مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

خدا نکنه آدم بیکار باشه و حوصله اش سر رفته باشه و حوصله ی یه سری از کارها رو هم نداشته باشه، بعد بشینه پای تلویزیون و بخواد یه برنامه ای چیزی ببینه!

اونوقته که مبتلا به چیزی مشابه سرگیجه می شی! انقدر که شبکه ها رو بالا و پایین می کنی و چیزی نمی بینی جز برنامه های تکراری مثل:

1-  اخبار (از نوع تعقیب اوضاع اقتصادی و اجتماعی امریکا و کشورهای اروپایی + اوضاع فلسطین و یه سری کشورهای عربی + وضع هوا و اوضاع نابسامان فوتبال) کلافه

2- انواع برنامه های کارشناسی  پزشکی، اجتماعی، ســـیاسی، مذهبی، خانوادگی و ... ( تشکیل شده از یک عدد کارشناس+ یک عدد مجری که مدام سر تکان می دهد و اخطار می دهد که وقت برنامه کم است!)خنثی

3- سریال های آبگوشتی که اکثر آنها در پایان اسم خود پسوند جمع دارند یا یک اسم مکش مرگ من دیگر و عمدتا ساخته ی جناب آقای  ـهیلی زاده و سایر همکاران می باشند! ( فاصله ها - دلنوازان - ستایش و ...) + فیلم های سینمایی دست چندم خارجی و ایرانیسبز

4- انواع برنامه های روتین که در آنها انواع نکات خانه داری، پخت و پز، ساخت گل( چینی،  پارچه ای،  بافتنی، و... ) ، خیاطی و ... هر روزه تکرار می شودخمیازه (با  تشکر ویژه از آقای شجاعی مهر! و جناب دکتر نظری { که زحمت کشیده، دکترا گرفته اند که کنار دست آشپز برنامه بایستند} )

و .....

 

خلاصه که حسرت به دل چند تا برنامه ی درست و حسابی موندیم که یه کم حالمونو جا بیاره!!! ناراحت

البته چند تا برنامه هست که جا داره ازشون اسم ببرم که جزو لیست بالا محسوب نشن...

1- رادیو 7  ،  صبحی دیگر(بعضی روزا)  و حوالی 7  و مشاعره (به شرط اینکه تکراری نباشه)از شبکه آموزش

2- وضعیت سفید ( که دیگه ته کشید!)  ، برنامه هفت (به شرط اینکه سفارشی نباشه و مهمون هاش خوب باشن ) و 90 (بعضی روزا) از شبکه 3

3- اردیبهشت از شبکه 4

فعلا چیز دیگه ای یادم نمی آد!

 

 

*** پی نوشت 1:  این عکسو الان از رایین گرفتم.... خوابه عزیز دلم!

 

          

 

                                              قلبماچقلب

 

 

 

**** پی نوشت 2: در حال وبگردی به تصاویر جالبی برخوردم که خیلی بامزه بود... یه شامپانزه در حال شیر دادن به یه توله ببر در یکی از باغ وحش های تایلند! عکس هاشو می تونید در ادامه ی مطلب ببینیدقلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

امروز من و رایین رفتیم خونه ی یکی از دوستای رایین مهمونی..  این دوست رایین که اسمش محمده الان چهار ماه و نیمه است‌، یعنی حدود یک ماه از رایین بزرگتره...

من و مامان محمد جون، که اسمش افسانه اس، از وقتی که هنوز مدرسه نمی رفتیم با هم دوست بودیم...  شاید بعد ها این دو تا نی نی هم دوستای نزدیکی شدن، کسی چه می دونه!! مژه

اول که محمد بیدار بود و رایین خواب! بعدش رایین هم بیدار شد و کمی با هم بازی کردن.. کمی که گذشت هر دوشون آهنگ خواب زدن و شروع کردن به بهونه گرفتن! تصور کنید، دو تا کوچولوی بهونه گیر خواب آلود! چه شود! تعجب

                  محمد و رایین     

               

 

 

پی نوشت:  دیشب دوباره فیلم شبهای روشن (فرزاد مؤتمن) رو دیدم... برای چندمین بار... چرا انقدر دوسش دارم؟!!  عکسهای مربوط به فیلم رو می تونید در ادامه مطلب ببینید...

                       

                       


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

امروز روز بزرگیه... عید سعید غدیر... اول باید به همه تبریک بگم...

دوم اینکه دیشب اصلا نخوابیدم... تا نیمه های شب که رایین بیدار بود و منم کنارش، وقتی که خوابید این من بودم که دیگه زده بود به سرم... آه... یاد چه چیزهایی که نیفتادم... از تلخی آدمهایی که تو خودشون و دنیای خودشون گم شدن بگیر تا شیرینی آدمهایی که الان تو دنیای ما و کنار ما نیستن و جاشون خالیه....

روزگار عجیبیه.... دلتنگی و بغض یه وقتایی می آد سراغ آدم که اصلا انتظارشو نداری... اینم از عادت های انسانهای خودآزاری مثل منه! کاریش هم نمی شه کرد!

در همین راستا یکی از شعرامو می نویسم که شاید گویای حال و هوای دیشب باشه:

 

                  گوش کن،

                 قصه دارد به انتها می رسد؛

                 همه شنیدند ، خندیدند و رفتند و حالا،

                 نوبت ماست که دوباره غصه ی به خانه نرسیدن کلاغ را بخوریم....

[ سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

گرگ شنگول را خورده است...

گرگ منگول را تکه تکه می کند؛

 

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است...

 

گروس عبدالملکیان

[ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

عجب هوایی بود امروز! باورت می شه؟ برف، وسط آبان ماه، اونم تو تهران....

انقدر ذوق مرگ بودم که اول صبح بغلت کردم و زدم بیرون! البته با تجهیزات! تو هم بدت نیومده بود؛ بابایی باهات حرف می زد و تو می خندیدی و صداهای مختلف در می آوردی... نا گفته نماند که بیرون زدنه دلیل هم داشت؛ کله پاچه خوران در منزل مامانی... خلاصه که برف و کمی سرما و یه پسر خوش خنده و کله پاچه ی داغ اول صبح... به قول شاعر، تا باد چنین بادا...!

راستی قهقهه ی عالی مستدام!... به اطلاع برسونم که دو شب پیش برای اولین بار با صدای بلند خندیدی و ذوق زده شدیم... مهمونی رفته بودیم خونه ی مامان جون(مامان بابا) و ساعت یک نصفه شب در حالیکه من از خوابیدنت نا امید شده بودم، شروع کردم به تکون دادنت و توی تاریکی شب یه هو شنیدم که با صدای بلند می خندی!!! البته خنده هم داشت! یه مامان خواب آلود و مستاصل با چشمای پف کرده و یه پسر شیطون!! خلاصه که از سایلنت دراومدن خنده هات مبارک...

بگذریم... اگه همینطور برف بباره و کمی از سوز هوا کم بشه، فردا می ریم تو حیاط و برات یه آدم برفی خوشگل درست می کنم .... می بوسمت آدم برفی کوچولوی من... قلب

 

                                     آدم برفی کوچولو!!!

 

 بعدا نوشت: برف اومد ولی سوز هوا کم نشد!‌ شانسه داریم؟ آدم برفی باشه واسه بعد!....

بعدا نوشت2: برای بهناز عزیز: سیسمونی رایین

[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

این روزها روزهای تحولات اساسی می باشد!!!

تیتر عجیبی شد! ‌اما واقعیت داره.. راستش می خوام  این اوضاع آشفته ی  بعد از به دنیا اومدن نی نی رو کمی سر و سامون بدم و تمرین کنم تا در کنار رسیدگی به رایین بتونم یه خرده فعالیت های مفید هم داشته باشم... البته نیازمند یاری سبز رایین!‌  هستم تا یه ساعتهایی از روز پسر خوبی باشه و بدون گرفتن بهونه لالا کنه تا کمی وقت آزاد داشته باشم و بتونم برنامه ریزی کنم...

در یکی از پست های قبل نوشتم که بعد از دو سه ماه درگیری با تازگی های امور مقدس بچه داری، تصمیم گرفتم دوباره برگردم سمت کتابخونه ام و دلی از عزا در بیارم... این شد که رفتم سراغ  کتاب فرانی و زویی از سالینجر ( نویسنده ی موفق ناطور دشت)

کتاب زیبایی است که درگیری های ذهنی افراد نسبت به عرفان، تفکر و زندگی رو بیان می کنه و فیلم ایرانی پری ساخته ی مهرجویی اقتباسی از این داستانه... فیلم پری رو خیلی سال پیش دیدم و الان جزئیاتش یادم نمی آد... ولی تا اونجایی که یادمه پری رو نیکی کریمی بازی می کرد که برداشتی از شخصیت فرانی هست. همینطور علی مصفا، خسرو شکیبایی و فرهاد جم تو این فیلم بازی می کردن... برعکس خیلی از فیلم های اقتباسی ایرانی که اکثرا خوب از آب در نمی آن این یکی رو دوست داشتم و سکانس های زیبایی از فیلم در ذهنم مونده. شاید خیلی از ما تا به حال درگیری های پری یا همون فرانی، تجربیات داداشی و روزمرگی های لین رو تجربه کرده باشیم... حالا که فرانی و زویی رو خوندم وسوسه شدم یک بار دیگه برم سراغ پری...

[ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

فرشته ی من، یه جمعه ی زیبای بارونی رو پشت سر گذاشتی...

دیشب از نیمه های شب بارون شروع کرد به باریدن. صبح هم بابایی نرفت سر کار و کنار ما بود... با هم رفتیم بیرون کمی قدم زدی و زیر بارون نم نم، برای اولین بار قطره های زیبای بارون رو حس کردی... البته نذاشتم که زیر بارون خیس بشی، فقط در حد چند قطره، برای تجربه کردن...

الان یک ساعتی از نیمه شب گذشته و تو مثل یه فرشته ی آسمونی تو گهواره ات لالا کردی و بارون همچنان می باره... شبت به خیر عروسکم... 

                                

                                   وای، باران، باران.....

                                   شیشه ی پنجره را باران شست...

                                   از دل من اما،

                                   چه کسی نقش تو را خواهد شست؟...

 

             

پی نوشت:

این مجموعه رو تازه برات دانلود کردم. آهنگ های شاد زیبایی داره.. عکسشو می ذارم تا دوستات هم اگه دوستش دارن برن سراغش!

                                             

                                             ترانه های کودکانه (از بدو تولد)

[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

قلبهوراقلب ........ رایین سه ماهه شد........قلبهوراقلب

البته دو روز پیش! خجالت

برای گذاشتن عکسهای سه ماهگیش تاخیر داشتم که دلیلش بی حالی و یه خورده مریضی بود... دو سه روزه که کمی ضعف و سر گیجه دارم.. فکر کنم دوباره کم خون شدم.. این عکسها رو هم با حال نه چندان روبه راه از خودم در کردم! البته بد از آب در نیومد!...

اول بردمش حمام، که کلی ذوق کرد و سر حال اومد، بعد به کمک خواهری کمی دور و برشو جینگیلی مستون کردیم و شروع کردیم به عکس انداختن ... نتیجه اش شد این عکسها:

                            

                   

                   

                              

[ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول