مادرانه هایم برای رایین و کیان
روز نوشته هایم برای رایین و کیان، از زمانی که هنوز متولد نشده بودند، تا هر زمان که توان نوشتن در من باقی باشد 
قالب وبلاگ

حذف شد.

حذف شد!

دوباره حذف شد!!!تعجب

تعجب نکنید! پرت و پلاهای ذهنم رو سه بار نوشتم و هر سه بار حذفشون کردم! تیتر هم مربوط به همون مطالب بود!

گیج می زنم! به شدت در کشمکش بین خودم و احساساتم هستم! حتی نمی تونم چیزهایی رو که تو ذهنمه بنویسم یا به کسی بگم.. دو شب پیش هم یه خوابی دیدم که اوضاعمو واقعا به هم ریخت...

بگذریم؛

دیروز اولین اتفاق ناگوار واسه رایین پیش اومد که امیدوارم آخریش باشهناراحت

خودمم نفهمیدم چطوری پیش اومد! رایین بغلم بود و داشتیم از یه اتاق به اتاق دیگه ای می رفتیم که نگو آقای کنجکاو در عرض چند صدم ثانیه انگشت همایونی را در قسمت مخصوص قفل در فرو کرده! و با حرکت کردن من انگشتش گیر کرد و پوستش رفتگریه

اینجوری!نگران

خدا رحم کرد انگشتش در نرفت یا نشکست...استرس

خیلی حالم بد شده بود.. من بیشتر از رایین گریه کردم و حسابی کنترلم رو از دست داده بودم! تازه فهمیدم که چقدر سخته مادر بودن، و از ته دل از خدا خواستم تا هیچ بجه ای مریض نشه یا دچار سانحه نشه...

 

 

پی نوشت 1: چرا حتی توی خواب کنارم نیستی؟ چقدر باید به حفره ای که تو زندگیم ساختی زل بزنم و منتظر باشم تا از یه جای این حفره بزنی بیرون؟.. دلم تنگته...

پی نوشت 2: تعطیلاتی سرکاری در پیش داریم! یه خط در میون و بلاتکلیف! امیدوارم خوش باشید..

پی نوشت 3: آخیش.. بالاخره این سریال های ماتم وار تموم شدن و می تونیم کمتر یاد بدبختیامون بیفتیم آخر شبی! چی بود آخه اینهمه دلهره و درگیری برای چی؟ نمی شه آخر شب که همه خسته ان و نیاز دارن تا با یه خورده روحیه سرشونو بذارن رو بالش، یه برنامه ی شادتر ببینن؟!!

پی نوشت 3: پستم شبیه آبدوغ خیار شد! درهم و برهم.. شرمنده که سر و ته نداشت!

[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

روزها می گذرند و تو در آستانه ی شش ماهگی هستی.. هر روز چیزهای تازه ای کشف می کنی و حرکات تازه ای می آموزی... نگاهت هوشمندانه تر می شود و شناختت از محیط بیشتر..

در هفته های اخیر، تو آموختی که:

- دور خود روی دستانت بچرخی و بدن خود را به سمت اجسام بکشی..

- با روروئک مسلط تر از قبل حرکت کنی و به سمت هدف دلخواهت بروی..

- کمی به سمت جلو حرکت کنی، البته با سر! خنده

همینطور:

- به اینکه کسی اسمت رو صدا بزنه، بیشتر عکس العمل نشون می دی..

- وقتی کسی غذا می خوره، همچین بهش زل می زنی که دیگه غذا از گلوش پائین نمی ره!

- وقتی کسی صدات می کنه، مخصوصا باباحسن، دستت رو از مچ می چرخونی ( مثل وقتی که کسی صدات می کنه و می گه بیا)

- به بازی کردن بچه ها واکنش نشون می دی و وقتی که دایی متین بدو بدو می کنه غش غش می خندی..

- وقتی بابا امیر می خنده و می گه اَاااااا تو هم اداشو در میاریقلب

- سرلاک و فرنی و حریره بادوم می خوری..

 

و همه ی این کارهات باعث می شه تا ما نتونیم خودمونو کنترل کنیم و بخوریمت!!خوشمزه

لثه ی بالایی ات هم کمی متورم شده و فکر کنم خبرایی هست!سوال

 

این هم چند تا عکس از پیک نیک روز جمعه...

                         

                

               

                           برای دیدن بقیه ی عکسها، اینجا را کلیک کنید...

 

پی نوشت 1: تبریک به همه ی ایرانیها که بعد از مدتها جایزه ی ارزشمندی نصیبشون شد و تشکر ویژه از فرهادی عزیز که طعم شیرین افتخار رو به ما چشوند... ( به بهانه ی گرفتن جایزه ی GOlden globe توسط اصغر فرهادی برای فیلم جدایی نادر از سیمین )

پی نوشت2: همین الان که داشتم این پست رو می نوشتم یهو قل خوردی و پتو دورت پیچید! خیلی خنده دار شده بودی و خودتم می خندیدی! این هم شکار لحظه ها:

                

                

 

لینک پیشنهادی:  ابرها و تخیلات کودک                       

[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

داشتم برنامه ی اردیبهشت از شبکه ی 4 رو نگاه می کردم که به علت خرابی هوا، تصویر دچار اخلال شد.. بعد در حال عوض کردن کانال ها، به برنامه ی هنــرزندگی در شبکه ی ج.ام ج.م 1 ، برخورم که به نظرم جالب اومد..

خانم دکتر روانشناس داشت در مورد شیوع بی رویه ی  خود شیفتگی صحبت می کرد.. معظلی که من خیلی وقته بهش فکر می کنم و در یک سری از آدمهای اطراف به وضوح می بینم...

راستش خیلی وقت بود که می خواستم در مورد خود شیفتگی و خود شیفته ها بنویسم.. چون خیلی درگیرشون بودم و هستم.. اما توضیحات این دکتر مصمم ترم کرد و دست به کار شدم..

یه سری از توضیحات دکتر + مطالبی که خودم در مورد خود شیفته ها خوندم و تجربیاتم در مواجهه با اونا رو براتون می نویسم؛ اگه مایلید این مطلب رو بخونید و به سئوال ها جواب بدید...

 

                            

 

خصوصیات رفتاری انسانهای خود شیفته:

- در برخورد اول این انسانها بسیار اجتماعی، خونگرم و مردمی به نظر می رسند. انسانهایی که در برقراری ارتباط با دیگران بسیار موفق هستند و دوستان متعددی دارند، اما...

- این انسانها در روابط دوستانه ی خود به شدت دنبال نفع شخصی هستند.. عواطفی چون فداکاری، رازداری، گذشت و ... در این انسانها خیلی کمرنگ است و اگر هم باشد باز به خاطر رسیدن به اهداف خود ایشان است.

- احساس بی نظیر بودن، جوانی، خوش اندام یا خوش قیافه بودن، مورد توجه همیشگی اطرافیان بودن و ... از احساساتی است که ممکن است در این انسانها بسیار محسوس باشد..

- این انسانها ممکن است افراد بسیاری را در زندگی خود وارد و سپس هر لحظه که احساس کنند به نفع آنها نیست، از زندگی خود خارج کنند!

 

- تمایل این افراد به برقراری ارتباط با افرادی که سطح زندگی بهتری دارند بیشتر است، چرا که از این افراد نفع بیشتری می برند و معتقد هستند که با او هم شأن تر هستند..

همینطور حتی اگر از خانواده ی متوسطی باشند، سعی بر این دارند که همسر ( زن یا شوهر) خود را از بین انسانهای صاحب مال یا اعتبار زیاد انتخاب کنند.

- همیشه در حال گفتن این جمله هستند که ( دیگران به من حسادت می کنند ) یا اگر به مصیبتی گرفتار شوند جمله ی احتمالی آنها این خواهد بود: ( چشمم زدند! )

- اگر با انتقاد مواجه شوند، نه تنها نمی پذیرند، بلکه شخص منتقد را عاری از درک خطاب کرده و یا به احتمال زیاد تمسخر می کنند..

- عمده صحبت های روزانه ی این افراد، در مورد زندگی دیگران، آداب و معاشرت دیگران، اشتباهات دیگران، مهمانی ها، لباس و وسایل فخر فروشی و ... است.

- در عین حال این افراد سعی بر این دارند که خود را افرادی دلسوز، با فرهنگ، ساده زیست و محبوب جلوه دهند.

- توقعات این افراد از سایر انسانها و اطرافیان بالاست، و هر لحظه که احساس کنند فرد مقابل به درد آنها نمی خورد، دست به تخریب او زده یا آن را کنار می گذارند..

- گاها افراد کینه توزی هستند، بد بین هستند و از حرف های دیگران غالبا برداشت بدی دارند..

- خوبی های دیگران را به سرعت فراموش کرده، و بدی هایشان را جایگزین می کنند...

 

- اعتقاد ثابت آنها این است که هیچ کس هیچ کاری را بهتر از آنها انجام نمی دهد!

- علاقه ی زیادی به ریاست و تصمیم گیری در مورد سایر افراد ( حتی در خانواده ی خود)  دارند، و غالبا به شغل های مدیریتی روی می آورند..


و ....

متاسفانه شیوع این رفتار در بین جوانان و نوجوانان بسیار زیاد شده و علت عمده ی آن، پرخاشگری پدر یا مادر، کینه توزی یکی از آنها یا بر آورده کردن بیش از حد انتظارات نا به جای فرزندان می باشد...

از علل دیگر این رفتار تمایل به بزرگ جلوه کردن و عدم بزرگ منش بودن افراد و خودخواهی بیش از حد آنهاست...

 

و اما سئوال؛

چقدر با این افراد در زندگی برخورد داشته اید؟ چقدر از این افراد ضربه ورده و صدمه دیده اید؟ و در آخر فکر می کنید بهترین راه مواجهه با این افراد چیست؟

شاید پست دیگری به این موضوع اختصاص داده شود...

 

پی نوشت: تنها کسانی ما را می رنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند...

پی نوشت 2: این پست کمی طولانی شد، از شمایی که حوصله به خرج دادین، ممنونم..

پی نوشت 3: از فیونا بانو عذر خواهیم جهت ارسال پست، بدون عکس رایین!

لینک پیشنهادی: کلاغ ها... و   عمق کینه

 

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سلام دوستان؛ ما برگشتیم! مژه

بعد از 5 روز غیبت ناگهانی، به دلیل سفر به اون سر کشور، امروز برگشتیمنیشخند

اما بگم از سفر! اوه اوه اوه! هر روز پر ماجرا تر از دیروز! رایین سومین سفر خودش رو تجربه کرد و چه تجربه کردنی! هر چه شیزین کاری بلد بود انجام داد!

مقصد سفر قشم بود. همسفر ها هم مامانی و بابایی و دایی و خاله ی رایین + من و همسر خان و هنرپیشه ی نقش اول رایین خان!

به دلیل تجربه ی سفر قبلی با هواپیما ، تصمیم بر این شد که این بار با قطار سفر کنیم تا رایین راحت تر باشه. خوب تا اینجای کار مشکلی نبود و رایین هم تو قطار خیلی راحت بود و شب هم با تکون های قطار راحت گرفت خوابید.. حتی نسبت به شب های قبل کمتر بیدار شد تا شیر بخوره. ما هم خوشحال، خیال باطل منتظر یک سفر راحت و بی دغدغه بودیم!

فردای اونروز هم بد نبود.. توی قایق و روی آب و خلاصه حسابی سرگرم شده بود و زیاد کاری به کارمون نداشت... تا اینکه عصری رفتیم برای خرید و کم کم غرغرهای رایین شروع شد.. نا گفته نماند که جای شازده حسابی گرم و نرم بود و کالسکه داشت، اما حضرت والا ترجیح می داد تو بغل باشه و ویترین مغازه ها رو دید بزنه!!!

بدین صورت کالسکه ی رایین تبدیل شد به یه چرخ خرید و مایه ی خرسندی بقیه!تعجب

اون شب هم به هر ترتیبی بود گذشت و ما تقریبا نفهمیدیم که چه خبر بود و چه خبر نبود! اما صبح روز بعد ماجرا یه طور دیگه شروع شد!

اولش رایین تو کالسکه اش تخت خوابیده بود و ما فکر کردیک که دو سه ساعتی رو به راهه، به همین خاطر سپردیمش به مامان و بابا و با همسر خان رفتیم پی خرید.. یک ساعت و نیم گذشت و با صدای زنگ گوشی شصتم خبر دار شد که رایین طوفان به پا کرده، سریع خودمو بهش رسوندم و دیدم بابام این شکلی شده:کلافهاوه

دو سه نفری سعی کردیم تا یه جوری سرگرمش کنیم اما زهی خیال باطل! ما همه سر کار بودیم و رایین مشغول بازیگوشی! از کشیده زدن تو صورت و کشیدن گوش بابا امیرش گرفته تا سر و صدا درآوردن واسه مردم و داد زدن با صدای وحشتناک و بالا آوردن روی لباسهامون و غلت زدن روی میز رستوران ها یا حمله کردن به قوطی های نوشابه و انداختن اونا روی زمین!

خلاصه هر جور که بود این پنج روز گذشت، اما درس های جالب توجهی به ما داد که براتون می نویسم:

1- اگر راحت طلب هستید و حوصله ی یه سری برنامه ها رو ندارید، حداقل تا یک سال بعد از به دنیا اومدن نوزاد، به هیچ نوع مسافرت ماجراجویانه ای نرید!!

2- اگر به فکر رفتن به سفر هستید، فراموش نکنید که کمی آرام بخش یا گل گاو زبون یا هر چیز دیگه ای که آرومتون می کنه، همراه خودتون داشته باشید!

3- به هیچ عنوان فکر نکنید که سفر با نوزاد، مثل سفرهای قبلی شما خواهد بود!

 

نتیجه گیری خانوادگی:

پنج دقیقه مراقبت از رایین، معادل پنج ساعت کار در معدن می باشد!!

( در همین راستا به زودی قرار است طی مراسمی ویژه، جوایزی به بنده اهدا شود!)

 

و حالا این شما، و این عکس رایین در سفر:

(البته به دلایل فوق الذکر، زیاد فرصت عکاسی نداشتیم!)

 

                 
                     

 

بقیه عکسها در ادامه ی مطلب..           

 

پی نوشت 1: چند روزه رایین سعی بر سینه خیز رفتن داره.. البته با سر! یعنی سرشو روی زمین فشار می ده و کمرشو بلند می کنه! یعنی یه وضع جالبیه که نگو! یه کم می گذره و لپاش قرمز می شه و بعد کلا بی خیال هر نوع حرکتی می شه! بچه ام خیلی اکتیوه! البته از نوع خلاقش!

پی نوشت 2: جدیدا سر و صداهای با مزه ای ایجاد می کنه! مثلا خیلی طولانی و کشدار می گه اٍاااااا یا اینکه زل می زنه تو چشات و سر و صدا می کنه و مثلا می خواد باهات حرف بزنه!خیال باطل

پی نوشت 3: نمی دونم چرا ولی احساس می کنم می تونم یه چیزایی رو تغییر بدم.. تصمیمات تازه ای دارم، واسم دعا کنید...

پی نوشت 4: می خوام یه قسمت ویژه بذارم، به اسم لینک پیشنهادی. و توی بعضی از پست ها بعضی مطالب دوستان رو که خوندمو دوست داشتم تو قسمت لینک پیشنهادی بذارم تا بقیه هم بتونن بخونن... فکر جالبیه؟ اگه به نظرتون خوبه بهم بگیدچشمک

 

لینک پیشنهادی امروز: کازابلانکا از خوندنش لذت بردم.. مخصوصا نامه ی آخر پست.. از سینما و ادبیات سینمایی لذت می برم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد..

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

یه جایی خوندم:

توقع اون چیزیه که همه دارن و توقع دارن تو نداشته باشی....

و صبر اون چیزیه که هیچ کس نداره و همه توقع دارن تو داشته باشی!

 

تا به حال تجربه کردین چنین حسی رو؟

خیلی بده که آدمها خوبی های همدیگه رو زود فراموش می کنن، اما اگه فقط یه بدی از آدم ببینن، سریع اون رو به رخت می کشن و می شی بدترین آدم رو زمین!

چقدر خوبه قبل از اینکه از کسی توقعی داشته باشیم، از خودمون بپرسیم که: من براش چی کار کردم؟

 

 

پی نوشت: یکی از دوستان فراخوانی داده که جالبه.. اگه دوست دارین روی اسمش کلیک کنید و شرکت کنید.  دانشمنـــگ

[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سال نوی میلادی بر تمامی هموطنان مسیحی مبارک...

امیدوارم بر خلاف پیشگوئیهایی که دیگه تبدیل به یه داستان شده، سال خوب و امن و پر برکتی باشه؛

از اعماق وجودم  برای همه ی مردم دنیا، صلح و دوستی و سلامتی آرزو می کنم، گر چه با این اوضاع آشفته ی دنیا، کمی بعید به نظر می رسهناراحت

 

         

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

نگاهت که می کنم، فرو می روم در عمق معصومیت چشمانت؛

                                                           آرام است و پاک....

به خـــواب که می روی ،  غـــرق می شــوم در مـوج آرامشــت؛

                                                  شیرین است و معصوم....

                   فرو می روم در اندیشه هایم، آرزوهایم، رویاهایم؛

                                                  رویاهایی تمام نشدنی....

 

                                   *******

 

           هر ثانیه ام به امیــد بهار آرزوهـایت سپری می شود...

           هر دقیقه ام، به آرزوی طلوع فرداهایی روشن تر برایت،

           و  هر ساعتـــم، در رویای دیدن سر افـــرازی هایـت ....

 

 

 

                            رایین در 5 ماهگی

         

[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

                                

پنج ماه گذشت و این رو می شه از تک تک رفتارهای تو حس کرد...

از برق چشمای نازت، از خنده هایی که آگاهانه تر شده، از وزرجه وورجه کردنت، از سر و صداهای تازه ای که در می آری، از دندون های نازتقلب ، از اینور و اونور رفتنت توی روروئک، از شیشه دست گرفتنت و از خیلی چیزای دیگه...

تو داری مثل یه گل شکوفا تر از قبل می شی و من هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل شیفته ی تو... تو چشمت رو بیشتر از قبل به روی دنیا باز می کنی و من نگران این می شم که چطور با دنیا روبرو خواهی شد...

زندگی روی بیشتری به تو نشون می ده و من آرزو می کنم که این رو، روی شیرین زندگی باشه...

آره عزیزم، مادر بودن علاوه بر شیرینی هاش، خیلی سخته... سخت از این بابت که مدام نگرانی... نگران همه چیز.. نگران حال و روز دلبندت، ناراحتی هاش، مریضی هاش، گرسنگی اش، خوابش، سرگرمی هاش، آینده اش، بزرگ شدنش، سرنوشتش و همه چیزش... این نگرانی، حتی در اوج شادی همراه همیشگی یه مادره و کاری نمی شه کرد جز سپردن به خدا.. خدایی که به وجود آورنده و نگهدارنده ی تو بوده و هست...

 

 

و اما گلچینی از عکس های 4 تا 5 ماهگی رایین در ادامه ی مطلبقلببغل

 

 

پی نوشت 1: لینک دانلود لالایی برای بچه ها به مناسبت 5 ماهگی رایین.

                                   لالایی برای بچه ها

 

پی نوشت 2: دوستی نوشته بود: به واژه ها اطمینان نکن، چرا که بر سر اولین حرف الفبا کلاه رفته است!

پی نوشت 3: کتاب یک روز قشنگ بارانی از اریک امانوئل اشمیت رو خوندم برای بار دوم... حال و هوای آدمو عوض می کنه.. اگه دوست داشتید بخونیدش...

                    


ادامه مطلب
[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

دیشب شب زایش خورشید بود، شب یلدا.. و به رسم دیرین تفألی به حافظ زدیم که این غزل آمد:

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد          خدا را با که این بازی توان کرد

شـــب تنهـاییم در قصــــد جان بود            خیالش لطف های بیکران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشــــــم          که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جانســـوز           طبیبم قصد جان ناتوان کـــــرد

بدانسان سوخت چون شمعم که بر من     صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقتســــت              که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفـــت                 که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکـــردی                   که تیر چشــــم آن ابرو کمان کرد

 

 

این هم اولین شب چله ی رایین:

 

                 اولین شب چله ی رایین

                 اولین شب یلدای رایین

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

........«««روزنوشته هایم را به بهانه ی تو می نویسم، تا تلخی های گاه و بیگاه روزگار، در کنار شیرینی تو برایم ملس شود»»»......... رایین، به معنای خردمند و آگاه، نام بهانه ی ایجاد این وبلاگ است. او در روز سوم مرداد سال 90 متولد شد. ......... نزدیک به سه سال بعد، در تاریخ سی ام فروردین سال 93 خداوند هدیه ی دیگری به من عطا کرد که نامش را کیان گذاشتیم....... عاشقانه و به هر بهانه برایشان خواهم نوشت، از آنها، از خودم، یا حتی از دغدغه ها یا شادی هایم......
امکانات وب

  • روز مهدی
  • وبلاگ من
  • کارت شارژ همراه اول