مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

سلام! اسم من رایینه. البته هنوز به دنیا نیومدم ولی می گن همین روزها قراره به دنیا بیام.دنیایی که هنوز چیزی ازش نمی دونم و خیلی مشتاقم که زودتر بیام و ببینم که آدماش مثل من فرشته هستن یا نه؟

دیشب کلی شیطونی کردم و حسابی مامان و بابا رو ترسوندم. تا حدی که صبح زود مامانی بیدار شد و همه ی وسایلشو جمع کرد تا اگه لازم شد زودی بره بیمارستان! طفلک بابایی هم که حسابی به فکر افتاده بود کار و بارشو ول کرد و رفت اداره ی بیمه! بی خبر از اینکه من این تو نشستم و دارم به هر دوتاشون می خندمخنده

البته نمی خواستم اذیتشون کنم، ولی خب یه کم شوخی که ایرادی نداره، داره؟

تازه واسه روحیه شون هم خیلی خوبه، آخه مامانی این روزها خیلی اذیت می شه. شبها نمی تونه بخوابه و روزها هم راه رفتن و نفس کشیدن و خلاصه همه چی براش سخت شده و خستگی اش فقط وقتی در می ره که منو ببینهقلب از طرفی هر چقدر که به تاریخ به دنیا اومدن من نزدیک تر می شیم احساس می کنم که اونم دلواپس تر می شه!

بابایی هم که کلی بی قرار شده انقدر که منتظر من مونده و کلی خسته شده از بس که کاراش به هم پیچیده! من می فهمم که چقدر خسته می شه و خیلی دوست دارم وقتی به دنیا اومدم یه خنده ی خوشگل تحویلش بدم تا حسابی خستگی اش در برهقلب

خلاصه که دل من واسه مامان و بابا و دل اونا واسه من کلی تنگ شده و لحظه شماری می کنیم تا هر چی زودتر همدیگه رو ببینیم...

       

[ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

ست بهاره 

همه چیز برای آمدنت مهیاست ولی من به شدت احساس سردرگمی و بی قراری می کنم!

این روزهای آخر گویا تمامی ندارند! روزهای زیادی را در انتظارت گذرانده ام و می دانم که با آمدنت فصل جدیدی از زندگی من آغاز می شود. اما نمی دانم حسی که این روزها در من به وجود آمده تا کی دوام خواهد داشت؟

شاید این انتظار طولانی باعث شده که هر روز مشتاق تر و بی قرارتر شوم و برای دیدنت لحظه شماری کنم! البته این بی قراری فقط مختص من نیست، پدرت هم هر روز سری به اتاقت می زند و با به صدا در آوردن یکی از اسباب بازی هایت سعی بر این دارد که حضورت را کنار خود احساس کند!

این هم عکسی از اتاقت که مثل ما بی قرار حضور توست...

                 

 

 

پی نوشت:

21/8/90

برای دوست عزیزم بهناز، که دوست داشت یه سری از وسایل سیسمونی رایین رو ببینه؛ ببخشید که خیلی مختصر و مفید عکس گذاشتم... آخه عکس انداختن از همه اش وقت زیادی می خواد که در حال حاضر من ندارم!

(عکسها در ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

چقدر به هم نزدیکیم،

                      در روزهایی که حتی نمی توانم دستانت را در دست بگیرم؛

و چه اندازه می هراسم،

                      از روزی که دستانت در دستم باشد اما،

                                                            فرسنگ ها از هم دور باشیم...

امروز تو حس می کنی هر آنچه را که من حس می کنم،

با من می خندی ،    می هراسی،  می آرامی؛

و فردا،

تمام سعی من باید این باشد، که حس کنم آنچه را که تو احساس می کنی...

  کاش فاصله ای میان ما نباشد،   

در روزهایی که دیگر،

     دست تو در دست من است اما،

                                قلب تو جایی بیرون از من می طپد...

[ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول