مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

خوب... وقتی به پایان سال نزدیک می شیم، اغلب اینطوره که سالی که گذشت جلوی چشمامون مرور می شه... و امسال من با سالهای دیگه خیلی متفاوت بود، چون در این سال من تو رو از خدا هدیه گرفتم؛ بزرگترین هدیه ی خداوند به من...

خبر بد اینکه دیشب هر دومون سرما خوردیم؛ به شدت! هر دومون تا صبح نخوابیدیم، به سختی!! ناراحت

این اولین تجربه ی سرماخوردگیت بود و امیدوارم دیگه تکرار نشه...

 

 

و اما این روزهای تو:

یاد گرفتی که دست بزنی...

یاد گرفتی که با کمک وسایل از جات بلند بشی...

                   

 

عاشق ماشین لباسشویی در حال کار شدی!

                    رایین و ماشین لباسشویی!

 

و همینطور با واکر به خوبی یک دونده راه می ری!!

                     رایین و واکر

 

و اما این روز های من:

در تکاپوی به اتمام رسوندن بقیه ی کارها، و استقبال از نوروز...

به شدت مشغول،

و البته منتظر؛ منتظر چی، بماند....

 

این هم از شیطتنت جدیدت:

حمله به سمت میز تلوزیون و به هم زدن فوری اون:

            رایین در میز تلوزیون!

 

پی نوشت: روزهای آخر ساله و همه مون درگیریم... از همه ی دوستایی که این روزها نرسیدم بهشون سر بزنم معذرت می خوام... و برای همه سال خوبی رو آرزو می کنم.. از ته قلبم آرزو دارم تا هر چی ناراحتی و غصه داشتین، تو همین سال جا بذارین و سال بعد رو سبک بال آغاز کنید... دوستتون دارم...

 

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

در نظر بگیرید که یه عالمه کار نصفه و نیمه دارید...

و در کنار تمام این کارها،‌ یه کوچولوی شیطون هفت ماه و نیمه، با یک دنیا انرژی، به هیچ عنوان خیال ندارد تا بگذارد شما به کارهایتان برسید!...

راه حل های مختلفی را امتحان می کنید تا کمی وقت به دست بیاورید و به کارهایتان برسید، اما....

راه حل اول امروز ما روروئک بود؛ خوب... چند دقیقه بیشتر جواب نداد، چرا که آقا پسر با ابن وسیله ی نقلیه به همه ی اسباب مورد نظرشان دسترسی نداشتند و این باعث عصبانیتشان می شد!...

پس، دور روروئک را خط کشیدیمافسوس

راه حل بعدی، شاید تخت باشد! خوب... چند دقیقه ای آنجا آرام و قرار می گیرد این وروجک... اما...

                   رایین در تختخوابش..

بعد از کمی نگاه مظلومانه و مقادیری سر و صدا که کمی بعد به داد و هوار تبدیل می شود، عمر این راه حل نیز به پایان می رسد!!!

روش بعد صندلی کودک است؛ اینجا رایین با نارضایتی چند دقیقه بازی می کند!

                      رایین در صندلی غذا

اما کمی که می گذرد، به دنبال راه فراری می گردد!

                     به دنبال راه فرار

و بعد کلافه می شود و نق می زند!

                     رایین کلافه می شود!

نخیر؛ این هم فایده نداشت!
.

.

حالا باید چه کرد؟!! با یک عالم کار نکرده و ثانیه هایی که به سرعت در حال از دست رفتن هستند؟!

آها!!

این روش خوبی است!

بی خیــــــال می شویـــــــــماز خود راضی

رایین رو روی زمین می ذارم، قید کارهامو می زنم و میفتم دنبالش... رایین برو، فریبا برو!... همه جا سرک می کشه و حس فضولیشو ارضا می کنه! راضی به نظر می رسه، خیلی زیاد... خودتون ببینید:

         

 

پی نوشت: خودتان شیر دادن ها، پوشک عوض کردن ها، غذا دادن ها و لباس عوض کردن ها و... را به این کارها اضافه کنید...

توضیحات: عکسها در وضعیتی مشابه، اما در ساعات مختلف روز گرفته شدن!

 

[ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

من الان یک ساعتی میشه که دارم این آهنگو گوش می کنم... بدون وقفه!

اینجوریم بعضی وقتا! البته فکر می کنم این مرض رو تازگیها از خواهر محترمه گرفتم! اصولا ایشون چنین اخلاقی دارن که وقتی می رن تو مود یه آهنگ جدید، تا ساعتها بی خیالش نمی شن...

حالا منم همینجوری شدم...

***

 

زلال بمان رایینم..

و اما برای تو پسر نازنینم:

رایینم، با دانستن بیشتر، رنج بیشتری خواهی کشید... اما، رنجی که خواهی برد، از لذت ندانستن، دلنشین تر است...

اگر بزرگی بخشش را بشناسی، زود می گذری... ممکن است در این میان حتی غرورت جریحه دار شود؛ اما، به زلالی درونت می ارزد... نگذار درونت متعفن شود.. از کینه، از غرور، از توقع...

زلال بمان دلبندم...

نمی دانم چقدر باید بگذرد تا مفهوم نوشته هایم را بدانی، اما می نویسم به امید همان روز...

***

 

پی نوشت:  امروز برای چندمین بار فیلم زن ناشناس (La Sconosciuta) رو دیدم... اگه از فیلم های ایتالیایی خوشتون میاد از دستش ندید... ( این فیلم از تورناتوره کارگردان فیلم معروف مالنا Malena هست) موسیقی این فیلم هم معرکه س...

پی نوشت 2: این روزا یه جوری برام غریبه... دلم نمی خواد ابری باشه اما یه سری ابر تیره میان و می رن... دلم می خواد بزنمشون کنار، اما تنهایی نمی شه... نه اینکه چیزی بد باشه، نه؛ فقط مثل همیشه نیست انگار... _ اطمینان از آرامش_ این  واژه ی ابداعی چیزیه که خیلی نیازمندشم...

پی نوشت 3: اگر یه روزی مادر یا پدر شدید، یا اگه هستید، حتما گاهی به خاطر اشتباهاتتون از فرزندتون عذرخواهی کنید، اینجوری اون هم یاد می گیره که گاهی باید عذر خواهی کرد... گاهی بچه ها نیاز دارن که از پدر و مادرشون حرفهای دلجویانه بشنون... نه فقط تحکم و نصیحت...

پی نوشت 4: مجهول عزیز... می دونم که میای، می دونم که هستی؛ اما، بدون محفلی که بوی تو رو داشته باشه، همه مون دلتنگیم... کاش باور کنی...

 

و در آخر:امروز پر بودم  از احساسهای متفاوت... حتما از نوشته هام پیداست... اما، خوبم... ( برای دوستان عزیزی که جویای احوالم بودن...)

[ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

 

        مادرانه

امروز یه وبی رو می خوندم که مال یه خانومی بود.. این خانم به تازگی نوزاد 3 ماهشو سقط کرده بود.. اصلا اوضاع روحی خوبی نداشت و حالا تو وبلاگی که باز کرده بود برای نوزادش، داشت خاطرات از دست دادنشو می نوشت...

خود مسأله به خودی خود ناراحت کننده س؛ کسایی که چنین تجربه ای رو داشتن یا بین نزدیکاشون اتفاق افتاده می دونن که حتی از دست دادن یه نوزاد چند ماهه ی هنوز به دنیا نیومده می تونه خیلی ناراحت کننده باشه... اما اون چیزی که توجهم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم این نبود... کامنت یه دوست بود برای دلداری به اون بنده ی خدا...

متن کامنت یه چیزی بود تو این مضمون:

(عزیزم تو الان نباید ناراحت باشی.. تو چیز زیادی رو از دست ندادی.. خیلی چیزها رو به دست آوردی!  من اگر جای تو بودم خدا رو شکر می کردم که خودش کمکم کرد تا یه موجود دیگه رو به کره ی زمین اضافه نکنم!!!

ما مگه چقدر خوشبختیم که بچه هامون باشن؟ مگه این دنیا چی داره که ما یه نفر دیگه رو بهش اضافه کنیم؟ مگه ما برای پدر و مادرهامون چی کار کردیم که بچه هامون برای ما بکنن؟ تجربه ی مادر شدن به اینهمه مشکل نمی ارزه...)

 

و این حرفها رو این روزا من خیلی زیاد می شنوم...

ببینید من نمی خوام داوری کنم و بگم این حرفا درسته یا نه... اون چیزی که هست اینه که هر کسی نظری داره و نظرش محترمه.. اما اینکه بیای این حرفا رو بزنی و مادر بودن رو زیر سئوال ببری اصلا چیز خوبی نیست...

هر کسی مجازه که برای خودش و زندگیش تصمیم بگیره، اما اینکه به خاطر تصمیمی که برای خودت می گیری، بقیه رو ببری زیر سئوال، خیلی بی انصافیه..

بعضی ها می گن  مادر شدن یه احساس زودگذره و بعد از چند وقت از بین می ره و می مونه مشکلاتش..

به نظر من این برای کسانی می تونه واقعیت داشته باشه که فقط از سر احساسات و بدون هیچ هدفی صاحب فرزند شدن... البته اونها هم اگر واقعا انسانهای عادی باشن این اتفاق براشون نمیفته.. مگه می شه احساسات آدم درمورد یه انسان  که همخون هم هست زودگذر باشه؟ مثلا شما امروز مادرتون رو دوست دارید و فردا نه؟ یا برادرتون رو؟ یا هر کس دیگه ای رو؟... و البته احساسی که آدم نسبت به فرزندش داره با هیچ احساس دیگه ای قابل مقایسه نیست...

یه دسته از آدمها هم قید بچه دار شدنشون رو می زنن تا به زندگی خودشون برسن... اهداف و آرزوهاشون... حتی خوشی هاشون... اینم به نوبه ی خودش بد نیست اما، قابل قبوله به شرطی که برای بقیه تصمیم نگیرن... فقط  راه خودشون رو موجه ندونن و بقیه رو زیر سئوال نبرن...

و البته آدمهای موفق برای موفق بودنشون الزامی نداشتن که صاحب فرزند نشن... مثلا از شخصیت های برجسته ی علمی و فرهنگی، چند نفر رو می شناسین که بچه دار نشده باشن تا به اهدافشون برسن؟

دسته ی بعدی اونایی هستن که احساس می کنن بچه دار شدن یه کار خودخواهانه س و تو دنیایی که پر از سیاهی و زشتیه نباید به فکر اضافه کردن یه موجود دیگه بود...

به نظر من هم خیلی چیزا تو این دنیا زیبا نیست.. اما خیلی چیزها هم هست... کدوم یکی از شماها حاضرین که همین امروز با این دنیا خداحافظی کنید و بمیرید؟ کدومتون حاضرید که خاطره های زیبای زندگی رو از حافظه تون پاک کنید؟

زندگی با لمس تک تک ثانیه هاش قشنگه.. ثانیه هایی که می گذرن و امیدواریم بهتر از ثانیه های قبل باشن... درسته که هر کدوممون تو یه دوره از زندگی دچار سئوالات زیادی می شیم و فلسفه ی زندگی برامون دچار مسأله می شه، اما بعد از گذر از این دوران، لحظاتی رو تجربه می کنیم که حاضر به از دست دادنشون نیستیم...

و البته ریشه ی خیلی از این یاس ها و نا امیدی ها و مشکلات دیگه، به کم کاری پدر و مادرهایی برمی گرده که این نسل بی هدف رو پایه ریزی کردن...

پس مایی که ناراحت زشتی های دنیا هستیم، ناراحت فردای این روزگار هستیم،  اگر تمام سعی خودمون رو بکنیم تا فرزندی رو تربیت کنیم که ارزشهای انسانی رو بشناسه، ارزش خودش رو بشناسه، قدر لحظاتش رو بدونه.. موفق بودیم و تونستیم به اندازه ی خودمون قدری از این نگرانی کم کنیم...

و اما یه دسته بندی کلی از حرفام:

من قصد ندارم که بگم درست فکر می کنم، ننوشتم که بگم خیلی بارمه... شاید حتی دارم اشتباه فکر می کنم، اما نظر شخصیم اینه ... 

در ضمن به همه ی کسایی که تصمیم به بچه دار شدن ندارن احترام می ذارم و حتی معتقدم یه وقتایی و برای بعضی از آدما بچه دار نشدن انتخاب بهتریه...  اما اینکه رابطه ی مقدس مادر و فرزندی زیر سئوال بره و مورد اتهام قرار بگیره به هیچ وجه شایسته نیست....

به قول هاله ی عزیز: ناراحتی من از اینه که چرا همه به خودشون اجازه می دن به جای دیگری تصمیم بگیرن؟

 

 

پی نوشت: مطلب یه کم طولانی شد، اما احساس کردم باید نوشته می شد... نظرتون درموردش برام خیلی مهمه...

 

ادامه ی مطلب رو حتما بخونید...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

بنا به دلایلی رایین این روزا لقب اژدها کوچولو رو به خودش اختصاص داده!

حالا قضیه چیه...

موضوع این صدای عجیب و غریبه!!!

این کوچولوی شیطون از چهارشنبه ی گذشته چهار دست و پا رفتنش رو تکمیل کرده و دیگه سینه خیز نمی ره! در همین راستا وقتی چیزی رو می خواد به سمتش حمله می کنه و با سرعت به طرفش می ره؛ بعد همون صدا رو در میاره...

همچنین وقتی رایین می ره تو خودش، دوباره همین صدا ازش به گوش می رسه!! یعنی اگه به طور زنده این صدا رو ازش بشنوید به طور حتم به شدت خواهید ترسیداسترس

و بدینگونه  ایشون اژدهای کوچک خطاب می شوند!

تصویر ایشون به هنگام ایجاد صدای اژدها گونه، یه همچین فرمتی است:

                         رایین وقتی صدای اژدهاگونه در می آورد!

 

                       

[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

رایین روی پام خوابیده... من به جاش دارم لالایی گوش می کنم؛ این لالایی رو... دلم می گیره..چقدر دلم می خواد صداشو تا ته ببرم بالا؛ نمی شه...

امروز می خواستم یه عالمه کار انجام بدم و به یک سومش هم نرسیدم! الکی حرص خوردم فقط... خیلی الکی؛ یه جوش بزرگ هم روی لپم دراومده!

 

تنها اتفاق خوب امروز دیدن خاله جونم بود... که یه سر اومد پیشم و خیلی خوشحالم کرد... کمی خندیدیم با هم و بعد دوباره یه عالمه کار نیمه تموم و من!!! از همه بدتر این بود که رایین بدخواب شده بود و نمی تونستم به هیچ کاری برسم...

رایین بیدار می شه؛ بداخلاقه و می دونم که دوست داره دوباره بخوابه.. شیشه ی شیرش رو بهش  می دم و همینطور که مشغول شیرخوردنه، دوباره خوابش می بره...

میام نت؛ پیغام های چند تا از دوستامو می بینم و کمی حالم بهتر می شه... به بعضی هاشون سر می زنم و می خونمشون. به این می رسم و بعد از خوندنش ناخودآگاه یاد این  ( پاراگراف ششم) میفتم... ناخودآگاه لبخندی روی لبم جا خوش می کنه... خدا رو شکر! چند دقیقه ای فکرهای مزاحم ازم دور می شن...

باید آهنگو عوض کنم... اما حوصله ی آهنگ شاد رو ندارم؛ همینو گوش می دم دوباره...

ببار ای نم نم باران، زمین خشک را تر کن، سرود زندگی سر کن، دلم تنگه، دلم تنگـــــه...

رایین هم قصد بیدار شدن نداره؛ خوابه ولی خوابش عمیق و آروم نیست و نمی شه بذارمش زمین.. روی پام خوابیده همچنان.. نمی تونم حتی بلند بشم و یه آبی به سر و صورتم بزنم... اما مهم نیست.. این روزا می گذرن و من حتی برای اینکه دوباره روی پام بخوابه و تکونش بدم دلتنگ خواهم شد؛ پس مهم نیست... بذار بخوابه؛ یک ساعت، دو ساعت.... همچنان تکونش می دم....

                       رایین در خواب؛ همراه با لالایی...

بعدا اضافه شد:

با کمال افتخار، و در نهایت شادی و سرور، کسب جایزه ی اسکار توسط اصغر فرهادی عزیز، برای فیلم جدایی نادر از سیمین رو به همه ی ایرانیا تبریک می گم... این اولین باره که یه فیلم ایرانی اسکار می گیره... کاش ادامه داشته باشه چنین افتخارآفرینی ها، در حالیکه اینجا خیلی هم استقبال نمی شه!...

کاش می شد به خاطرش، مثل رفتن تیم ملی به جام جهانی، رفت توی خیابونا و شادی کرد؛ اما...

برای دیدن مراسم اینجا رو کلیک کنید...

 

دو روز بعد اضافه شد:

دوست عزیزی که مسابقه ی نقاشی احساس گذاشته بودند، از نقاشیها رونمایی کردند.. در صورت تمایل اینجا رو کلیک کنید و ببینید...

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خیلی حرفا داشتم که بزنم، طی یک سری وب گردی ها و شیطنت ها نصفش یادم رفت! ( مادموازل عزیز در جریانه مژه)

پس در همین حد می نویسم که امروز رایین هفت ماه رو پشت سر گذاشت...

                       رایین هفت ماهه

باورم نمی شه که داره بزرگ می شه.. یه جورایی دوست ندارم این روزها رو از دست بدم.. از طرفی هم دوست دارم بزرگ شدن و شکوفا شدنش رو ببینم... خیلی پر توقعم آیا؟

                       رایین

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب..

 

 

** پریشب متین ( داداش کوچیکه که 7 سالشه) برامون بستنی آورد..  ذوق کردم وقتی دیدمش انقدر که با سلیقه درستش کرده بود... ( قاشق غذاخوریش منو کشته..) فکر کنم به خودم رفته!از خود راضینیشخند

*** این روزها همه خانه تکانی و خرید عید می کنند، شما چطور؟!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول