مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

بعضی وقتا حواسمون به یه چیزایی نیست... منتظر چیزی نیستیم، اما یه هو سر و کله شون پیدا می شه... درست مثل دندون های مرواریدی تو...

               دندان مرواریدی رایین

                                 اون خط ریزه که زیر زبون رایینه دندونشه!!قلب

درسته عزیزم؛ دو روز پیش، بدون اینکه انتظارشو داشته باشم، لثه ی  تو رو لمس کردم و تیزی دندون خوشگلتو احساس کردم... قلب دیگه بزرگ شدی و باید یاد بگیری مسواک بزنی و نخ دندون بکشی!!تعجبخنده

البته از چند وقت پیش که آب دهنت راه افتاده بود و لباساتو کثیف می کرد، یه خورده شک کرده بودم. اما فکر کرم اگه به کسی بگم می گه ببین چه هوله! نیشخند من هم کل از فکرش اومدم بیرون! ام تو که شدیدا تو فکرش بودی مرواریدهای نازت رو در 4ماه و 21 روزگی به ما نشون دادی بغل     ببین، دیگه داری بزرگ می شی.. اگه راه بری و دو سه کلمه بگی و قول بدی در اسرع وقت سبیل در بیاری برات آستین بالا می زنم!!!تعجبقهقهه

البته ما شوخی نمودیم، شما لطف کنید جدی نگیرید!مشغول تلفن

اینکه می گم داری بزرگ می شی جدی می گما!! آخه وقتی قل می خوری بیشتر روی دستات می مونی و تلاش می کنی تا به سمت جلو حرکت کنی... یه کار دیگه هم یاد گرفتی، شیشه شیرتو خودت دست می گیری!!!تعجب البته بعضی وقتا چشمک اینجوری!

               

امروز هم مامان پوران (مامان بابایی) برات آش دندونک درست کرده... من هم کمی مخلفات اضافه کردم تا یه کم خوشحالی کنیم... خوب با داشتن دسته گلی مثل تو باید هم خوشحالی کرد...بغل

 

                    

                              جشن دندونک شماره 1

 

 

پی نوشت 1: دیروز مامان پوران برات گوشت کباب کرد تا گاز بزنی و لثه ات آروم بشه... اما تو که زرنگ تر از این حرفا هستی، به جای گاز گرفتن، لیس می زدی و مزه مزه اش می کردی!!!خنده

پی نوشت 2: دندون کوچولوی ریزت خیلی تیزه!!!استرسبرای اولین بار خوشحالم که خودم بهت شیر نمی دم!!نیشخند

پی نوشت 3: داری به 5ماهگی نزدیک می شی... هم خوشحالم، هم ناراحت از گذر این روزها.... کاش می تونستم تمام لحظه هات رو ثبت کنم... با تمام شوقی که برای دیدن رویش تو دارم، هراس مسئولیت بزرگ پروروندنت یه لحظه آرومم نمی ذاره... کاش خدا کمکم کنه تا بتونم از تو فرشته ی آسمونی، یک انسان به معنی واقعی کلمه، و یک مرد واقعی بسازم.... آمیـــن... خیال باطل

 

     

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سالهای پیش دوست عزیزی داشتم که دیگر ندارمش...  روزهای خاکستری، انسانهای خاکستری، حوادث خاکستری، تقصیرهای خاکستری... همه ی اینها او را از من گرفتند و پس از آن، روزهایی بدون او و خاکستری...

هر گوشه از قلب انسانها، به چیزی تعلق دارد و در نبودن آن چیز، به حفره ای می ماند که هیچ چیز نمی تواند آن را پر کند... گاه به مرگ انسانها زودتر از نبودنشان عادت می کنیم... اما گاهی انسانهایی هستند که تا ابد نمی توان به نبودشان عادت کرد... کسانی که با هر بار به خاطر آوردنشان، سیل اشک از چشمانت جاری می شود و درد از دست دادنشان و خاطره ی خوبی هایشان قلبت را به درد می آورد... کسانی که هر چند شب یکبار به خوابت می آیند، کسانی که حتی نمی دانی کجایند، تمام زندگیت سرشار از نشانه های آنهاست، با شنیدن یک موسیقی، بوئیدن عطری خاص، گذر از یک خیابان خاص، حتی نوشیدن قهوه و ... به یادشان می افتی و .... آه!

برایشان می نویسی و می دانی که هرگز نمی خوانند... نوشته هایت را می سوزانی و اشک می ریزی، دلتنگ می شوی، دلتنگ می شوی، دلتنگ می شوی....

به قول حمید مصدق:

کاهش جان من این شعر من است،     آرزو می کردم،    که تو خواننده ی شعرم باشی،   راستی شعر مرا می خوانی؟    نه، دریغا هرگز...   باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی،  کاشکی شعر مرا می خواندی...

 

این ترانه تقدیم به مخاطب این پست، گر چه می دانم که هرگز  نخواهد شنید...

 

 

پسرم؛ رایینم، به این چند دلیل دلتنگی هایم را برایت نوشتم:

- اگر روزی کسی را دوست داشتی، و دانستی که لایق دوست داشتن است، تمام تلاشت را بکن که حفظش کنی... در این راه از هیچ چیز دریغ مکن و بدان که هر چقدر از خود گذشتگی کنی، همانقدر کمتر پشیمان خواهی شد...

- اگر روزی دانستی که دوست داشتن تو به او آزار می رساند، منتظر نمان تا تو را پس بزند... باعث آزارش مشو و بگذار و بگذر.....

-هرگز برای خودت کسی را مخواه، زیبایی عشق به آن است که بدانی عشق تو به طرف مقابل انرژی می دهد... اگر عکس این باشد، هرگز خود را نخواهی بخشید..

و در آخر، هرگز مگذار  درمورد علت رفتارت در تردید بماند، همه چیز را روشن کن، تا هیچ سوء تفاهمی پیش نیاید و گره باز نشده ای در میان نباشد...

 

 

پی نوشت 1 : این روزها عجیب دلتنگم.. گویا غبار زمان هیچ چیز را از دل من پاک نمی کند...

پی نوشت 2: دلم می خواست هزاران شعر و موسیقی دیگر در این پست بگذارم... اما نمی شود...

پی نوشت 3: منظورم از دوست داشتن، همه نوع آن است.. دوست داشتن یک دوست، یکی از اعضای خانواده یا یک معشوق... فرقی نمی کند...

پی نوشت 4: می خواهم حال و هوایم را کمی عوض کنم؛ چند خطی از رایین می نویسم:

-دیشب که لپ تاپ روشن بود و من چند لحظه ای حواسم نبود، رایین به سمت آن چرخید و حدس بزنید که چه کار کرد؟!!!

اصلا فکرش را هم نمی کردم در آستانه ی 5 ماهگی شروع به فعالیت از نوع اینترنتی بکند!!! ( چقدر با دقت موس را در دست گرفته!!!)

 

                  رایین در حال خواندن وبلاگش!

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

               

                  

رایینم، دلبندم؛ درود بر تو...

این روزها، روزهای یادآوری خاطرات من است... سال قبل در چنین روزهایی یک ماه و نیم از حس زیبای مادر شدن من می گذشت... در چنین روزهایی بود که از حضورت اطمینان یافتم؛ در چنین روزهایی بود که وجود تو باعث تحولات اساسی در من شده بود و احساساتی متفاوت را تجربه می کردم...

گرسنگی تمام روز فشار زیادی به من وارد می کرد اما من نمی توانستم چیزی بخورم!! تمام روز را با مقدار نا چیزی آجیل و میوه جات سپری می کردم و به راستی با تمام شیرینی هایش روزهای سختی بود...

تو آنروزها پا بر روی این سیاره ی خاکی نگذاشته بودی و هنوز آسمانی بودی...  هنوز مفهوم زیبایی ها و زشتی های دنیا را نمی دانستی، هنوز  نمی دانستی عشق چیست؟ دروغ چه رنگی است؟ محبت چه عمقی دارد؟ کینه چه بوی تعفنی می دهد و ... البته شکر خدا هنوز هم نمی دانی....

اما دلبندم، روزهایی که قرار بود برای ما مثال نزدنی باشد و با آرامش کامل سپری شود، آنروز ها به دلایلی کمی ابری و دلگیر بود... من که تمام آزویم این بود که نه ماه مایه ی آرامش تو باشم و نگذارم آب در دلت تکان بخورد، خود پر بودم از دلهره و تشویش...

آدمها گاه به عمد و گاه به سهو، مرتکب اشتباهاتی می شوند که جبرانش خیلی دشوار است... حتی برای ابراز ناراحتی ها هم گاه لازم است صبر کنی، تامل کنی و ناراحتی ها را در شرایط بهتری عنوان کنی، اما گاه همه چیز دور از تصور اتفاق می افتــد... بگذریم... این روزها کمی دلتنگم و ببخش اگر سهم تو از دلتنگیم این چند سطر شد... به قول دوست عزیزم  مادموازل مری ،  (برای درک کردن، خواندن کافی نیست... گاهی شنیدن بهترین راه انتقال احساس است...)

 

و اما خلاصه ای از این روزهای تو؛

از وقتی که از سفر برگشته ایم برای خوابیدن بیشتر از قبل بی قراری می کنی و خواباندنت سخت تر شده... بیشتر قل می خوری و تلاش بیشتری برای کشیدن خودت به سمت جلو می کنی... دو سه شب است که صدایت کمی گرفته و بابا امیر فکر می کند که گلو دردش را به تو منتقل کرده... ولی به نظر من گرفتگی صدایت در حد گلو درد نیست، جزیی تر است...

ساعات بیداری ات بیشتر شده و بازیگوش تر شده ای.. همچنان به خوردن اسباب بازیها، لباسها و پتویت علاقه ی زیادی داری!! الیته سرگرمی جدید تو کشیدن موهای پس گردن من است!!!تعجب به دالی بازی هم علاقه ی بیشتری نشان می دهی....

                    

                 

زیبای من؛ دنیا هنوز برای تو به کوچکی وجود نازنین توست... هنوز دنیای تو، محیط اطراف توست و بزرگترین اندوهت، گرسنگی یا خواب تو... از خدا می خواهم شادی هایت را در زندگی چندبرابر سازد و تو را و تمام کودکان این کره ی خاکی را از پلیدی ها و نا آرامی های زندگی دور نگه دارد...  آمـــــــین...

   

      یارب ابن نوگل خندان که سپردی به منش

                                                       می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستــای گلم؛ بغل

با تاخیـــر زیاد ایام محرم رو تسلیت می گم...

یک هفته غیبت داشتم، کاملا موجه! رفته بودیم دیار همسر خان!! کــرمانشاه. نه که تو مملکت گل و بلبل منتظریم تا یه تعطیلی وسط هفته بخوره و اول و آخر هفته رو هم بچسبونیم تنگش و برو که رفتیم، خوب ما هم رفتیم دیگه... اولین بار بود که ایام محرم رو تو این شهر سپری می کردم و خیلی با اینجا فرق می کرد... رایین هم اولین دهه ی محرمش رو پشت سر گذاشت...

از مقدمات سفر بگم که خوب یه دفعه پیش اومد و مقدمات خاصی نداشت... روز شنبه فهمیدم که یکشنبه قراره بریم.. ولی مریض بودم و مثل جوجه های مریض یه گوشه کز کرده بودم... به همین دلیل یکشنبه صبح شروع کردم به جمع و جور کردن... مامانم یه لباس خوشگل واسه رایین بافته بود که رفتم از خشکشویی گرفتمش و لباس سقائی و بقیه ی وسایلش رو هم جمع کردم و نزدیک ظهر آماده بودم... ( قرار بود بعد از ناهار بریم) اما رفتنمون تا ساعت 12 شب به تاخیر افتاد!

به هر ترتیبی که بود آخر شب به همراه مامانی بابا و بابایی بابا و عموی رایین راه افتادیم و نزدیکای ساعت 6 صبح رسیدیم... رایین برای اولین بار خونه ی خاله ها و عمو های بابایی مهمون بود و همه از دیدنش خوشحال شدن.. 

روز عاشورا رایین لباس سفید پوشید و رفتیم بیرون.. اینم عکسش:

 

                              

 

سفر خوبی بود اما رایین که فکر می کنم کمی آب به آب شده بود زیاد بالا می آورد و قبل از خواب خیلی بی قراری می کرد! در ضمن یه کار جدید هم تو این چند روز یاد گرفت و اون غلت زدن تو خواب بود!! تشویق 

 

مژهعکسهای بیشتر در ادامه مطلبچشمک

 

پی نوشت 1: اه اه اه! گند بزنه این فوتبال رو که دیگه حتی دیدنش فایده نداره چرا که از قبل می شه حدس زد آخر بازی نتیجه چیه!!! سبز آخه 3بار باخت پشت سر هم قابل بخششه؟قهر

پی نوشت 2: امروز یکی دیگه از بچه هامو شوهر دادم!!! تعجب نکتید منظورم یکی از  تابلوهای نقاشیمه!!! عکسش رو تو ادامه مطلب می تونید ببینید... چشمک


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام رایین عزیزم؛

امروز جمعه است و تو از همیشه زودتر بیدار شدی... بابا امیر هم رفته سر کار و من و تو تنهاییم... تو به شدت از حرکت تازه ای که یاد گرفتی خوشت اومده و مدام تکرارش می کنی ( در 125 روزگی - 4 ماه و 4 روزگی - غلت زدی)  و من باید تمام حواسم به تو باشه که یه وقت چیزی جلوی دهنت رو نگیره یا از اینکه روی دستات تکیه کردی خسته نشی!! مژه به قدری از این حرکت خوشت اومده که حتی موقع عوض کردن پوشک می چرخی و نمی ذاری من عوضت کنم!!! چشمک 

همینطور این روزها به بازی کردن توی تختت علاقه ی بیشتری نشون می دی و مدت بیشتری رو توی تخت خودت سپری می کنی... البته به شرط اینکه آویز تختت مشغول نواختن باشه تا حوصله ی جناب عالی سر نره!! حتی دو شب پیش در حالیکه مشغول بازی بودی و من و بابا امیر هم سرمون تو لپ تاپ بود و حواسمون نبود، بعد از اینکه کلی بازی کردی و فر خوردی، خوابت برد و این اولین شبی بود که بی سر و صدا و بدون نیاز به کسی خوابیدی... بغلقلب

دیگه اینکه به دو تا از عروسک هات خیلی بیشتر از قبل علاقه مند شدی و مدام باهاشون سر و کله  می زنی! یا اینکه می خوریشون!! دست خوردنت هم که دیگه داستانیه!

                         رایین در حال بازی با عروسک محبوبش

                                    رایین در حال خوردن دست

یکی دو ساعت پیش که مشغول بازی با همون دو فقره عروسکت بودی، فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم سراغ کمدت تا یه نظم و ترتیبی بهش بدم... دیدم که به به! دیگه جایی نمونده تو کمد از دست لباسای شازده! به همین دلیل طی یک اقدام ضربتی! لباسهای کوچک شده رو بیرون ریختم و گذاشتم کنار تا هم یه جایی باز بشه واسه نفس کشیدن لباسهات، هم اینکه یه سری از لباساتو بدیم به کسایی که استفاده می کنن... ببین تو چهار ماه چقدر لباس خراب کردی؟!!! تعجب(عکس لباسهای مذکور در ادامه ی مطلب)

راستی،  از دو روز پیش خوردن حریره بادام و فرنی رو شروع کردی... فعلا در حد چند قاشق کوچولو... تا آروم آروم عادت کنی و دیگه شروع کنی به خوردن غذاهای خوشمزه...خوشمزه

از خوابیدنت چی بگم که ماجراها داره!!! اول چشمات قرمز می شه و شروع می کنی به مالیدن چشمات با دست.. بعد غرغر کردن ها شروع می شه و بعد باید روی پای من دراز بکشی... دقیقا تو همین مرحله اس که داد و فریادت بلند می شه و با انواع و اقسام روش ها از قبیل سوت زدن، سر و صدا راه انداختن، دست زدن و ... شما کمی ساکت می شی و بعد نوبت لالایی مورد علاقه تونه حضرت والا!... بعد کم کم به خواب می ری...اوه

                خواب   برای شنیدن لالایی مورد علاقه ی رایین اینجا را کلیک کنید  خواب

 

خوب دیگه... شرح بقیه ی کارهات باشه واسه بعد... همینم کلی طول کشید تا نوشتم! (به توضیحات مراجعه شود)

 

 

توضیحات:

1- نوشتن این پست از ساعت 11 صبح امروز شروع و تا همین الان ادامه داشته است!!!تعجب

2- دلیل این به طول انجامیدن بدین شرح می باشد:

من می نویسم، رایین بیدار می شود.. من رایین را کیش پیش می کنم.. بابای رایین می آید... او با لپ تاپ بازی می کند... من با رایین... رایین می خوابد، من ناهار می پزم... ناهار می خوریم، رایین بیدار می شود... من سر درد می گیرم، رایین بی قراری می کند و .... باز هم خدا رو شکر که پست امروز بالاخره این ساعت از شب آماده شد!!!

 نکته* : داشتن یه پسر خوشگل شیطون این برنامه ها رو هم داره دیگه!!!چشمکقلب

 

 

 

پی نوشت: تنها یک نفر بود که هرگز تنهایم نگذاشت؛ دلتنگی تو...

پی نوشت 2:  آه اگر روزی چشمانم زبان به گلایه بگشایند!.....

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

هوا به شدت برفی و یخ زده است... اما نه به اندازه ی دل من!

دلــــم یخ زده ... توضیح ندم خیلی بهتره..  در مورد حال و احوالم فقط یه جمله می نویسم:

                        یا رب روا مدار گدا معتبر شود....

بگذریم...

 

رایین پنج شنبه ای که گذشت چهار ماهه شد... تولد چهار ماهگیت مبارک عزیزم...بغل

در عین حال اون روز تولد دخترخاله ی خودمم بود... به همین مناسبت نهار دعوت داشتیم خونه ی خاله... شب هم نامزدی دختر عمه ام بود.. باید می رفتیم خونه ی عمه، خلاصه که سرمون حسابی شلوغ بود... رایین هم کم نذاشت و شب تو مراسم نامزدی مدام بیدار بود و با دقت به همه نگاه می کرد!! البته این دومین نامزدی ای بود که رایین بعد از تولدش می رفت.. اولیش نامزدی پسرعمه ی باباییش بود که دو هفته پیش رفتیم...

این عکسا رو صبح تو تولد ازش گرفتم...

 

              

                                              قلب

                   

                              رایین و دایی جونش متین

 

و اما امروز؛  صبح که رایین بیدار شد سرفه می کرد... آخه خونه مثل یخچال شده بود... من هم زنگ زدم مامانم اومد دنبالمون و رفتیم دکتر. شکر خدا دکتر گفت که زیاد مهم نیست و یه کوچولو مراقبت می خواد که سردش نشه... بعد از اینکه از مطب اومدیم بیرون، نوبت درمانگاه بود برای واکسن!!! ناراحت اوفش کردن طفلکی رو!!! گریه

ظهر معلوم بود درد داره، گریه می کرد. ولی الان یه خورده تب داره... ولی جزئیه... دعا کنید زودی بهتر شه... مژه

 

 عکسهای دیگری از رایین در ادامه ی مطلبهورا

 

روز بعد اضافه شد:

چشمتون روز بد نبینه! دیشب تا صبح نخوابیدیم!‌ رایین تب داشت و بی قرار بود... اصلا نتونست بخوابه... تازه حدود ساعت 5بود که یه چرتی زد و دوباره 6.30 بیدار شد.... بعد دوباره بعد از نیم ساعت خوابید تا 9 صبح... ولی نذاشت من بخوابم! ناراحت الان می تونید تصور کنید که در چه وضعیتی هستم!!! خمیازه

اما خدا رو شکر الان خوبه.. یعنی داره بهتـر می شه!!‌ طفلی به خاطر یه واکسن چه مصیبت ها که نکشید!!!ابرو


ادامه مطلب
[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول