مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

سه روز دیگه رایین سه ماهه می شه و این از رفتارش کاملا مشخصه..  ساعت های بیداریش کمی بیشتر شده . به محیط اطرافش توجه بیشتری می کنه و آدمها رو با دقت بیشتری نگاه می کنه. وقتی کسی باهاش صحبت می کنه بعد از مدتی حالت لبهاشو عوض می کنه و شروع می کنه به درآوردن صداهایی مثل خ خ خ  یا گ گ گ  . یا اینکه لبخند می زنه و با دهن باز حالت کسی رو به خودش می گیره که ذوق کرده! این یعنی اینکه با اون آدم ارتباط برقرار کرده!

یکی دیگه از حالات تازه اش اینه که به دستهاش توجه بیشتری داره و به اشیاء چنگ می زنه و می خواد اونا رو بگیره.. مثلا دستش رو به طرف جغجغه اش می بره یا به مدت طولانی به دستهاش نگاه می کنه. جغجغه های کوچکی رو که روی مچ دستش می بندم خیلی دوست داره... همینطور لباسش رو میگیره و به سمت دهنش بالا می کشه! این یکی از سرگرمی های جدید مورد علاقه شه!  همچنین وقتی آینه جلوش می گیرم یا عکس نوزاد های تو کتابا رو نشونش می دم و براش شعر می خونم کلی ذوق می کنه...

              

از تغییرات دیگه اش محکم تر شدن عضلات گردنشه. وقتی روی پام به صورت نشسته قرار میگیره گردنش رو نسبتا صاف نگه می داره، البته هنوز یه خورده لق می زنه! به رو خوابدن رو خیلی دوست داره و مرتب زبون درازی می کنه! از حموم کردن هم بیشتر از قبل لذت می بره و حتی اگه بد اخلاق باشه تو حموم آروم می شه...

 

               حالت خواب مورد علاقه ی رایین

               رایین در حال زبون درازی

 

چقدر خوشحالم که سه ماهگی واکسن نداره و این ماهگرد  رو می تونیم با دلی خجسته جشن بگیریم!

[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

امروز همینطوری و کاملا ناگهانی  تب شعرم زد بالا.. شاملو خوندم و سعدی و کمی هم اخوان ثالث و در آخر هم فروغ..

با صدای بلند می خوندم و رایین هم با دقت فراوان گوش می داد... یه جوری که فکر می کردی واقعا می فهمه چی می خونی... شاید هم می فهمه!‌ کسی چه می دونه!متفکر

این روزها احساس می کنم یه کم از کتابام فاصله گرفتم.. خوب یه جورایی با این وروجک وقت زیادی هم نمی مونه که برم سراغ کتاب.. اما همین حالا عزمم رو جزم کردم که دوباره برم سراغشون و یه یادی ازشون بکنم... ایده ی دیگه ای که به ذهنم رسید این بود که یه گزارش کوتاهی از کتابی که می خونم رو اینجا بذارم... البته می دونم که در مورد همه ی کتابها نمی شه نوشت، ولی سعی خودمو می کنم، یا شاید یه جمله ی قشنگ از هر کتاب انتخاب کنم و واسه رایینم بنویسم... این هم یه مجموعه ی قشنگ می شه واسه رایین...

واسه امروز یکی از شعرهای فروغ رو می نویسم..

    من از نهایت شب حرف می زنم

    من از نهایت تاریکی

    و از نهایت شب حرف می زنم

    اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

    و یک دریچه که از آن

    به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم....

[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستای گلم.... چشمک

چند روز پیش برای اولین بار به همراه رایین کوچولو به یه مسافرت سه روزه رفتیم که با حضور این کوچولوی دو ماه و نیمه سرشار از ماجرا بود! 

این اولین مسافرت رایین بعد از تولد بود. البته قبل از تولدش دست کمی از مارکوپولو نداشت و در طول 9ماه، چهار یا پنج بار (دقیقا یادم نیست) به سفر رفته بود..

البته قرار بود یکی دو هفته ی دیگه بریم سفر. همینطور قرار بود که مقصد سفر جای دیگه ای باشه ، اما کاملا  اتفاقی برنامه عوض شد و یکدفعه سر از جای دیگه ای در آوردیم. اصولا و اساسا ما عادت داریم که همینطوری یهو دست به اقدامات غافلگیر کننده بزنیم! بگذریم، و اما یه گزارش از این سفر:

 

اپیزود اول (مقدمات سفر)

 تقریبا عصر روز پنج شنبه بود که برنامه ی سفرمون قطعی شد. من بیرون بودم و نشد که برم وسایلمو جمع کنم. شب هم که رفتم خونه امپراطور کوچک بیدار بود و من هم در اختیار ایشون. صبح روز جمعه با خودم گفتم که به موقع همه چی رو آماده می کنم تا خیالم راحت باشه و اعصابم آروم. اما از اونجایی که همه چی آرومه و من زیادی خوشحالم، همسر خان هوس کرد جمعه به مکتب بره و رفت سر کار، پسری هم اون روی سکه رو نشون داد و تا نزدیکای ظهر نق زد و آروم نگرفت‌، خواهری هم خونه نبود که بیاد و به دادم برسه! همسر خان که اومد، دوی ماراتن من به دور خونه شروع شد. یک ساعت بیشتر وقت نداشتم و خودتون تصور کنید که تو این یه ساعت من چطوری وسایلمون و خودم و پسری رو آماده کردم و دویدیم دم در. آقای پدر هم اومده بود دنبالمون تا ما رو برسونه فرودگاه و کلی منتظر شد...

خلاصه هر طور که بود راه افتادیم ....

                         رایین در راه فرودگاه  

 

اپیزود دوم ( آخیش بالاخره رسیدیم!)

بعد از انتظار تو فرودگاه به خاطر تاخیر یک ساعته و مدام کیش پیش کردن نی نی واسه اینکه بیدار نشه و تحمل کردن سر و صدا و ادا اطوار مسافرای صندلی جلو که حسابی گلاب به روتون نا حسابی بودن، بالاخره رسیدیم کیش. به محض اینکه پامون رو از هواپیما گذاشتیم بیرون یک معادله ی دو مجهولی تازه به وجود اومد. اینجا گرمه یا سرده؟ البته که هوای بیرون معتدل و کمی گرم بود. اما چی بگم از محیط های سر بسته ( مثل سالن فرودگاه، یا مراکز خرید و ... ) که با کولرهای گازی به دمای انجماد رسیده بود!  حالا خر بیار و باقالی بار کن! اگه واسه پسری لباس گرم بپوشونم، تو هوای آزاد گرمش می شه، اگه لباس خنک بپوشونم، وارد هر جا که بشیم با خطر سرماخوردگی نی نی مواجه می شیم! جونم براتون بگه ، کارم شده بود اینکه مدام مراقب دمای بدن پسری باشم! خوب این هم کاریه برای خودش!...

 

اپیزود سوم ( رایین معروف می شود! )

مسافرت رفتن با بچه هم عالمی داره ها! خودشم وقتی دست تنها باشی! هر جا که می رفتیم نی نی یا مشغول شیر خوردن بود، یا لالا داشت و بهونه می گرفت، یا خوابیده بود و دوست داشت بغل خودم باشه وگرنه بیدار می شد! جاتون خالی حسابی پشت بازو در آوردم! همه ی اینها باعث شد که همسفر ها مدام جویای اخبار خواب رایین باشن یا در انتظار اینکه بیدار بشه و کمی خنده از خودش در کنه! اونم حسابی سنگ تموم گذاشت براشون. خلاصه اسم و رسمی به هم زده بود که مای.کل جک.سون نداشت! می بینی فسقلی رو؟

                                                                  

                             رایین و بابایی

                            

                          

 

اپیزود آخر (یک برگشت پر ماجرا! )

از جزئیات سفر زیاد نمی نویسم که کسل کننده می شه. همینو بگم که برگشتنی پسری یه چشمه اومد که دهن همه رو بست و کاری کرد که کل مسافرای هواپیما حساب کار دستشون بیاد! همین که سوار هواپیما شدیم شروع کرد به گریه و زاری تا نیم ساعت هم کوتاه بیا نبود! به هر دری زدیم و تازه هواپیما اوج گرفته بود که بی خیال شد و خوابید. نه تنها من، که فکر کنم تمام مسافرا تا چند وقت قید سفر هوایی رو بزنن. عجب جنمی داره نیم وجبی!

[ پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

                              

چند شبه که مدام خوابهای عجیب و غریب می بینم! یه شب می بینم که تو داری با همین سن و سال حرف می زنی و چیزهایی می گی که هیچ کس ازش خبر نداره! یه شب دیگه می بینم که زودتر از موعد بزرگ شدی و کارای خارق العاده انجام می دی! راستشو بگو مامان جون، سوپرمن که نیستی؟

البته وقتی کمی هراسون بیدار می شم و تو رو می بینم که معصومانه خوابیدی تمام هراسم از بین می ره...

این روزها خیلی خوش خنده تر از قبل شدی... مخصوصا اول صبح ها که از خواب بیدار می شی و منتظری تا قیافه ی خواب آلود من یا بابایی رو ببینی و بزنی زیر خنده! واقعا هم خنده داره!خنده البته خیلی هم سحر خیز شدی و تقریبا هر روز صبح قبل از ساعت 7 بیدار می شی! این هم یه دلیل دیگه برای خندیدن به من و بابایی که با چشمهای پف کرده به خنده های تو می خندیم!

می دونم که تو هیچ وقت دوباره دو ماهه نمی شی... این روزها می گذره و من و بابایی دلمون برای تک تک روزهایی که با تو گذروندیم تنگ می شه... و البته با اشتیاق به روزهایی که هنوز نیومدن و به بزرگ شدنت فکر می کنیم...

اینو بدون که تموم دنیای ما هستی...

[ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

رایین یک ماه بزرگتر شد ولی امروز صبح من نمی دونستم که باید خوشحال باشم یا نگران! چرا که باید می بردمش درمانگاه برای تزریق واکسن دو ماهگی؛ ولی خوب کاری نمی شه کرد، کاریه که باید بشه...

طفلی جوجو! چه گریه ای کرد وقتی دو تا واکسن از خانم بهیار نوش جان کرد! ولی بعدش زیاد بی تابی نکرد.. تا بعد از ظهر مدام تو بغلم بود و هر وقت که می خواست کمی گریه و زاری کنه خیلی زود آرومش می کردم. سخت بود ولی به هر حال داره می گذره... الان هم خوابیده و امیدوارم که تا صبح زیاد اذیت نشه...

چند تا عکس هم  دیروز به مناسبت دو ماهگی ازش گرفتم... آخی، چقدر متفاوته با عکسای ماه پیش!

 

                    

 

            

[ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول