مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

احساس من...


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

                  

 

زندگی با یه پسر بچه ی کوچولوی شیطون بغلی کنجکاو، لایه های پنهانی داره که امروز می خوام از چند تا از این لایه های پنهان، رونمایی کنم؛

تذکر: اگر انسانهای بسیار منظبط و مرتبی هستید، این پاراگراف رو نخونید لطفا! چون ممکنه سرگیجه بگیریدهیپنوتیزم

در کنار یک کوچولوی بازیگوش که به تازگی سینه خیز رفتن رو یاد گرفته و به همه چیز چنگ میندازه، و اسباب بازیهاش در عرض دو دقیقه براش تکراری می شن و عاشق سیم و دوشاخه و کنترل و موبایله، مجبوری یه طور دیگه زندگی کنی.. یه طوری که تا الان فکرشو هم نمی کردی..

مثلا طی یک صبح تا ظهر، خونه ی شما ممکنه به این صورت در بیاد! بعد شما وقتی از شیردادن و تعویض پوشک و آوازخوندن برای نی نی و لباس عوض کردن و غذای کمکی دادن و خوابوندن و کیش پیش کردن، فارغ شدید، ممکنه جهاد کنید و همه چی رو جمع و جور کنید و جارو برقی بکشید و خونه رو به این شکل در بیارید..

البته این وضعیت تر و تمیز و مرتب اصولا خیلی طول نمی کشه.. چرا که مجبورید به خاطر نخوردن سر نی نی روی زمین سفت و سایر مسائل امنیتی، رواندازی نرم روی زمین بندازید، مثل من که از پتو استفاده می کنم.. اینجوری!

بعد اسباب بازی ها اضافه می شن، بعد رختخواب، و سایر وسایل مورد نیاز... و دوباره روز از نو، روزی از نو...

و شما در روز ممکنه لازم باشه که دو یا سه بار عملیات مرتب سازی رو انجام بدید!!

و در آخر شب، لازمه که پوشک های کثیف رو از خونه خارج کنید، وسایل مورد نیاز برای شیرخشک نی نی رو قبل از خواب آماده کنید، لباسهای کثیف نی نی رو در لباسشویی بریزید و اسباب بازیهاشو بشورید تا واسه روز بعد تمیز باشن! اینجورى!

البته ممکنه بقیه با نگه داشتن نی نی به صورت دیگه ای کنار بیان.. مثلا ترجیح بدن باهاش بیشتر سرو کله بزنن و در عوض دور و برشون کمتر ریخت و پاش بشه.. یا اینکه ببرنش بیرون و بیشتر ساعات رو بیرون از خونه سپری کنن.. یا خیلی راه های دیگه..

راستی، تجربه های جالب خودتونو در این مورد بنویسید، یا اگه عکس جالبی دارین آدرسشو تو نظرات بذارین تا بقیه هم ببینن...

 

پی نوشت: جمعه ای که گذشت رفتیم نمایشگاه کیتکس برای گرفتن جایزه.. عمو پورنگ هم برنامه داشت.. سر و صدا خیلی زیاد بود و من فکر کردم که حتما رایین بیقراری می کنه و باید از سالن بریم بیرون، اما فضول خان تا آخر برنامه رو با هیجان دنبال کرد و جایزه اش رو از عمو پورنگ گرفت.. اینم جایزه اش...

کلافه شدم دیگه نوشت: سه روزه می خوام این پست رو بذارم، نمی شه!!! آخرشم شبیه آش شله قلمکار شد! برای دونستن دلیلش هم بهتره یه بار دیگه پست رو بخونید..!

پی نوشت 2: عکس دندون بالایی رایین برای مجهول عزیز...

 

ولنتاین نوشت: شکلات... گل ِ سرخ... عروسک... عطر... عروسک هایی که دوش ِ ادکلن گرفتن... قرارهای عاشقانه...

همه ی اینا جای ِ خود، اما به نظرتون عشقی بالاتر از عشق ِ مادر به فرزند هم وجود داره؟خیال باطل

 

            

             


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

خبر اول اینکه طرحی که برای نمایشگاه کیتکس زده بودم، برنده اعلام شدهورا

حالا ما قرار است فردا برای تشکر ستاد برگزاری به نمایشگاه برویم!!

خبر دوم اینکه سه شنبه ای که گذشت، برای درآمدن دندان های فک بالای رایین خان جشن مختصری گرفتیم.. خانوادگی و مختصر و مفید.. بالاخره شاخ غول شکست و آش دندانک دستپخت مامان را خوردیم!

 

                         دندونک رایین

                              

                    برای دیدن بقیه ی عکسهای دندونک رایین اینجا رو کلیک کنید..

 

و اما، این دو سه روزه حسابی به هم ریخته بودم... از دوستایی که این چند روزه همین جوری تحملم کردن و انرژی منفی هامو گرفتن و انرژی مثبت تزریق کردن، ممنونم...

 

پی نوشت: دوست دارم یه چند روزی مرخصی برم به این روزا، یا برم اینجا، خلاصه که چند روزی نباشم... یه کم انرژی بگیرم، یه کم هیجان، بعد دوباره برگردم.. ( به قول خاله پیرزنی که می خواست با کدو قلقله زن از خونه ی دخترش برگرده: چاق بشم، چله بشم، اونوقت بیام، تو منو بخور!...)

همینطوری نوشت: حتی نفس هایم عطر تو را دارند، چگونه دلتنگت نباشم؟

لینک پیشنهادی: کلیک کنید...



[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

یه چیزایی تو زندگی هست که نه می شه به کسی گفت، نه می شه فراموش کرد، نه می شه کنار گذاشت!!!

می شه راهنمایی کنید که با این چیزا باید چی کار کرد؟؟!

تو که روزی مهربان بودی... (رمز داره، همون رمز قبل)

 

پی نوشت1: از مطلب رمزدار خوشم نمیاد... تا جای که بشه نمی ذارم، ولی اگه گذاشتم یه وقت خواننده های گذری ناراحت نشن..

پی نوشت 2: این عکس انقدر زیبا بود که دلم نیومد نذارمش.. این آلبالو رو تابستون گذاشته بودیم تو فریزر.. خیلی خوشگل یخ زده.. مثل دونه های برف وقتی که زیر ذره بین هستن...

پی نوشت 3: نوشتن این پست از صبح تا همین حالا به طول انجامید!!! دلایلش بماند!

پی نوشت 4: عکس پایین تازه ترین عکس رایینه.. امروز ازش گرفتم، یه سری عکس دیگه رو می ذارم تو ادامه ی مطلب... مال همین چند روز اخیره.. مژه

 

             رایین


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

چقدر هوا سرد شده دوباره! قندیل بستیم!!

حالا نه که این هفته سردتر از هفته ی پیش شده، منم به دلیل عروسی که پیش رو داریم و قراره هفته ی دیگه برگزار بشه،  هی مجبورم برم اینور و اونور! خوب سرده آخه، قوم و خویش محترم، نمی شد یه هفته زودتر عروسی بگیری؟!!

و اما یک خاطره ی داغ:

پریروز با مامان رایین رو بردیم دکتر ( چیز خاصی نبود، یک بار بالا آورد، نگران شدم، ولی دکتر گفت چیزی نیس..). وقتی داشتیم برمی گشتیم، یه آشنایی رو تو خیابون دیدیم. این خانوم آشنا، بعد از خوش و بش کردن با رایین، پرسید که: راه نمی ره؟   من و مامان که اینجوریتعجبشده بودیم جواب دادیم که نه؟ مگه تو شش ماهگی بچه راه می ره؟ نگو که خانوم آشنا سن رایین رو بیشتر فرض کرده بود، و وقتی که دید سوتی داده، زودی خودشو جمع و جور کرد و گفت:  آخه نوه ی من تو شش ماهگی راه رفت!!!! ولی حیف که پسر شما دندون درآورده!!! مامان در حالی که از کلمه ی حیف کمی خوشش نیومده بود، گفت: چرا حیف؟ خانوم آشنا جواب داد: آخه می گن بچه ای که زود دندون در بیاره سرش پوکه!!!!  تعجبخندهتعجب مامان که باز هم تعجب کرده بود گفت: ولی من شنیدم به این چیزا نیست، هر بچه ای تو یه سنی دندون در میاره.. تازه اگه ویتامین های بدنش اندازه باشه زودتر هم درمیاره! و خانوم آشنا اینبار برای اینکه کم نیاره موضع رو عوض کرد و گفت: خوب، نوه ی من هم قبل از هفت ماهگی هم دندون در آورد، هم راه رفت! و من و مامان همچنان اینجوری بودیمتعجب

خلاصه که من نمی دونم این چیزا هم جزو آلات فخرفروشی محسوب می شه یا نه؟!! آخه حرکات هر نوزادی با نوزاد دیگه متفاوته و از طریق راه رفتن، حرف زدن یا دندون درآوردن نمی شه بچه ها رو با هم مقایسه کرد... یعنی نباید این کارو کرد...

بگذریم؛

در چند روز گذشته یکی از دندون های فک بالای رایین هم در اومدهورا ( جای آشنای محترم خالی که به کله پوک بودن پسر بینوای من بیشتر واقف بشه!! ) خندهقهقهه

امروز هم سینه خیز رفتنش کامل شد و خلاصه که داریم می ریم اسمشو واسه مسابقات دو ثبت نام کنیمنیشخند

 

و اما بگم از مسابقه؛ چند روز پیش به یه مسابقه دعوت شدیم در خصوص یک نمایشگاه کودک و نوجوان به نام کیتکس؛ از اونجایی که این چند روزه سرم حسابی شلوغ بود، تازه امروز دو تا طرح سریع السیر آماده کردم تا شرکت کنم.. امیدوارم خوب شده باشه...

این هم از طرحای من:

                  کیتکس

 

 

خوب بید؟!!مژه

 

پی نوشت: من خیلی خوابم میاد!! خیلی زیاد.. کسری خواب دارم به شدت؛ وقتایی که رایین می خوابه باید روی پام باشه و نمی تونم دراز بکشم، وقتی که بیداره دیگه خوابم نمیاد.. به من بگویید چه کنم؟!

پی نوشت 2: چرا تو عالم خواب همه چی برعکسه؟ تو خوبی و مدام به من خوبی می کنی، من تعجب می کنم اما خوشحالم.. همه چی روبه راهه و هیچ کس دلش بوی تعفن نمی ده... چرا؟ آخه اینجوری هر روز که از خواب بیدار می شم صورتت میاد جلوی چشمم... اما صورت واقعی تو، نه اونی که تو خواب دیدم.. چرا اول صبحمو خراب می کنی.. مثل خیلی از روزای شادم که خرابشون کردی؟! بهم بگو چرا؟ ( مخاطب خاص )

پی نوشت 3: به روزای خوبی که گذشتن زیاد فکر نکن، لابه لای دلتنگیهات خرابشون می کنی..

 

         


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دوستان در کمال اندوه، در روزهایی که گذشت، فرشته ای به نامانار از زمین پر کشید...

فرشته ی نازنینی که با سختی زیاد از بینمون رفت، و عذابی که کشید زخمی به دل همه ی ما گذاشت که حتی نمی تونیم تصور کنیم پدر و مادرش در چه حالی هستن...

ننوشتم که اطلاع رسانی کنم، چرا که خبر خوبی نبود و می دونم که ناراحتتون می کنه، فقط نوشتم تا از همه بخوام دعا کنن... دعا برای تسلی دل داغدیده ی خونواده ی داغدارش... داغی که جز با معجزه ی الهی تسلی پیدا نمی کنه...

 

 

[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

                       رایین شش ماهه

 

امروز شش ماه از به دنیا اومدنت گذشت و باورم نمی شه که به این زودی گذشت...

انگار نه انگار که شش ماه پیش، در روزی که مثل امروز دوشنبه بود، با یه دنیا اشتیاق و کمی اضطراب، ساعت شش صبح بیدار شدم و با مامانم و خواهری و بابا امیر راه افتادیم سمت بیمارستان.. چه روز قشنگی بود و چه حس شیرینی داشتم وقتی همه ی وسایلم رو تحویل دادم و تنها با یه لباس مخصوص جراحی، منتظر شدم تا دکتر بیاد و برم تو اتاق عمل...

خیلی حس خوبی بود.. حس نوزاد تازه متولد شده ای رو داشتم که هیچ تعلق خاطری نداره.. و به هیچ چیز جز تو فکر نمی کردم...

می دونی؟ بعد از مدت ها، برای اولین بار ذهنم از همه چیز تهی بود... همه چیز...

بعد از یک ساعت، تو به دنیا اومده بودی و من به هوش اومدم... چیز زیادی از لحظات اولیه ی به هوش اومدن یادم نیست، فقط یادمه که دکترم بالای سرم بود و از تو تعریف می کرد.. و چقدر ازش ممنونم که مراقبم بود و بهم دلگرمی می داد..

اما وقتی رفتم تو اتاقم، فهمیدم که تو رو فعلا نمیارن پیشم و این خیلی ناراحتم کرد؛ اما نگران نبودم.. انگار که می دونستم چیز مهمی نیست و این فقط لطف خدا بود...

همینطور هم شد و تو فقط یک شب تو دستگاه موندی که البته همون یک شب هم خیلی سخت صبح شد...

عزیزم، امروز که به اون روزها فکر می کنم، خدا رو شکر می کنم که همه چی به خوبی پیش رفت و حالا تو کنارمی.. بزرگترین نعمتی که خدا به من داده...

                     

                        رایین و بادکنک ها

                      رایین فوتبالیست می شود!

                       رایین

این عکسارو به مناسبت شش ماهگی ازت گرفتم، البته با کمک مامانی و خاله جونی... دیگه کم کم دارم تجربه بیشتری کسب می کنم و دست به فیگور گرفتن تو هم بهتر شده!!نیشخند

                                   رایین

رایینم، گذروندن ششمین ماه تولدت مبارک...

 

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب..

.......................................................................................

 

و اما در مورد این بازی وبلاگی جدید که خیلی از دوستان شرکت کردن و به اصرار خواهری من هم شرکتیدم!!

توی این بازی شرکت کننده از یه سری از وسایل محبوبش عکس می گیره و برای بقیه به اشتراک می ذاره، اما من که خواستم شروع کنم، مونده بودم عکس چی رو بذارم!

چون اگه می خواستم عکس همه ی اون چیزایی که دوسشون دارم رو بذارم حوصله ی همه سر می رفت! پس باید انتخاب می کردم و این یه کم سخت بود!

و حالا این شما و این محبوبیات من! ( عجب عبارتی شد!!)

عکس اول

عکس دوم

عکس سوم

عکس چهارم:   این چهارمیه یه توضیحاتی داره. اون آبرنگه هدیه ی دایی جونمه وقتی شش سالم بود.. از همون موقع می دونست چی دوست دارم و اینو برام از فروشگاه پاناما خریده بود.

اون جامدادیه که شبیه ظبط صوته سوغاتی عمو جونمه از مشهد.. وقتی هنوز مجرد بود و من کلس اول بودم برام خریدش. وقتی بردمش مدرسه به خاطر عکس خانومه که پشت درش بود و مایو تنش بود بهم گیر دادن و من هم با خودکار قرمز براش آستین و پاچه ی شلوار کشیدم! ( اگه دقت کنید می بینید!)

اون خرسه یه عروسک دوست داشتنیه که من و یکی از دوستای قدیمی هر کدوم یکی ازش داریم..

اون قلمدون هم سوغاتی یه دوسته از اصفهان که خیلی اهل هدیه دادن نبود و با این هدیه کلی ذوق زده ام کرد!

خیلی چیزهای دیگه هم بودن که بی خیالشون شدم. مثلا دوربینم و بقیه ی کتابام و یه عالمه شمع و خیلی چیزای دیگه!

 

نوضیحات: قبل از اینکه شرکت کنم نمی دونستم اینقدر متعلقات دارم!!!

پی نوشت:  از همه ی دوستای خوبم که بهم لطف دارن تشکر می کنم، تو پست قبل خیلی هاتون با پیغامهاتون ( بعضی خصوصی) محبتتون رو ثابت کردین.. و خوشحالم که تو دنیای مجازی دوستانی به خوبی شما دارم...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول