نباشه یک ثانیه ای خونه رو کن فیکون می کنه!اوه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دلم برای یه روزهای خاصی بیشتر تنگ می شه؛  به همین دلیل سعی می کنم اون روزها رو حفظ کنم... یه جورایی، به هر ترتیبی که هست...

یکی از ایام خاطره انگیز برای من، روزهای اول تولد توئه...

روزایی که نمی دونم چرا این چند وقته بیشتر یادم میفتن... تو اون روزا خیلی چیزها با همیشه فرق می کرد، و اون روزا شروعی بود برای بودن در کنار تو...

یکی از چیزهایی که منو خیلی یاد اون روزها می ندازه، این آهنگه... چرا که وقتی تو به دنیا اومدی ماه رمضون شروع شد و این تیتراژ برنامه ی روتین ماه رمضون بود...

امروز این آهنگو سیو کردم تو فولدر عکس های نوزادیت...

دلم می خواد حس اون روزها رو برای خودم نگه دارم...

مثل وقتهایی که بعضی از شیشه های خالی عطر رو نمیندازم دور، تا همیشه با بو کردنش یاد یه روزای خاصی از زندگیم بیفتم...

اینم یه جور مرضه! باشد که شفا یابیـــم!!!نیشخند

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خوب... با سفرنامه ی شماره ی دو در خدمت شما هستیم...

بعد از بازگشت از سفر اول، زندگیمون یه خورده دچار تلاطم شد... از نوع مواجش! البته دلیل تاخیر در سفر دوم این نبود؛ بلکه گیر نیومدن بلیط هواپیما برای مقصد (کرمانشاه) بود.. بعد از دو روز و به طور خیلی غیرمنتظره بلیط دار شدیم و حرکت کردیم... روز هشتم فروردین بود...

              رایین در فرودگاه

رایین برای بار دوم در طول پرواز دمار از روزگار همه ی مسافرا در آورد!!! انقدر جیغ و داد کرد که حتی کادر پرواز در فکر آروم کردنش بودن! چه کنیم دیگه! اینم این مدلیهنیشخند

تا روز سیزده بدر اونجا بودیم و به اقوام پدری رایین سر زدیم.. خیلی خوب بود دیدار دوباره ی خاله ها و عموهای پدری رایین... رایین هم نقل محافل بود و حسابی خودشو برای همه لوس کرد...

       رایین و عروسک غول پیکر!

بقیه ی عکسهاش رو می تونید در ادامه ی مطلب ببینید...

                     رایین و شکوفه ها

                                       حیاط خونه ی خاله ملک

 

* دلم می خواد انقدر صبر کنم تا ببینم چطوری از غوره حلوا می سازن!... الان دقیقا حسم همینه!

** به شانه ام زدی،   که تنهایی ام را تکانده باشی؟    به چه دل خوش کرده ای؟   تکاندن برف،    از روی شانه های آدم برفی؟   از گروس عبدالملکیان

                      


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

ما با تاخیر بسیار آمدیم برای نوشتن.. نوشتن مختصری از آنچه که در این 13 روز بر ما گذشت...

اول اینکه ما بهتریم... به لطف خدا اوضاع روحی و روانیمان بهتر شده و امید داریم که بهتر از اینها هم بشود! همچنان به لطف خدا امیدوار و به دعای دوستان محتاج...

دوم اینکه از لطف همه ی دوستان عزیز سپاسگذاریم و از داشتن عزیزانی مثل شما خرسند...

 

و اما سفرنامه ی شماره ی یک:

روز دوم فروردین حرکت کردیم به سمت گرگان و روز ششم فروردین برگشتیم... راستش حال و حوصله ی تعریف جزئیات سفر رو ندارم و احساس می کنم که ممکنه برای  شما هم کسل کننده باشه..

یه گزارش نیمه تصویری می نویسم تا جذابتر باشه...

اینجا بندر ترکمنه... رایین عاشق شترسواری شده بود و چنان از دیدن شتر ذوق می کرد که همه رو وسوسه کرد تا سوار شتر بشن... جا داشت یه پورسانت تپل از صاحب شتره بگیریم!!!

            شترسواری رایین

      رایین ترکمن می شود

 

بقیه ی سفر رو زدیم به جنگل... و همونجا بود که عکسهای هندی رایین خان و درخت ها گرفته شد!...

         رایین و درخت

                        رایین خان

 

و این رایین معتاد به تاب در جنگل:

      رایین در جنگل

 

این هم ژست مامان کشخیال باطل

      رایین

                  برای دیدن عکسهای دیگری از سفر اینجا رو کلیک کنید..

 

و بقیه ی عکسهای رایین در ادامه ی مطلب...

خوب... به زودی با سفرنامه ی شماره ی 2 برمی گردم... یادتون نره.. برام دعا کنید... شدیدا به انرژی مثبت نیاز دارم....

راستی؛ این هم رایین در روز اول سال! داشت یادم می رفت....

                   رایین در روز اول سال 91

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

راستش دوست ندارم اولین پست سال رو با این حل و احوال شروع کنم؛ اما چه میشه کرد؟ سال 91 اول کار یه زهر چشم اساسی ازم گرفته...

مسافرت خیلی خیلی خیلی خوب بود... جای همه خالی... اما از اونجایی که به ما نیومده زیادی خوش بگذرونیم الان اوضاعم خیلی به هم ریخته س.. برام دعا کنید....

امروز دوباره دارم می رم سفر.. فقط اومدم از همه ی دوستانی که لطف داشتن و تو این مدت تنهام نذاشتن تشکر کنم و از بقیه ی دوستانی که نشد بهشون سر بزنم و تبریک بگم معذرت بخوام..

گزارش سفر و عکسها باشه واسه وقتی که حالم یه خورده بهتر شد... فعلا یه عکس از رایین می ذارم.. تا بعد که برگردم و مفصل براتون بنویسم...

          

 

* ملیحه جان خیلی ناراحتم که دیگه وبلاگ نداری، فعلا مسنجر ندارم و امیدوارم به زودی یه نسخه ای که کار بکنه و ارور نده دستم بیاد و بتونم باهات در تماس باشم؛ دلم برات تنگ شده...

** یادتون نره برام دعا کنید... خیلی دلگیرم...

 

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول